سخنرانی اردوان- زیبرم

(جمعه- 15- ژوئیۀ - 2005) در سمینارسراسری درباره کشتار زندانیان سیاسی - کلن-آلمان.

 

نقش دیکتاتوریهای سلطنتی و جمهوری اسلامی دربه سکوت واداشتن خانواده های زندانیان سیاسی و جانباخته گان راه آزادی و سوسیالیسم.

به عنوان باز مانده ای از سند رسوای رزیمهای سلطنتی و اسلامی با شما سخن می گویم . با تشکر از برگزاری این سمینار سراسری که فرصتی بدست داد تا سرکوبهای بیش از سه دهه را که لااقل من بعنوان بخش بسیار ناچیزی اما نمونه ای از خروارها ظلمی که توسط دیکتاتوریهای پیشین و فعلی حاکم بر ایران بر مردم این بخش از جهان در زیر مهمیز سرمایه جهانخوار و نمایندگان مرتجعش اعمال میشود پرده بر دارم . اگر چه اینگونه سمینارها و سمپوزیومهایی اینچنینی هرگز تکافوی شرایطی را که بر مردممان و فرزندان قهرمان انسانهایی که بجرم دگر اندیشی جاودانه گشتند را نمی کند ؛ اما باید به حس مسئولیت برگزار کنندگان آن ،که علیرغم همه مشکلات عدیده و تب و تابهای سیاسی و بینشی حاکم بر جامعه اپوزوسیون انقلابی سایه گسترانده ، درود فرستاد و دست مریزاد گفت . که در این آشفته بازاری که هنوزجامعه اش ازسموم شاه و شیخ،و لابی کنندگانش که در پی فرصت بازگشت برای احیای دزدی وغارت و چپاول مشغولند،به انعکاس صدای بخشی هرچقدر ناچیز اما, گوشه ای از جنایات بی حد وحصرش که اینروزها سعی می شود کمرنگش کرده و مشمول مرور زمانش کنند میپردازند. همانطور که ازموضوع صحبتم پیداست ؛و با توجه به اوقاتی که برای اغلب دوستان و رفقا در نظر گرفته شده باید رفت سر اصل مطلب بخصوص که مخاطبان ما نه تنها حاضرین در سمینار , که دیگر یاران و دوستانی که به مدد عصر انفورماتیک و از طریق دوستان زحمتکش دهکده جهانی اینترنت به انتقال این صدا برای سایر دوستانی که به هر دلیل امکان حضورشان میسر نشد نیز هستند که امید است وقتی نیز به این عزیزان اختصاص داده شود تا فقط شنونده نباشند و با توجه به اختلاف ساعات در چهار گوشه دنیا؛ پذیرای مشارکت دراین سمینارشده اند. اجازه دهید کمی به عقب بر گردم . شرایطی را که هفت ، هشت سالی بیشتر نداشتم که شکل و شمایل احمد بعنوان مسئول خانواده برایم جا افتاده بود. تلاش احمد را در کنار مشقت پدر و مادر ، همواره گی نقش محکم و جا افتاده اش را با ارادۀ با صلابتش در تار و پود کل جامعۀ پر جمعیت خانواده حس میکردیم و بعد از چند سالی که ارتباطم با جامعۀ کمی آنطرفتر از خانواده آغاز شد ، گستردگی نقش احمد را بعنوان فرزند اول خانواده در ابعاد بیرون از خانه ، بس قشنگتر یافتم . ارتباطش با مردم محل و اقشار کار و زحمت یکی از حلقه های بهم فشرده و در هم تنیده ای بچشم می نشست و نشان از رسالتی که پایگاه توده ای سرشارش از عشق به زندگی و عواطف زیبای انسانیش در آن موج می زد را به دل می نشاند. خردسال بودن و خرد مربوط به آن ،درک توان و یاری دشواری راهی را که طی شده بود نمی داد که بر چگونگی نشستن بر سفرۀ آماده انسانهای درد کشیده حتی مکثی کرد . این رویش لحظات و جبر انتقال جریان زندگی با تمام فراز و نشیبش را اما گریزی برای آنچه را در پیرامونت میگذشت نبود. باری آنچه بر صفحات خاطرات ذهن به ثبتش رساندم و هماره با من طی طریق کرده و عمدتاً ناملایمات را شاهد بوده از همین دوران تراویده است.از شرایط اقلیمی حاکم بر منطقه ای صحبت میکنم در کرانه سواحل خزر، که به محض شنیدن نام این منطقه از جغرافیای شمال کشور، بی درنگ چند نکته در اذهان عکس العمل طبیعی خود را بروز می دهد مثلاً : ماهی خاویار برنج-مرکبات-چای-قایقرانی بندر و گمرک-شیلات ونیروی دریایی- کوچک جنگلی و جمهوری گیلان -سیاهکل وچریکهای فدایی خلق- وقایع انزلی و قیام صیادان-دریا و مرداب و موج شکن و مردم صیاد و کارگر و زحمتکش و..... باز هم مبارزه برای زندگی .

