تنــاقــض

محمود بیگی

 

هرگام جنبش واقعی از ده ها برنامه بهتراست مارکس

 

پیش از آنکه برخی نظراتم را در تخلاف با بینش آقای پایدار اظهار نمایم، ذکر نکته ای را ضروری میدانم. آقای پایدار در تشریح نظراتش در باره تشکیل حزب سرآخر به چنین جمعبندیی میرسد "دید ما محکم ترین و اصولی ترین و پراتیک ترین معیار و شیوه کار برای تشکیل حزب کمونیست واقعی در جنبش کارکریست"1. با توجه به معیارها، زمانی از اصولی ترین شیوه کار سخن میرانیم که مبنای اصول را روشن کرده باشیم، لذا ( تر و ترین) بعنوان علائم صفات تفضیلی و عالی نبایستی به لحاظ کیفی با صفت معمولی در تضاد باشند. آنچه وجه مشخصه (عالیتر) نسبت به صفت معمولی و(عالی ترین) نسبت به هر دو میباشد این واقعیت است که صفت عالی اجزاء پدیده را به مراتب بیشتر و بهتر به توصیف میکشاند تا تفضیلی و اینهم نسبت به صفت معمولی. چون آقای پایدار جنبش کمونیستی در ایران و جهان را از قدیم تاکنون اردوگاهی، سوسیال دمکراتی، چپ رادیکال، رفرمیستی و سرآخر همگی آنها را آویزان به کمونیسم ارزیابی کرده است، روشن نمیباشد اصولی ترین را در مقایسه با کدامیک از این جریانات مطرح کرده است.

آقای پایدار طرحی درافکنده که در آن شرح میدهد شوراهای کارگری را باید پیش از تشکیل حزب کمونیست برپا کرد، سندیکاها ابزار بورژوازی اند و برای بسیج کارگران بایستی کار را تشریح کرد. بنابراین در نقدم به او از کار و کارکردش در جامعه سرمایه داری و سوسیالیستی شروع میکنم تا به یاری آن قادر گردم تمایز اصولی میان نظراتم با آقای پایدار را آشکار نمایم

 

1 - راجع به کار

 

کار از دیدگاه مارکس، بمثابه کار اجتماعی، رابطه انسانها با طبیعت و مناسبات شان با یکدیگر را بنا میسازد و بعقیده او کار همراه با طبیعت سرچشمه ثروت و ارزشهای مصرفی و همچنین منبع اساسی تمامی فرهنگ ها اند. با چنین تعریفی از کار، آنهم در عامترین وجوهش، بایستی به اشکال ویژه ای که کار در صورتبندیهای اقتصادی اجتماعی، مثلاً کار در جامعه سرمایه داری و یا سوسیالیستی، بخود میگیرد، پرداخت. اگر جامعه سوسیالیستی را با شعار ویژه اش، یعنی "از هر کس باندازه کارش"، مشخص نمائیم، وادار میشویم تعریف دقیقی از کار در آن جامعه ارائه کرده تا برمبنای آن ثابت کنیم چرا جامعه سرمایه داری مانعی در رسیدن طبقه کارگر به این نوع کار میباشد و چرا بهمین دلیل هم انکشاف کار را در بیشترین زمینه های اجتماعی سد کرده است. طبیعی است که با دیدی روشن از کار سوسیالیستی میتوان اشکال ویژه کار را در جامعه سرمایه داری برای کارگران تشریح نمود تا با توجه به آن افق بتوان کارگران را علیه کار مزدی و گذار به جامعه سوسیالیستی بسیج کرد.

میتوان ادعا نمود در تمامی جوامع مبتنی بر تقسیم کار توسعه یافته، میباید که کار اجتماعی تخصیص یافته میان شاخه های مختلف تولید تقسیم شود. بنابراین هر نظام منقسم کننده کار، بایستی درهمانحال کار را مابین شاخه های گوناگون تولید توزیع نماید. در جامعه ای با اقتصاد برنامه ریزی شده، یعنی جامعه سوسیالیستی، کار تک تک افراد بسته به خصوصیات نیاز اعضای گروها و سطح بارآوری آنها و وظائف خاصی که بایستی انجام دهند از پیش تبیین و آگاهانه تعیین شده اند. لذا در جامعه سوسیالیستی سازمان حسابداری کار از همان ابتدا کار انفرادی را بمثابه جزئی از کل کار جامعه در نظر میگیرد و آنرا میان شاخه های مختلف توزیع مینماید. در اقتصاد با برنامه سوسیالیستی روابط افراد با همدیگر شفاف و روشن است، بدین خاطر کار ازهمان ابتدا به شکل کار اجتماعی در میآید و چون کار هر فردی را جامعه بر حسب برنامه توزیع میکند، کار انفرادی بعنوان کار مشخص با تمام خواص مادی آن مستقیماً وارد در کار اجتماعی میشود. کار فرد عملاً اجتماعی است زیرا از طرفی با کار سایر اعضای جامعه متفاوت است و هم بیانگر مکمل مادی برای کار دیگران میگردد. از جانب دیگر کار در شکل مشخصش چون مستقیماً کار اجتماعی است بنابراین کار توزیع شده نیز محسوب میشود. روشن است که در یک اجتماع سوسیالیستی هم بدون برابر سازی اشکال گوناگون کارهای مختلف نمیتواند از برنامه ریزی دقیق سخنی هم در میان باشد. اما در یکچنین سازمان اقتصادی فرایند برابر سازی کار با فرایند آن در جامعه سرمایه داری تفاوتی اصولی دارد. بدینسان که مشخصه اساسی کار در جامعه سوسیالیستی خصلت اجتماعی و تخصیص یافتگی آنرا اشکار میسازد حال انکه خصلت فرعیش روشنگر خاصیت اجتماعاً برابر شده آن میگردد ، یعنی امری ثانوی و متتم فرایند اجتماعی شدن.