درست است، اما با این تفاوت که درست بمانند ضلع و اضلاع دیگر جهات جغرافیای ایران، نه نفت و گازآن ونه معادن و ذخایر و منابع سرشارش و نه.... هیچگاه تعلقی به سکنه بظاهر دارا اما دایم زیسته زیر خط فقر آن نداشته و جز عده ای کارگزار سرمایه جهانی و خاندان هزار فامیلشان ، هر سئوال کردنی حتی ،سرهای سبز رفیقان ، یاران و مبارزان داده بر باد. اینست که در شرایط گوناگون اقلیمی ، سرکوب اما یکسان عمل میکند . در پاسخ به این خاستگاه طبقاطی است که شفافیت مبارزه طبقات شکل میگیرند. احمد با فرصتی که از تجارب بجای مانده از خلاصۀ آنچه که در واژه های تاریخی اشاره شده دست داده بود، و درک و انطباق نوین شرایط مبارزه با بهره جستن از سوسیالیزم علمی و پشت سر نهادن بن بستهای آشتی طبقاطی که عمدتاً سوسیال-رفرمیستها پرچمدارش بودند ،در کنار رفیقانی چون حمید اشرف و امیر پرویز پویان و سلاحی ها و مفتاحی ها و.... یکی از بنیانگذاران جنبش نوینی گشته بود که با مشارکت در برداشتن نقاب از چهرۀ بسوی تمدن بزرگ مضحکی که فخر میفروخت ؛ پوستۀ تئوری بقاء این جزیرۀ پوشالی ثبات را شکسته بودند و با سرعتی که در تاریخ مبارزات مردممان نظیر نداشت ، آغاز مبارزه ای را پی افکندند که از همان شروع ثبت خود در 19 بهمن 1349 تاثیر خود را تقریباً بر تمامی ارکان اجتماع درون و بیرون از ایران و عرصه های گوناگون آن بر جای گذاشت. بطوری که تا همین لحظه که با شما سخن میگویم، جدای از نقد و بررسی که به اشکال متنوع این سبک از مبارزه صورت گرفته و جدایی ها ی...گوناگونی را که در بر داشته؛ اما هیچ نیرویی تا به امروز در هر دو نظم ضد انسانی سرمایه داری سلطنتی و اسلامی؛ هرگز نتوانست چنین تاثیر شگرفی را و یا هر تاثیری دیگری که دیکتاتوری هار سرمایه را بیخواب کند بگذارد تا مبارزه را جدی بگیرند و مبارزه طبقاطی را برای جایگزینی آلترناتیوی انسانی برای کارگران و زحمتکشان ایران تجربه کنند . قرار بوده بعنوان یکی از باز مانده های عزیزانی که خود را سند رسوایی آنچه بر انسان و نوع بشر توسط جانیان نظم سرمایه رفته و میرود با هم صحبتی داشته باشیم . نگاه کنید ؛ و ببینید که ما هم جهانی شده ایم. از کشورهای مختلف جهان آمده ایم که اکنون محل تبعیدمان است !! بعد از حدوداً یک قرن مبارزه هنوز نتوانسته ایم در جغرافیایی که مرزش را برسمیت نمیشناسیم گرد هم آییم.