در جامعه سرمایه داری با شرایط ويژه اش، به علت آنکه عوامل مختلف تولیدی(وسائل تولید، نیروی کار و زمین) به طبقات و قشرهای مختلف اجتماعی تعلق دارند، جائیکه شرایط تولید، وسائل تولید به شکل سرمایه در اختیار سرمایه دار، نیروی کار، بشکل کار مزدی متعلق به کارگران و محمول کار، یعنی زمین، در تصرف زمیندار میباشند. به خاطر آنکه در این جوامع هرکدام دارندگان عوامل تولیدی قادر نیستند دیگری را به اجبار وادار به تولید سازند، مناسباتی در جامعه ایجاد میشود که باصطلاح تحت قرارداد آزاد میتواند شرایط تولید را با نیروی کار و محمول کار پیوند زند تا تولید آغاز و تسری یابد. جامعه سرمایه داری با دو شرط بنیادی اش، یعنی مادیت یابی روابط تولید و شخصیت وارگی اشیاء مشخص میشود و مارکس راجع بشرط اول توضیح داد که این نوع مناسبات، شکل اجتماعی خاصی را به اشیاء تفویض میکنند تا بواسطه اشیاء انسانها قادر به مناسبات متقابل شوند. مثلاً رابطه میان سرمایه دار و کارگر به پول خصلت مادی در شکل مزد میدهد. مارکس شرط دوم را بدینگونه توضیح داد که وجود اشیاء، بعنوان مثال سرمایه و بهره، عواملی اند که دارنده آنها را بمثابه سرمایه دار و سرمایه دار تجاری وارد در مناسبات تولیدی مینماید. دراین شیوه تولیدی به علت آنکه هیچ نوع ارگانی موجود نیست تا کار اجتماعی را تعیین و میان شاخه های مختلف تولیدی توزیع نماید، لذا معیارهای دیگری لازمند تا کار را اجتماعی و سپس آنرا میان شاخه های تولیدی گوناگون توزیع نماید. از آنجائیکه کار در این جوامع به گونه ای ویژه سازمان مییابد، میتواند به محصول شکل ارزش ببخشد جائیکه این اقتصاد، خصلت کار اجتماعی را، بلحاظ کیفی، بکار اجتماعاً برابر شده مبدل میسازد. یعنی کار در صورتی اجتماعی میگردد که خصلت برابر بخود گیرد. در شیوه تولید سرمایه دارانه، ارزش، به منزله مناسبات تولیدی میان تولید کنندگان منفرد و مستقل از همدیگر، از سوئی در شکل اشیاء خودش را بروز میدهد ( فیتیشیسم کالائی) از دیگر سو کار اجتماعی را تحت مولفه های خاصش توزیع میکند "شکلی که این توزیع متناسب کار در قالب آن عمل میکند، در وضعیت جامعه ای که درآن همبستگی کار اجتماعی در مبادله خصوصی محصولات انفرادی کار آشکار میشود، دقیقاً عبارتست از ارزش مبادله ای این محصولات"2. مارکس در استنباط چنین برداشتی از ارزش متدکر شد این رابطه را نمیتوان بطور عام و معتبر برای همه ازمنه تاریخی در نظر گرفت، زیرا منحصراً مشخص کننده نوعی مناسبات ویژه، یعنی مناسبات تولیدی در جامعه سرمایه داری است. مارکس ثابت نمود ارزش به لحاظ کمی و کیفی تنها بیان کار مجرد است واز آن نتیجه گیری کرد که کار مجرد، بمثابه ذات ارزش، بایستی در تعیین مقولات کمی و کیفی کار مد نظر قرار گیرد. مارکس شرح داد به دلیل آنکه کار در این جوامع نمیتواند مستقیماً شکل کاراجتماعی بخود گیرد، بنابراین کار عملاً زمانی اجتماعی میشود که با کارهای دیگر برابر گردد و این برابرسازی تنها در مبادله میتواند چنین کارکردی رااتخاذ نماید. در مبادله، یعنی در عمل برابر سازی، تمامی ارزشهای مصرفی و مشخص کار از آن جدا میشوند و کار به لحاظ کمی و کیفی ارزشهای دیگری را بخود میگیرد. کار در وجه کمی اش، زمانی کار اجتماعی میشود که شکل کار اجتماعا برابر شده را بخود گیرد که در چنین حالتی بصورت کار اجتماعا لازم و یا ضروری در میاید که مقدارش را کار مجرد تعیین میکند و از طریق آن میتوان به روابط متقابل اشکال گوناگون کار در فرایند توزیعشان آگاه گشت. اما کار به لحاظ کیفی شکل "اجتماعی کار" را بخود میگیرد که در جامعه کالائی چیزی جز برابری تولید کنندگان کالا نیست، آنهم نه بعنوان برابری آنها در تملک، بلکه به منزله تولید کنندگان برابر منفردی که میتوانند مستقل از همدیگر تولید نمایند. مارکس در اینباره شرح داد "پس اگر افراد محصولات کار خویش را از لحاظ ارزشی در برابر هم قرار میدهند از این جهت نیست که خود اشیاء مزبور راهم چون پوششهای مادی برای کار همانند انسانی تلقی میکنند، بعکس در حالیکه مردم محصولات گوناگون خویش را از لحاظ ارزش در برابر یکدیگر به مبادله میگذارند عملاً کارهای مختلف خویش را بعنوان کار انسانی در مقابل هم قرار میدهند آنها خود نمیدانند ولی چنین میکنند"3. بدینترتیب در روند، مبادله وارونه ای رخ میدهد که پوشاننده کار اضافی است و کار اضافی را برای کارگر همچون کار لازم برنما میسازد و دقیقاً همین وارونه سازی در مخیله کارگر تفکری را منعکس میگرداند که فکر میکند کارش را بفروش میرساند که خود یکی از قویترین جنبه های ایدئولوژی بورژوازی را این بازتاب معکوس به نمایش میگذارد" بازتابهای روابط اقتصادی بصورت قانونی نیز بهمانگونه بالاجبار وارونه نمایان خواهد شد و این بدون اطلاع شخص عمل کننده[ به قانون] انجام مییابد. عضو هیئت منصفه تصور میکند که بر اساس بیانیه های پیشینی عمل میکند در حالیکه آنها [ قوانین] واقعاً بازتابهای اقتصادی هستند و بنابراین هر چیز وارونه است. بنظر من روشن است که این جلوه های معکوس وارونه که تا آنزمان ناشناخته میماند و آن چیزیست که ما آنرا دیدگاه ایدئولوژیکی مینامیم بنوبه خود بر پایه اقتصادی تأثیر گذارده و احتمالاً آنرا تا اندازه ای تغییر خواهد داد"4. بدیگر سخن جنبش سوسیالیستی با تعریف کار اجتماعی و نقد آن در شیوه تولیدی کالائی قادر است این پرده ساتر را کنار زده تا این نوع تولید را، نه از طریق مبادله، بل به واسطه کار، نقد کند و ثابت نماید چرا در یکچنین اقتصادی خصلت فیتیشیستی کالا علاوه بر آنکه مناسبات تولیدی افراد را پنهان میسازد، اما این خاصیت را نیز دارا است که آن رابطه را همچنین سازمان داده تا در صورت به اصطلاح عقلائیش که همان ایدئولوژی سرمایه داریست، در شعور کارگران بازتاب نماید. بنابراین نقد کار و اشکال ویژه اش در جامعه کالائی کارگران را با این آموزش مارکسی آشنا میگرداند که منحصراً با نفی کار سرمایه دارانه قادرند جامعة "از هر کس باندازه کارش" را برپا سازند.