اینجا اما فرصتی است مغتنم تا آنچه را که بر اغلب مان گذشته نه بازگو که رصد !! کنیم . شاید نسلهایی را که با چالشی مسلم پیچیده تر به خیزش مشغولند از تجاربش بی نصیب نگذاریم.باید به آیندگان گفت چگونه از تجاربی می آییم که از نجوای همسایه ای ممکن بود به تیر بلا گرفتار آیی و یا با سنگ نبشته ای آنرا به آرامگاۀ ابدیت مبدل سازی .باید نگذاشت که رسوب دوران، توان آنرا یابد تا ذهنیت را به تاریخ بسپارد و آنانی که با تحریف به کشتن چراغ تاریخ آمده اند قادر شوند به فسیل سازان ذهنیت تاریخی مردم خون برسانند. هنوز ما هستیم و بسیاریم . نخواهیم گذاشت چهرۀ واقعی جنایتکارانی را؛ که با ترفند فرار از تپه های اوین ؛ چکاوکان آغاز گرجنبش نوین مردممان را به خون کشاندند, میادین چیتگر و........را از بیشمار رفیقانمان رنگین ساختند ،بار جنایات خود را با داد و بیدادگران از زیر ضرب خارج کنند. هنوز چهرۀ آخرین وداع با احمد در مقابل دیدگانم همچون موج سنگین گذر زمان در من میگذرد. 10 ساله بودم و کلاس چهارم ابتدایی . این آخرین بار بود که احمد به انزلی آمد. مدتی بود که پس ازکار در کارخانه های شیشۀ قزوین و بنز خاور تهران، این زمان در کتابخانۀ پارک شهر منطقۀ فیشر آباد تهران مشغول بکار بود و به اشاعۀ آگاهی بین سکنۀ زحمتکشان جنوب تهران , میان کارگر زادگان و محرومان روزگار میگذراند. این آخرین بار که به بندر انزلی آمده بود حس غریبی بوجود آورده بود . گویی از قبل دیدار آخرین را تدارک دیده . این را من دریافتم که احمد نوع دیدارش به دیدارهای قبلی نمی ماند. اینبار بر خلاف دفعات گذشته که به پدر انتقاد همیشگی اش را برای استفاده از مشروب را داشت؛ احمد خود عرق سگی مخصوص میکدۀ قزوین دستش بود و اینبار پدر بود که پرسید جریان چیست؟! . احمد اما رفیقانه سفره ای گذاشت و شام آخر را چنان با پدر هم پیاله گشته بود که ما مبهوت از پدر و پسر به وجد آمده بودیم . مادر پرسید چه شده احمد ؟! صمیمیت بیش از معمول تو ما را تا سفر بعدی دلتنگتر نگه خواهد ساخت. احمد اما تودار و در اوج آرامش خود، همه اعضاء خانواده را از مهر معمولش سرشار میساخت. او بخوبی میدانست که به زندگی مخفی روی می آورد و در بدرقه من آخرین نفری بودم که اجازه یافتم با او تا سر خیابان اصلی (گلستان- دقیقاً همان نقطه ای که پس از قیام دکۀ کتابفروشی احمد- زیبرم، با کمک صیادان زحمتکش محل بر پا شد) به طرز غیر معمول مرا در سینه اش فشرد، تا سوار اتوبوسی که از سمت اردبیل و آستارا با عبور از همین قسمت شهر انزلی به سوی تهران میرفت سوار شود. هرگز آخرین لحظه ای را که از احمد تقاضای پول خورد کردم را از یاد نخواهم برد که چگونه ته جیب خود را کاوید وچند ریا لی که برای من پول خوبی برای توجیبی کودکانه ام بحساب میرفت را بمن داد و او خوشحالی مرا بدرقه خویش ساخت . طولی نکشید که ساواک جهنمی به خانه مان ریخت و پس از ریخت و پاش و یغما بردن بقول مادر تنها ثروت خانواده یعنی کتابهای احمد که هیچکداممان تا آنموقع اجازه نداشتیم به کمد کتاب احمد دست بزنیم به اذیت و آزار ما پرداختند. ما بی خبر از د نیا ؛ ساواک ولی جویای آلبوم عکس خانواده و فامیل و دوستان و دسترسی به آدرسها بود. همسایه ها و فامیل هم از شبیخون ساواک در امان نمانده بودند وکل منطقه مشمول تجسس و تعقیب و گریز و مراقبت ویژه قرار گرفت. تازه یادم آمد که دیدار دوستان نزدیک احمد ،رفیقان بخون تپیده بهمن آژنگ و حسن نیک داوودی و... دیگر همکلاسیها و همشهریان مبارزی که هر از چند گاهی جلساتی در خانه و بیرون برگذار میکردند و مادر هم بعداً گفت که در جریان تشییع پیکر بخون تپیدۀ رفیق حسن نیک داوودی که زیر دست جلادان شکنجه گر ساواک قطعه قطعه شده بود و در دیگر جریاناتی چون تشییع پیکر تختی قهرمان در ابن بابویه و همچنین گرانی نرخ نان و افزایش کرایه اتوبوس واحد ، با جنگ و گریز و لباس خونین و پیکری زخمین باز گشته بود.که منظور مادر ارتباط با جریانی که گروۀ فلسطین نامیده میشد و بعداً به سازمان چریکهای فدایی خلق فرا رویید بود . پس از کشف گروه جزنی-ظریفی، و مدت چند ماهی هم که از قیام سیاهکل در بهمن 49 میگذشت، ساواک با کشتار و شکنجه و تجسس وبا ادغام ارتش و شهربانی و ساواک؛ به "کمیته مشترک ضد خرابکاری " تبدیل شد تا برای مقابله با ارتباط گروههای چریکی شهری و جنگل دست به سرکوب مشترک ومتمرکز بزند. اینجا بود که در یک اقدام احمقانه ساواک جهنمی , برای سر 9 تن از چریکهای فدایی خلق نفری 100 هزار تومان جایزه تعیین شد. ساواک با اعلام 900 هزار تومان برای دستگیری یا لو دادن این عزیزان, 9 تن از فرزندان واقعی مردم را به آنان شناساند. تکراراین نوع حماقتهای ساواک بعد ها در معرفی قهرمانان بخون تپیده ای چون : خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان,که برای پز رعایت مسخره حقوق بشر دادگاه فرمایشی علنی برگزار کرده و مردم نیز خیابانها را تعطیل میکردند تا دفاعیات خسرو و کرامت را ببینند یاد آور همین سناریو میباشد. یکی از آن 9 نفر احمد بود که در کنار رفقای چون : امیرپرویز پویان- حمید اشرف اسکندر صادقی نژاد- صفاری آشتیانی- رحمت پیرو نظیری- سلاحی ها و مفتاحی ها، عکس هاشان چون نگینی در هر کوی و برزن ؛و در هر ده کوره و شهر وروستایی میدرخشیدند. اگر از من سئوال کنید که آیا ساواک هم ممکن است خدمتی کرده باشد!!؟, جواب من همیشه این بوده و هست: بله!! ساواک جهنمی خدمت بزرگی بما کرد که ممکن بود با قیمت بسیار بالا هم از ما ساخته نمی شد . تبلیغ برای اعلام موجودیت مشی مسلحانه و پیشقراولان جنبش نوین کمونیستی, بزرگترین خدمت ساواک از روی حماقت و ددمنشی این سیستم بود که با نام خرابکار سعی در ایجاد ترس داشت. اما نباید از نظر دور ساخت که بالاخره عده ای هم بودند که چنین پول کلانی فریبشان میداد . چاکران و مقربان درگاه و جاسوسان وابسته به دستگاه مخوف ساواک هم بهر رو وظایفی!! بعهده داشتند.

یکی از بازی های کودکانه من ،پس زدن نردبان هایی بود، که در آنسوی دیوار همسایه فالگوش ایستاده بودند. بعضی پنداشته بودند، راۀ جایزۀ 100هزار تومانی ساواک، از بالا رفتن نردبان همسایگی میگذرد. اکنون ما را فرزندان و برادر و خواهران خرابکار مینامیدند!! فشار ساواک چنان بود که مادر بیش از 5 سال خانه نشین شد و تا بحبوحۀ شروع قیام که از 1356 آغازیدن گرفته بود و با وسا طت زندانیان آزاد شده و تغییر اوضاع سیاسی- اجتماعی حاضر به خروج از خانه گردید و این اوضاع چنان دستخوش حوادث و تحولات قیام قرار گرفت که همان مردمی که خرابکارمان خطاب میکردند با گل به استقبال می آمدند. نیمه شبی را بیاد دارم که برای چندمین بار مورد شبیخون ساواک قرار گرفته بودیم .پدر و مادر با ناسزا به ساواک بدفاع از حق انسانی آرامش اهل خانواده بر خاسته و پرسیده بودند که شما تمام سال گذشته را مرتب در خانه مان ریخته اید همه چیز را بهم ریخته و برده اید ، عکس احمد که بر هر سر بازاری هست پس این وقت نیمه شب چرا ریخته اید؟!!.ساواکی مزدور را خوب بیاد دارم (خان بابا پور) گفته بود : من مامورم و همسایه گزارش داده که احمد بالای پشت بام خانه است ، او طنابی فرستاده تا مادر غذا بفرستد و ساواک احمق آمده بود به همین سادگی این مسئله را پی بگیرد. این مزدور پدر را بزور بالای بام فرستاده بود که به همه شان دشنام می داد و کسی را جرئت ساکت کردن پدر نبود . پدر می پرسید شما که همه جای خانه را میدانید چرا مرا به بالا میکشانید؟ جواب ساواک مزدور را شنیدم که با اسلحه پشت سر پدر در حرکت بود و میگفت که اگر پسرت آن بالا باشه اول تو را میزنه !!. و این اوج زبونی ساواک را برایم تصویر میکرد. در آن لحظه فقط بخود نهیب میزدم که چرا کمی بزرگتر نبودم تا جوابشان را به مانند احمد میدادم و سئوالی را همیشه با خود حمل میکردم که: چرا سازمانی که احمد بدان تعلق داشته بسراغم نمی آید؟! مگر نمی داند که من منتظرم؟!.. و بعدها که راهش را یافتم ؛ شاهد احمد های فراوانی بودم که امروز و همین الان هم درجمع مان تعدادیشان حضور دارند ؛ تعدادیشان همواره با من همراهند و بی شمارانی هم.....

پدرم اما هر از چند گاهی به ساواک برده میشد و به استنطاقش میکشیدند ، او علیرغم مقاومتش در جامعه از نگاۀ جماعتی که با نیش و کنایه" پدر خرابکار" خطابش میکردند نیزدر امان نمی ماند. دوستی میگفت در میدان مرکزی شهر بندر انزلی، محلی که کیوسک پلیس راهنمایی مستقر بود، عکس 9 چریک فدایی به شهر جلایی خاص بخشیده بود. غروب یکی از روزها که از کنار عکسها میگذشت پدر را دیده بود که با نگاهی سرفرازانه به عکسها خیره شده بود ، میگفت وقتی به پدر نزدیک شدم دیدم با افتخاری وصف نا پذیر به عکس احمد بوسه ای زد و گفت : پسرم نمی دانستم سرت اینهمه ارزش دارد.!!.پدر اما با داغ وداع آخرین احمد چون همگی مان همراه بود تا آنکه 2 سال زندگی مخفی احمد در پگاۀ 28 مرداد 1351 بسر آمد و علیرغم آنکه احمد از این نبرد آخرین هم قهرمانانه بدفاع برخاست و جاودانه گشت، روزنامه های رژیم نیز نتوانستند از حماسه آخرین احمد ننویسند که موجب گردید خبرنگاران آن را زندانی کنند.

هرگز دل ما زخصم در بیم نشد در بیم ز صاحبان دیهیم نشد

ای جان بفدای آنکه پیش دشمن تسلیم نمود جان و تسلیم نشد (فرّخی)