آقای پایدار مینویسد" طبقه کارگر ایران... همواره با سر بورژوازی راه رفته است"5، سخنی معقول که فقط تدقیق کار میتواند کارگران را از بندهای ایدئولوژی سرمایه دارانه، بنحویکه انگلس شرح داد، رها سازد. حال ملاحظه نمائیم آقای پایدار چگونه کار را مشخص میکند "کارگران از طریق شورای خویش کار را تعریف میکنند چه چیزی تولید شود و یا نشود" 6. آقای پایدار ابتدا به ساکن بجای تعریف کار، هدف تولید را شرح داده است و بدون تعریف مشخصی از کار مینویسد " تعریف کار اجتماعاً لازم سوسیالیستی نخستین کاریست که باید شوراها انجام دهند تا ازین چه تولید شود و نشود... روشن شود" 7. مارکس در تدقیق تئوری ارزش، کشفیات بس مهمی را به جامعه بشری به ارمغان داد و برای کشفیاتش مفاهیمی را انتخاب کرد، منجمله در تشریح قانون ارزش، بعنوان قانونی مختص جامعه کالائی، از کار اجتماعاً لازم و کار مجرد سخن راند و تحت آن شرح داد که ارزش کمی کالاها بوسیله کار اجتماعاً ضروری، که ذاتش را کار مجرد تشکیل میدهد، تعیین میشود. بدلیل آنکه دقیقاً در جامعه سوسیالیستی کار اجتماعی به لحاظ کمی از ابتدا قابل اندازه گیری است و در برنامه مشخص شده است، نمیتواند دیگر از کار اجتماعاً لازم سوسیالیستی سخنی هم در میان باشد، زیرا هر کار حساب شده در برنامه، اگر واقعاً بتوانیم از کار لازم سخن گوئیم، کاریست که از بدو برنامه ریزی، بمنزله کار لازم وارد در محاسبات میشود، بدین خاطر کار اجتماعاً لازم تنها در رابطه متقابلش با کار مجرد در سرمایه داری است که قابل درک میباشد و انتقال آن به جامعه سوسیالیستی ما را وادار مینماید "از هرکس باندازه کارش" را مجدداً با معیارهای اقتصاد سرمایه دارانه برآورد سازیم. به بیان دیگر چون ارزش مقوله ایست مربوط به بافت روابط تولیدی کالائی، زمانی مناسبات تولید کنند گان منفرد و مستقل ازهم را به لحاظ کمی اجتماعی میسازد که بتواند اجتماعی شدن کمیت کار را بیاری یک عامل، یعنی کار اجتماعاً لازم، سامان بخشد، امری که ضرورتش را در جامعه سوسیالیستی، بدلیل طرح برنامه از کف میدهد و لذا محتاج به عامل واسطی، چون کار اجتماعاً لازم، نمیباشد. آقای پایدار بدون هیچگونه اقامه دلیل در باره کار اجتماعاً لازم که مشخصاً مارکس این واژه را برای توضیح کمیت قانون ارزش در سرمایه داری آفرید، به جامعه سوسیالیستی هم تعمیمم میدهد.