اما پدر نیز چندی بعد در سال 55 ناملایمات و فشار و داغ فرزند را تاب نیاورد. پدر علیرغم انتظارش منتظر تحولات 57 نماند تا ربایش قیام نافرجام توده ها را ببیند و رنج های بعدی را متحمل شود و چهره در نقاب خاک کشید. فشارسیستماتیک اجتماعی, چون دیگر خانواده های زندانیان سیاسی و جانباخته گان که عمدتاً خانواده های مجاهد و فدایی را در بر میگرفت، در تمام عرصه ها اعمال میشد. برادر دیگر کوچکتر از احمد که سال 50 را در سربازی بسر میبرد بلافاصله با انتشار عکس احمد در زندان قصر زندانی شد و با رفیق خرم آبادی همسلول گردید. او بدون آنکه بداند جریان چیست متحمل فشار ساواک شده بود. خواهران کوچکتر از شرکت در کنکور و علیرغم پذیرش منع شدند و از شرکت در مشاغل دولتی باز ماندند. برادر دیگر که فقط 2 سال از من بزرگتر بود و تازه وارد دبیرستان شده بود و 13 سال بیش نداشت ، توسط ساواک از دبیرستان ربوده و برای رّد احمد به تهران برده میشود. رئیس مدرسه که از یاران احمد بوده تلاشش برای اجازه از ما بی فایده و با تهدید مواجه شده بود. ( گویا ساواک طوری اورا در تهران بزرگ چرخانده بود که بیش از صدها خانه را که به برادر 13 ساله ام نشان داده بودند و او چون تنها یکبار به همراۀ احمد به تهران رفته بود به همه آن خانه ها گفته بود همان است!! و ساواک احمق را سر کار گذاشته بود .) بعد از 3 روز که برادرم را برگرداندند ، بما میگفت که به او یاد داده اند با کسی حتی با خانواده اش اجازۀ صحبت ندارد!!. که چند روزی طول کشید تا در یابیم که چه گذشت. با ترور سپهبد فرسیو ، حاکم شرعی !و قاتل حاکم بر دادرسی ارتش که احکام تیرباران زندانیان سیاسی...را صادرمی کرد ,باز هم تاخت و تاز ساواک و یورشهای وقت و بی وقت به همگی شروع شد . یادم می آید که وسط زمستان 50 بود و یک ساواکی در سر کوچۀ ما صندلی گذاشته بود و روزنامه میخواند!!. رفیق صیاد ماهیگیری که در همسایگی بود و در جریان مسائل قرار داشت ، به طعنه برگشته و به ساواکی گفته بود : آقا شما روز و شب ، آنهم در میان برف و سرما آن وسط کوچه نشسته ای صورت خوشی ندارد والله!! یه وقت اذیت میشی و سرما میخوری... که مورد ضرب و شتم ساواک قرار گرفت . نوبت به من 11 ساله هم رسید که کلاس پنجم ابتدایی بودم . برای آنکه در کلاس و مدرسه از گزند تعدادی همکلاسی موذی در امان باشم در مقابل برادر "خرابکار" خطاب کردن به دفاع از عملکرد احمد بر میخواستم . تا اینکه یکی از این همکلاسیهای بچه ساواک با گزارش عکس العمل من دردفاع از احمد به همکلاسیها ؛ پای ساواک را به مدرسۀ ابتدایی! کشاند. جالب است بدانید که با کمک و فریب فراش مدرسه، مرا به بهانه ادارۀ فرهنگ که نزدیک ادارۀ آگاهی شهربانی بود ، به کلانتری انزلی بردند. در آنجا جناب!! سرگرد" نامدار" بدستور ساواک از من باز جویی شفایی میکرد که تازه دریافتم کجا هستم و حسن آقای فراش دبستان" انوری" بچۀ دانش آموز را بدون اجازه والدین به ادارۀ آگاهی سپرده بود و پی کارش رفته بود.پس از ساعاتی تهدید لباس شخصی های آگاهی که از من یک لا قبا محل اختفای احمد را میخواستند!! ؛ به حماقت خود پی بردند و مرا با جیپ شهربانی به مدرسه رساندند که مستقیم به جای مدرسه به خانه رفتم و شرح ماوقع... چندین بار از کودکان همبازیم که بتدریج از من فاصله میگرفتند جویای علت شده بودم. جوابها عمدتاً یکسان بودند: خانواده ها وادار شده بودند که فشار سیستم مخوف ساواک شاه را به همه جا حتی به دنیای کودکان نیز بکشانند.تنها کسی که ارتباطش هرگز قطع نشد ؛ عزیز شیخ زاده بود. او دردی مشترک را با من حمل میکرد. عزیزنیز برادر بزرگ خود ؛ رحیم شیخ زاده؛عضو اولین گروه منشعب از سچفخا(بیگوند) در سال 54؛ را زیر شکنجه ساواک از دست داده بود.ساواک برای شکستن خانواده اش دیگر برادرش ؛ کریم را بصلابه کشانده بود و حادثه پرتاب شدن خواهرش؛ راضیه شیخ زاده از بلندیهای البرز را بمنظور ایجاد ترس و ابهت ساواک به خود نسبت می داد . که البته بدلیل حضور عزیز در محل حادثه این ترفند ساواک عقیم ماند.

اکنون با گذشت بیش از سه دهه از تاریخی که من بیاد دارم ، شرایط نه تنها تغییری نکرده ، که وخیم تر از گذشته، همان خانواده های جان بدر برده از دژخیمان ساواک و نظم پوسیده سلطنتی ؛ در ادامۀ نظم پوسیده تر و عقب مانده تر از پیش، و اسارتبارتر از قبل در سرمایه داری مذهبی ارتجاعی تر گرفتار آمده اند. اینبار اما تجارب ساواک برای سرکوب جنبش های رهایی بخش در ابعادی وسیعتر و علنی بکار گرفته می شود تا رژیم اسلامی سوار بر امواج قیام میلیونی توده ها را برای ادامۀ خشونت بارتر از ساواک بر اوضاع مسلط گردانند. سازمانها و احزاب و نیروهای انقلابی و سایر جریانات دمکراتی که با مشارکت وسیع خود رژیم فاشیستی سلطنتی را به زباله دان تاریخ سپردند؛ بدلیل تبعیت از خورده بورژوازی سنتی ، و عدم آمادگی برای ارائۀ آلترناتیو انقلابی جایگزین ، فریب و همان ترفندی را متحمل شدند ،که رفیق بیژن جزنی به آن اشاره کرده بود ، یعنی عدم توافق بر آلترناتیوی جایگزین از سوی نیروهای کمونیست و چپ ، جای خالی نیرو ی انقلابی را به دار و دستۀ مذهبیون ارتجاعی و خمینی خواهد سپرد که از فرصت بسود ارتجاع با تکیه بر ابزار مذهبی که خود دستگاۀ سرمایه در اختیارش گذاشته بود سود جوید و همان شد . ایندفعه بدتر از گذشته نه فقط" خرابکار" ، که به واژۀ " ضد انقلاب" هم مزین شده ایم . این بار اما قصد دیگری هم دارند. واژۀ انقلاب و انقلابی را از محتوی تهی کردن ، شیوه ایست که سرمایه داری جهانی با اختراع آن توانسته عده ای را به کرنش وادارد. هر گونه مقاومت توده ای رادیکال ، که بقصد سرنگونی دیکتاتوری های فاشیستی و سرمایه داری مستقیماً قدرت سیاسی حاکمیت های ضد انسانی را نشانه می گیرد با کمک تئوریسین های سرمایه و بریدگان فراری از جبهه انقلاب مترادف با خشونت تلقی میشود !!، یا بقول سر دستۀ جنایتکاران جهانی "جرج بوش دوم" انقلاب مساوی با تروریسم غیر دولتی است که در نهایت با جملۀ : "هر که با ما نیست ؛ با تروریست هاست" کلاسه شده است .بعبارنی دیگر ، بعد از فرو پاشی سوسیالیسم موجود!! مبارزه با "خطر کمونیزم "، جای خود را به مبارزه با" خطر تروریسم" سپرد ، تا جلب توجه شرعی تری!! گیرد. دستگاه فاشیسم مذهبی سرمایه داری حاکم بر ایران، نه تنها موفق شده سلطنت را جمهوریش کند، که اسلامیش هم کرده . این گاو شتر پلنگ ، جمهوری سلطنتی اسلامی ، قادر به هر نوع مانوری هست که بتواند خود را سر پا نگه دارد. از اعلام جهاد که هیچگاه در دوران قیام داده نشد و کشتار و سرکوب کردستان انقلابی که تنها 5 ماه از قیام توده ها نگذشته بود در غرب کشور گرفته ، تا کشتار انقلابیون ترکمن صحرا و غرقه در خون ساختن گندمزاران در شرق ایران ؛ از کشتار صیادان و زحمتکشان انزلی در شمال گرفته تا سرکوب خونبار خلق عرب خوزستان در جنوب ، از سرکوب آذربایجان مقاوم تا به خون کشاندن بلوچستان پایدار و صبور و جای جای ایران، هر گوشه ای خونهای ریخته شده توسط حامیان سرمایه داری نو کیسۀ اسلامی ، داغهای ننگ جنایت پیشگان شاه و شیخ را بر پیشانی خود دارند و سند رسوایی خشونت بارترین دوران خلافت سیاه سرمایه را برملا میکنند.

اگر ساواک با محاصرۀ دراز مدت خانه ها و تعقیب و مراقبتهای ویژۀ پلیس سیاسی به خانواده های فعالین سیاسی آسیب و فشارهای اجتماعی اعمال میکرد، شیوۀ به ارث رسیده برای جمهوری اسلامی در ابعادی بس گسترده تر بنمایش در می آید. خیلی از دوستان و رفقایی که برای ملاقات و دیدار با عزیزانی را که در زندانهای سیاسی هردو دورۀ سلطنتی و اسلامی میرفتند را بیاد دارند. از مصیبتهایی که برای یافتن زندانی شهر به شهر و سپس تجمع در پشت دیوارهای سرکوب اندیشه متحمل شدن گرفته تا به جان هم انداختن رفیقان دیروز ،و یکی از نمونه های دهشتناک آن نقشه ضد انسانی رژیم ج-ا ؛ در اجرای طرح مالک و مستاجر و یا همان بازجویی 50 میلیون سکنه مردم ایران بود که عزیزان بی شماری را آواره ساخت و به صلابه کشاند. خلاصه آنچه را که برای ایجاد تضاد و نتیجتاً تفرقه ما بین خانواده ها ، از طرف این رژیمها صورت میگرفت را نمونه های فراوان داریم . فقط یک نمونه را توجه کنید." بیژن جلالی" و زنده یاد " رضا شهربانی" ، هر دو مجاهد بودند . در یک روز که ماهها با خرداد 60 فاصله داشته در یک خانۀ بزعم رژیم اسلامی؛ تیمی( منزل دایی بیژن) دستگیر میشوند.

چند ماه پس از آن، از شانس و بخت!! این عزیزان فاز نظامی مجاهدین در 30 خرداد 60 به بعد شروع میشود. تمام نیروهای سیاسی مشمول سرکوب ناشی از حرکت این شیوه جمعبندی از مبارزه مجاهدین شده و در آتش بر پا گردیده از حرکت ناپخته و نا بهنگام مجاهدین میسوزند. صرف نظر از اینکه رژیم فاشیستی اسلامی دیر یا زود دست به ابزار خشونت، که قبلاً هم همانگونه که اشاره شد زده و می زد ، اما نا سنجیده بودن حرکتی که در نیمه راه متوقف و اوج بی مسئولیتی نسبت به سایر نیروهای اجتماعی که برای تدارک سنجیده تر به چالش های عظیم اجتماعی و مبارزاتی بسر میبردند، نهایت فرجام مجاهد را بجایی رساند که از حوصلۀ این مقوله خارج است.

من خود سالها با این دوستان مبارز و مجاهد همسلول بوده ام و از نزدیک شاهد مقاومتهایشان بوده ام.هر دو حکمی 10 ساله گرفته و بقول رژیم " جرمشان" یکسان بود، سر انجام اما رژیم ضربه ای را که نتوانسته بود در زیر انواع فشارها و شکنجه های روحی و روانی و جسمی ، وارد کند, با شیوه ای پلیدانه تر به پیش برد. رژیم" بیژن جلالی " را در سال 64 آزاد میکند . اما" رضا شهربانی" را در زندان نگه میدارد. در بیرون از زندان رژیم به شایعه خیانت و بریدن بیژن دامن می زند . اولین نشانۀ این جنایت رژیم را در بجان هم افتادن خانواده های صمیمی طرفین بوضوح می توانستی ببینی. پس از آن بیژن بارها مورد فریب شایعاتی دیگر، نظیر آزادی رضا از زندان قرار گرفت و هر بار با دسته گلی به پیشواز رضا شتافت . اما هر بار با توهین و تحقیر مواجه و با پرتاب گل بسویی از کوچه و خیابان ، نتوانست فضای پوشالی دشمن را بشکند. در نهایت هم مجاهد مبارز، رضا شهربانی همرزم بیژن و بسیاری از ما، در تابستان 67 همراۀ بسیاری از مبارزان راۀ آزادی و سوسیالیسم به دستور مستقیم خمینی جنایتکار و کمیسیون مرگ وی ، در کشتار جمعی زندانیان سیاسی ایران قتل و عام شدند. فکر میکنید چقدر از انواع ترفند هایی را که رژیم و ایادی آن بکار گرفته و میگیرند، که اگر هر کدامشان را باز گو کنیم .... مثنوی هفتاد من را در بر دارد را، ما با خود حمل میکنیم .؟!!.