آقای پایدار از طرفی مینویسد "سوسیالیسم کار مزدی، مبادله بازار خرید و فروش را محو میکند" 8 در ذیل نشان خواهم داد این تعریف فاز دوم جامعه سوسیالیستی، یعنی کمونیسم است. از طرف دیگر اضافه میکند "ما بطور کنکرت از سازمان کار سوسیالیستی... کار در سوسیالیسم، چگونگی میانگین کار لازم سوسیالیستی... حرف بمیان کشیده ایم" 9 . که با نظرات پایه گدار سوسیالیسم علمی این ادعا در تخالف قرار دارد. مارکس یکی از مشخصه های سیاسی جامعه سوسیالیستی را دیکتاتوری پرولتاریا دانست و در اینباره نوشت "بین جامعه سرمایه داری و جامعه کمونیستی مرحله ای از گذار انقلابی یکی بدیگری وجود دارد. متناظر باین مرحله یک دوران گذار سیاسی نیز وجود خواهد داشت که طی آن حکومت چیز دیگری جز دیکتاتوری پرولتاریا نمیتواند باشد" 10. مارکس معتقد بود با آنکه در جامعه نوین نیروی کار مبادله نمیشود، زیرا "بر خلاف جامعه سرمایه داری، کار منفرد، دیگر نه از بیراهه، بلکه مستقیماً به مثابه جزئی از کار همگانی وجود دارد" 11. اما جامعه باز هم مجبوراست محصول کار تعاونی را بعد از کسر ضرورتهای باز تولید اقتصادی و کسر خدمات لازم، بعنوان وسائل مصرفی، باقیمانده را مابین کارگران سهمبندی کند و شرح داد "آشکار است که در اینجا نیز همان اصلی که مبادله کالا را تنظیم میکند- تا آن حد که این مبادله، مبادله ارزشهای معادل است برقرار میباشد. ولی محتوا و شکل آن تفاوت کرده است، زیرا در این اوضاع و احوال تغییر یافته دیگر کسی نمیتواند چیزی جز کار خود را ارائه دهد، و از سوی دیگر، هیچ چیز نمیتواند به مالکیت کسی در آید، مگر وسائل مصرف فردی. و اما در مورد تقسیم این وسائل بین تولید کنندگان منفرد اینکه، در اینجا همان اصلی حاکم است که به هنگام مبادله کالا معادل یعنی مقدار معینی کار به یک شکل با مقدار برابری از کار به شکل دیگری مبادله میشوند. در اینجا حق مساوی هنوز هم از نظر اصولی حق بورژوائی است، اگر چه اصل و عمل دیگر دست در گریبان یکدیگر نیستند، در حالیکه مبادله معادل کالا تنها در سطح میانگین مطرح است، و نه در موارد فردی"12 ( تاکید از مارکس). دیده میشود مارکس از مبادله و ضمائم آن در حامعه سوسیالیستی سخن رانده است ولی طبق ادعای آقای پایدار همگی در آن جامعه محو شده اند ولی در جای دیگری آقای پایدار برخلاف این قولش داد سخن رانده است که آنرا نشان خواهم داد. آقای پایدار از کار میانگین سوسیالیستی، بدون آنکه توضیحی راجع بآن دهد، سخن می راند، که شرح خواهم داد کار میانگین مفهومی است وابسته به جامعه کالائی و قانون ارزش "در این رابطه هر کالای انفرادی باید بمثابه نمونه میانگین طبقه اش در نظر گرفته شود" 13. بدلیل آنکه در جامعه سرمایه داری، سرمایه داران منفرد و مستقل از هم تولید و به بازار عرضه میدارند و تولید کنندگان نمیدانند جامعه بچه مقدار کالا نیاز دارد و چون از جانب دیگر از مقدار تولیدی سایر کارخانه ها بی اطلاع اند، بنابراین بازار با کسر و یا اضافه تولید روبرو میشود و کالاها حال نه برحسب ارزشهای انفرادیشان، بلکه بقیمت واحدی بایستی بفروش رسند که مارکس آنرا ارزش میانگین و یا ارزش بازار نام نهاد. در این وضعیت کارخانه های با بهره برداری بهتر نسبت به کار گاهائه ای که ارزش انفرادیشان پائین تر از ارزش بازار است اضافه ارزش بیشتری بدست میآورند "از یکسو ارزش بازار باید بعنوان ارزش میانگین کالاهای تولید شده در قلمروی واحد در نظر گرفته شود و از سوی دیگر بعنوان ارزش انفرادی کالاهائی که تحت شرایط میانگین در قلمرو مربوطه اش تولید شده و بخش اعظم محصولات آن قلمرو را تشکیل میدهند" 14، و عملاً به خاطر آنکه کار انفرادی در جامعه سوسیالیستی از همان ابتدا توسط اندام برنامه ریزی، بخشی از کار اجتماعی محسوب شده و چون تمام کارها برحسب احتیاجات جامعه و در جه بهره وری نیروهای مولده در برنامه تعیین و میان شاخه های تولیدی توزیع میشوند، جائیکه کارخانه های با بهره آوری بهتر همانقدر در برنامه ریزی مورد نظر واقع میشوند که کارگاههای با بهره وری کمتر، بنابراین محصولات اجتماعی تولیده شده، دیگر نه بر معیار کار میانگین، بلکه بر حسب نیازهای کارگاهها با یکدیگر تعویض میشوند. بعنوان مثال اگر در تولید مقدار معینی از محصولی اجتماعی، الف ساعت کار مصرف شده باشد این محصول میتواند با محصول اجتماعی ایکه ب ساعت کار در تهیه آن صرف شده، جائیکه مقدار الف بی تفاوت که بیشتر و یا کمتر از ب باشد، تعویض گردد، بدون آنکه هیچگونه جبرانی توسط میانگین کردن ساعات کار لازم آید. زیرا تفویض محصولات مابین کارخانه های سوسیالیستی متناسب است با سطح حوائج آنها و نه سودآوریشان. در نظر گیریم که دو کارخانه یکی با بارآوری بیشتر 120 واحد و دیگری با بارآوری کمتر 80 واحد محصول تولید میکنند. از این 200 واحد بعد از کسر ضرورتهای باز تولید اجتماعی و حوائج عمومی که فرض مینمائیم صد واحد را در بر میگیرد و حال جامعه این صد واحد را نه برحسب سطح میانگین کار، بل برحسب نیاز سازمانهای تولیدی مابین آنها توزیع میکند و سپس جامعه بایستی باقیمانده را برحسب زمان کار هر کارگر مابین آنان تقسیم نماید لذا از هر فردی "همانقدر کاری را که به شکلی به جامعه تحویل میدهد، به شکل دیگری باز میستاند" 15 و در یکچنین اقتصادی سخنی هم نمیتواند از کار میانگین در میان باشد. بطور کلی سطح میانگین کار رابطه مستقمی با کار اجتماعاً لازم دارد و چون در جامعه سرمایه داری ارزش کار محصول با قیمت میانگین آن متناسب نیست، بلکه با باصطلاح قیمت تولیدش مساوی میباشد و قیمت تولید هم چیزی جز هزینه تولید باضافه سود میانگین نمیباشد، مارکس در جلد سوم سرمایه در تشکیل سود میانگین ثابت نمود که ابتدا بایستی ارزش کالاها بقیمت تولید دگرسان شوند، جائیکه چنین دگرسانی منحصراً به واسطه کار اجتماعاً لازم است که میتواند عملی گردد16 . متذکر شدم کار که اجتماعاً لازم، سطح میانگین کار و غیره تماماً مفاهیم اقتصادی هستند که ویژه جامعه کالائی بوده و کاربرد آنها در جامعه سوسیالیستی, بعلت آنکه کار افراد از همان آغاز کار اجتماعی است و مستقیماً داخل در بده بستانهای اقتصادی میشوند، با مفهموم "از هر کس به اندازه کارش" در تضاد قرار میگیرند.