باز گویم این سخن را گرچه گفتم بارها می نهند این خائنین بر دوش ملت بارها

پرده های تار و رنگارنگی آید در نظر لیک مخفی در پس آن پرده ها، اسرارها

دفع این کفتارها، گفتار نتواند نمود از رۀ کردار باید دفع این کفتارها. ( فرّخی)

 

نهادینه کردن عنصر ترس در جوامع طبقاطی و ایجاد خطوط قرمزهایی که عمدتاً برای تعمیق سرکوب، و پذیرش بی چون چرای آنچه را که رژیمهای خود کامه در جا انداختن نظم ضد انسانی سرمایه دیکته میکنند، بن مایۀ دیکتاتوریهای جهان را تشکیل میدهد. عدم ارتباط و جلوگیری از اطلاع رسانی بموقع و یا کانالیزه کردن اخبارو اطلاعات واعمال سانسور، فرمالیزم کلی این گونه سیستم ها را تشکیل میدهند. بسته به میزان عقب ماندگی و یا رشد پیشرفته تر رژیمهای ستمگرسرمایه ؛ نوع خشن و یا مدرنتر سرکوب برای به انقیاد کشاندن ملل تحت ستم اعمال میشوند. در تقابل با شیوه های سرکوب اما نیروی آگاه نیز ، بسته به توان دانش و آگاهی از توازن قوای طبقاطی است که قادر خواهد بود به استراتژی ضد قدرت بدل شود. دیکتاتوریها عمدتاً با تکیه بر زور و اجرای قوانین ظالمانه ای که برای مقدس ساختن نظم حکومتی خود بر پا میدارند، تا زمانی که نیرویی را برای مقابله با نظم ضد انسانی خود در برابر خود نبینند ، به شیوه ستمگری و تاراج و چپاول و غارت ادامه داده و در این رهگذر هر چه مزاحمت کمتر، بهره و استثمار از منابع انسانی بیشتر نهادینه خواهد شد. به سکوت وادار ساختن خانواده های زندانیان سیاسی و جان باخته گان، درهمین راستا قابل بررسی است. مبارزه ای جّدی شروع میشود، قدرت سیاسی حاکم، توسط رزمندگانی که در پروسۀ تکوینی خود به چالشی رودررو بر خاسته اند ، به وحشت افتاده. گزینه تا کنونی آن بوده که با ارعاب و ارسال شعبان بی مخ جعفری و دار و دستۀ طیّب و نهایتاً با چند ابو طیّاره اردشیر زاهدی ، با کودتا سر و تۀ قضیه را هم بیاورند. و باز بگیر و ببند و تا روزی که بخواهند صدای انقلاب مردم را بشنوند اما، نفسها در سینه ها حبس میکنند. اما این همچنان نیروی مردم است که از هر دو سوی میتواند مورد استفاده قرار گیرد. با این تفاوت که یکی بر امواج ناآگاهی آن سوار می شود تا روزی بنام نجات آذربایجان هزاران کشته بر گردۀ زحمتکش مردم منطقه بگذارد وروزی دیگرآنرا بنام انقلاب به یغما میبرد و روزهای دیگربنامهای صدور انقلاب وعلیه دشمنانی که فقط هم از آنسوی مرزها !! می آیند ؛ و آن یکی اما دعوت به مبارزه برای احقاق حقوق و مطالباتی که بقول زنده یاد سعید سلطانپور: که

"دریای سیاه به غارت میرود ، و ملت گرسنه است .

مزارع سپید و شکفته به غارت میرود، و ملت گرسنه است.

دریا و درختان و کوهها به غارت میروند و او همچنان غارت زده بر جای میماند.

برای عظیم ترین غارتها، میباید عظیم ترین تحمیل فرهنگی ممکن شود. پس بیهوده نیست که فرهنگهای ملل غارت زده؛ نیمه جان میشوند.پس بیهوده نیست که معلم به هیچ گرفته میشود تا زیر فشار استراحت و نان و خانواده، مسئولیت خویش را از یاد ببرد وبرای حفظ تعادل مرسوم زندگی، به مشاغل دیگر نیز بپردازد. پس بیهوده نیست که بر کتابهای درسی وکتابهای کودکان ، نظارتی دیکتاتوری بعمل میآید و بیهوده نیست که مطبوعات ارزشی برابر تسلیحات می یابند و برای هنر و ادبیات، با شور و بررسی های بسیار،برنامه های دورانی تدارک دیده میشود و گردن مفاهیم مترقی با گیوتین سانسور قطع می گردند".