آقای پایدار یکی از مولفه های کار در جامعه سوسیالیستی را رهائی از قیود کار میخواند و در اینباره نوشته "تقلیل مستمر کار میانگین کار اجتماعی لازم شهروندان با جهت گیری موثر عملی برای رها ساختن آنان از قید کار" 17. اما آنچه مربوط به " قید کار" میشود، باید اذعان کرد که آنهم از جامعه سرمایه داری اخذ شده است. مارکس ابتدا در دستنوشته های اقتصادی فلسفی اش و سپس به تفصیل در کاپیتال شرح داد که کارگر در جامعه تولید کالائی زمان کارش را جزو زندگیش به حساب نمیاورد و تنها اوقات فراغتش را بخشی از زندگیش میشمارد. کارگر در این نوع جوامع قادر نیست هیچ نوع رابطه معنوی و انسانی با وسائل تولید و محیط کارش ایجاد نماید و وظیفه جامعه سوسیالیستی را همچنین در این امر ارزیابی کرد که باید احساسی را در کارگر دامن زند تا رابطه اش را با وسائل تولید و محیط کارش اساسا تغییر دهد. در بخش دیگری روشن خواهم کرد که این احساس چیزی جز همکاری نیست که پایه های اساسی اش در جامعه سرمایه داری ریخته شده است. به هر رو کارگر بایستی همان احساسی را که نسبت به مالکیت شخصی اش دارد آن احساس را در همکاری با دیگران و نسبت به آنان و همزمان با وسائل تولید ایجاد سازد، به گونه ای که وسائل تولیدی بصورت اشتراکی بتواند احساسی را در او بوجود آورند تا رابطه اش را با آن وسائل از بی تفاوتی نسبت به آنها به احساسی که آنها تأمین کننده زندگی او و تمامی مردم میباشند، تغییردهد. طبق نظر مارکس در جامعه سوسیالیستی, بعلت تمایز میان کار فکری و جسمانی، نوعی تقسیم کار، بوجود میآید که مردم وادار به پذیرش آن میشوند. طبیعی است که کار در این جامعه، به قول مارکس، هنوز عاملی برای زیستن است، ولی این جامعه تمام زمینه های لازم را برای آنکه کار را به یک نیاز حیاتی اولیه مبّدل سازد، فراهم آورده است تا به مرور با از میان رفتن تضاد بین کار فکری و جسمانی کار بتواند به مسئله نیاز حیاتی برای شهروندان در آید. اما بایستی اذعان نمود که کار در این جامعه تفاوت کیفی با جامعه سرمایه داری دارد، جائیکه کارگران دراین جامعه شریک در مالکیت اشتراکی اند و در فرایند تولید و سرنوشت محصولات مستقیم و فعال شرکت دارند و شرکت آنان دراین مناسبات را دیگر نه قید کار، بل شوق زندگیست که تأمین مینماید. جامعه سرمایه داری را در نظر گیریم که هر کارگری سعی میکند از پرداخت مالیات طفره رود، زیرا آنرا باج به جامعه بشمار میآورد و چون هیچ شرکتی در وسائل تولید و نقش اساسی در توزیع کالاها ندارد و تنها مزدش را سهم خودش میداند، حاضر نیست از درآمدش چیزی را پرداخت نماید. اما در جامعه سوسیالیستی کارگر به این امر واقف است که برای تجدید تولید چه سهمی از کارش، پیش از سهم بریش، از کار کسر میشود. همچنین میداند برای مخارج عمومی از چه مقدار کارش باید صرفنظر کند و چون به این واقعیتها آشناست آنها را با کمال میل میپذیرد، جائیکه به درستی میداند که جامعه بچه منظوری این مبالغ را از سهم او کسر کرده است. او به خوبی آگاه است که هر خرابکاری در وسائل تولید بزیان خودش خواهد بود، زیرا بگونه ای خودش را مالک وسائل تولید احساس میکند و بنابراین رفتار و احساسش را در برابرآنها تغییر داده است. از این جهت قید کار مفهومی است که از جامعه سرمایه داری به عاریت گرفته شده و نمیتوان آنرا به جامعه نوین تعمیم داد. در جامعه ای که کارگران به چم و خم باز تولید اجتماعی و ضرورتهای عمومی آن آگاه هستند و بمیل خودشان اسباب معیشت مخارج عمومی را تهیه میکنند، دیگر نمیتواند از بیمه درمانی، تحصیل رایگان و امثالهم سخنی هم در میان باشد، موضوعی که آقای پایدار با پافشاری زیادی در نوشته هایش القاء میسازد. اگر جامعه نوین قادر است این نوع مخارج را از همان ابتدا از سهم کارگران کسر نماید و کارگران در تشریک مساعی، خودشان اینگونه مخارج را لازم دانسته و به جامعه اجازه میدهند به اینکار اقدام نماید، نمیتوان استفاده کردن مجدد از آنها را رایگان به شمار آورد، زیرا کارگران در ضمن بهره وری از اینگونه تسهیلات بار دیگر آنچه را که به جامعه واگذار کرده بودند، بشکل دیگری تحویل میگیرند.

آقای پایدار نوشته است "جامعه سوسیالیستی امکان میدهد که با صرف حداقل نیروی کار زنده و سازمان دادن به بهترین شکل استفاده از کار مرده موجود بالاترین میزان ممکن محصول و رفاه اجتماعی را نصیب خویش سازد" 18.این نظریه را آقای پایدار از اندیشه مارکس در مانیفست برداشت کرده است که در آنجا او از تسلط کار مرده بر کار زنده در جامعه سرمایه داری سخن میراند. اما مارکس در ارتباط با آزادی شرح داد "آزادی عبارتست از تبدیل حکومت از ارگانی تحمیل شده به جامعه به ارگانی کاملاً تابع جامعه" 19. در چنین حالتی دیگر نمیتوان حکومت را با همان معیار هائی سنجید که قبلاً در جامعه مورد سنجش واقع میگشت، جائیکه حکومت بمنزله ارگانی تابع جامعه بایستی خواسته های انسانها را برآورد نماید و عملاً همین بینش را میتوان به پراتیک های عینیت یافته بشری یا همان کار مرده در جامعه سوسیالیستی تعمیم داد. مارکس در کتاب "ایدئولوژی آلمانی" از وازنش شوقهای انسانی سخن راند و در آنجا متذکر شد این وازنش از این رو عملی میگردد که جامعه سرمایه داری برای بیشترین شهروندانش امکانات کافی بوچود نمیآورد تا هر فردی قادر شود نیرو و توانائیهای ذاتیش را در رابطه با تکامل شخصیت اش همه جانبه، یعنی در مراوده با خودش، با دیگران و طبیعت توأمان انکشاف دهد. بعنوان مثال در اینباره شرح داد انسان آفرینشگر عشق است ولی اگر عشقش نتواند در سایرین هم تولید عشق نماید، عشق انسانی "یخ مشتعلی" بیش نیست. او نوشت در جامعه سوسیالیستی بیشترین امکانات برای مناسبات انسانی که ذاتش را عشق میسازد، فراهم است، جامعه ای که در آن استثمار نیست، همکاری بنیاد و اساس روابط مردم را بوجود میآورد و کارگران از کلیه وجوهات اقتصادی اجتماعی در جامعه نه تنها مطلعند، بلکه تأثیرگذار در آن روابط نیز میباشند. از اینرو مراوده آنان با پاره ای از طبیعت مرده، یعنی پراتیکهای عینیت یافته اشان، دیگر همانند جامعه پیشین نیست، زیرا به خوبی آگاه به این امرند. این نوع پراتیکهای عینیت یافته همان سهم اجتماعی لازم برای بازتولید اند که پیش از سهمبریشان، آنرا بعنوان ضرورتی اقتصادی با کمال میل در اختیار جامعه قرار دادند و چون اکنون این وسائل بخشی از رابطه آنان را با طبیعت بنا میدارد، خود عاملی در تغییر احساس کارگران نسبت به وسائل تولید میشود تا آنها را به منزله نیاز واقعیشان در زندگی درک نمایند. بدین دلایل نمیتوان مانند جامعه سرمایه داری این وسائل را به مثابه کار مرده بشمار آورد.