دقت کنید که بورژوازی عقب ماندۀ جوامعی نظیر ایران, حتی قادر نشدند که به وظایف تاریخی خویش عمل کنند. مثال سادۀ آن هم که در اولین گام ؛خود را نمایان می سازد، نبود احزاب مخالف و اپوزوسیونی است که حتی جریانات موسوم به استحاله برایش سینه چاک میدهند وحاضر به هر گونه خوش خدمتی و بدین منظور صف آرایی کرده اند. شک نباید کرد که گام بعدی سرمایه داری مرتجع این خواهد بود که با کمک بریدگان نیمه راه بدین منظور برای سد کردن مطالبات واقعی مردم آنها را رودرروی هم قرار دهد.یعنی اگر دیروز حزب فقط" رسواخیز" بوده ،و امروز حزب فقط"حزب الله " است .حتی از فردا ممکن است احزاب مومیایی شده را سر هم کنند.چرا که رژیمهای اینچنینی هیچ تشکلی را بر نمی تابند که مستقل از حکومت حرکت کنند. هر تشکلی مشمول سرکوب گردیده و یا لااقل این ترس را بدنبال دارد که خط قرمزی است که مانند حیطۀ اندیشه فقط متعلق به آقا و آقا زاده هاست.!! . مردم احتیاجی به فکر و اندیشیدن ندارند! . آنها می باید سرشان را پایین بیندازند وکارشان را بکنند و از مخیله خود فکر اینکه که میبرد و کی می خورد و کی میکشد و...بدر کنند!!. همین الان خانواده ها مان در خاوران جمع میشوند اما فشار وارده بر این عزیزان آنقدر زیاد است که در این سوی مرزها حس می شود. به همین دلیل است که اگر مثلاً کارگران خاتون آباد شهر بابک کرمان برای ماهها حقوق معوقه خود برمی خیزند, به رگبار مرگ دژخیمان بسته میشوند که حرکت کارگران جهان چیت کرج را تداعی میکند و به همان سبک وسیاق کشتار گرفتار می آیند . واژۀ زندانی سیاسی ، انسانی که فقط بجرم اندیشیدن زندانی میشود. اگر در گذشته بنام اجنبی پرست و مارکسیست اسلامی و کمونیست خدا نشناس و .. اشرار و یاغی و...دیگر القاب سعی میشد تهی شود؛ امروزسعی میشود با افزودن منافق و باغی و ملحد و کافر و مفسد فی الارض و....تروریست تهی تر شود. کسی نباید جرئت کند در زندان و بیرون زندان ، جزنی احمد زاده دهقانی بهرنگی اسکویی ابراهیمی پویان- اشرف و گلسرخی و دانشیان و سلطا نپور و ...هزاران رزمندۀ جسور و مقاومی باشد که تازه بخواهد تئوری انقلاب هم تدوین کند و جمع بندی مبارزه و تاکتیکها و استراتژیهای آنرا بنمایش بگذارد . اگرباشد؛ باید از سطح روزگار پاک شود! . تا نه کسی درس مبارزه بیاموزد و نه فرهنگی غیر از آنچه حقنه گردیده به اذهان راه یابد. بازهم اگر جا نیفتاد ، با کمک آنهایی که در عرصۀ فرهنگ، قلم می فروشند و در کنفرانسهای بین المللی قادر به دلالی اند ، فرصت هنوز مانده تا ذهنیت تاریخی مردم را به بازی گیرند!. در دهۀ 60 ، هزاران هزار زندانی سیاسی که در زیر شکنجه های قرون وسطایی جان باختند؛ از طرف مافیای قدرت سرمایه داری حاکم عامدانه سعی در بی هویت ساختن این فرزندان ملت ایران شده است که کشوری را بهمراه همدستان جهانخوار سرمایه به سکوت وادارند. حالا بهانۀ جهانی هم دارند . آنها انقلابی بودند و "خشونت" کردند!! اینهایی که اکنون 2خردادی اند سیاسی اند چون خشونت نمی کنند.!! اکنون اپوزوسیون خودشان را هم ساخته اند. عده ای را هم حتی در تبعید زندان نرفته تواب ساخته اند!!. آنها میدانند قافیه را باخته اند وهر نوع گشایشی غیر قابل کنترل خواهد شد و به نیستی محتومشان خواهد انجامید. و ما اگر چه از شکست می آییم و این رژیمهای ضد بشری را هم خوب میشناسیم. اما همواره بدلیل تنش ها ، خود محوری ها؛ انشقاقها ؛ عدم تحمل ها ؛ بها ندادن به خرد جمعی , مصالحه با دشمن و اصرار در همکاری مشمئزکننده تا سرحد خنجرزدن از پشت به رفیقان دیروز در شناسایی انقلابیون برای خدمت به سرکوبگران مردم،سلامتی شان را هم آرزو میکنیم و هنوز هم منتظر اشاره در سهیم شدن در قدرتی که دستانش تا مرفق در خون فرزندان مردم که تا تایید اشغال نظامی جهانخواران در منطقه نیز برای رسیدن تکه ای از قدرت پیش خواهد رفت روز شماری میکنیم ،و اینها همه هنوز هم ما را به خود نیاورده است که ، قدرت اینگونه رژیمهای پوشالی در ضعف ماست. رفقا:

گفته بی تردید رفیق بیژن همچنان بی پاسخ مانده است ؛ نیروی چپ انقلابی و سوسیالیت را بعنوان یگانه آلترناتیو می باید بیش از پیش برای دخالت در جنبش زحمتکشان؛ مهر واقعی و دورانساز خویش را برای فروپاشی یاس و ترس و عقب نشینی به کار بست. این سمینار از همین منظر و با حضور نیرویی که از چنین پتانسیلی بر خوردار است و بدین منظور نیز حضوری پرقدرت برای کوبیدن مهر و نشان چپ انقلابی و کمونیست بهمراه دارد قابل درک و بررسی است. آری هرگز دیکتاتوریهای سلطنتی و جمهوری اسلامی موفق نشده و نخواهند شد با چنین حضور مقاومت در صحنه نبردی که هیچگاه خاموش نخواهد ماند؛ ما را بسکوت وادارند. چرا که:

"ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما" و حضور گسترده ما در این سوی دنیا و با چنین انگیزه های والای انسان سوسیالست؛ که هرگز جبهه انقلاب را ترک نکرد و بر مسئولیت مقاومت خود در همه عرصه های پیکار؛ برهمراهی رسالت رفیقان بخون تپیده مان تا نبرد آخرین پای فشرد؛ گواه همین مدعا است که: بی شک

نیست تردید زمستان گذرد ؛ وز پی اش پیک بهار ؛ با هزاران گل سرخ، بی گمان می آید.

رزمتان پایدار.