آقای پایدار درباره مضمون برنامه سوسیالیستی نوشته است " بالاترین میزان رفاه و پیشرفت انسانی به ژرفترین، حساس ترین و ظریف ترین ملاکهای برابری تنها هدف نیروی محرکه این برنامه است" 20. اگر از دلبندی آقای پایدار به طرح صفت عالی صرفنظر کنیم، بهرحال جامعه سوسیالیستی برابریش را تحت یک برنامه ساده با سه اصل بنیادینی اش، امنیت ( بمعنای مورد تهدید قرار نگرفتن)، عدالت ( بمعنای هدف مقاصد دیگران واقع نشدن) و آزادی (بمعنای پذیرش مسئولیت به مثابه عضو فعال در جامعه)، مدلل کرده است که دو نکته را میتوان در طرح این برنامه عمده گرداند: یکم نفی استثمار برای کلیه شروندان عضو جامعه و دوم سنجش کار. بدلیل آنکه در این جامعه هنوز هم سهم بری برحسب کار وجود دارد، از این رو حق خودش نیز به حساب حجم کار نابرابر میشود موضوعی که مارکس به درستی بدان اشاره کرده است "این حق برابر، حق نابرابر است. این هیچگونه اختلاف طبقاتی نمیشناسد، زیرا هرکس چون دیگری کارگر است، لکن همین استعدادهای نابرابر و بدینسان توانائیهای کارگران را بمنزله امتیازات طبیعی مسکوت میگذارد. بنابراین این حق در محتوی همانند هر حق دیگری حق نابرابر است"21( تأکید از مارکس). لذا نادرست است که تعریف حق را در جامعه نوین در هاله ای از تقدس عرفانی و صفات عالی پیچاند.

آقای پایدار شرح میدهد "حقانیت تسلط بر محصول کارش و ظالمانه بودن رابطه کار و سرمایه را هر کارگری میفهمد و این دقیقاً باورها، اندیشه و تبخرات فرهنگی و ایدئولوؤیک سرمایه است که کارگر را به پندارهای وارونه و برداشت های باژگونه ره میبرد" 22. بدیگر سخن مسائل اقتصادی را کارگران درک میکنند ولی باور و اندیشه شان، یعنی روبنای فرهنگی، مانع از آن میشود تا کارگران به درک شعور اجتماعی نائل شوند. ولی مارکس گفت که وارونه بودن مسائل اقتصادی است که چنین باورها را در شعور کارگران بازتاب مینماید، یعنی شعورآنان دقیقاً منطبق با وجود اجتماعی اشان میباشد، جائی که مبادله معادل این شعور را در مخیله آنان منعکس میسازد. آقای پایدار در همین مجلد شرح میدهد که کارگران هیچگاه، چه در ایران و چه در جهان، اینچنان دچار ابهام و سردرگمی نبوده اند (ص 47) ولی روشن نیست چرا باید از گارگرانیکه با سر بورژوازی فکر میکنند و اینچنین دچار ابهامند تقاضا کرد"طبقه کارگر باید همیشه و در هر موقعیتی آلترناتیو مشخص طبقاتی خود برای تحول سوسیالیستی را... در پیش روی داشته باشد" 23 . آنگاه که اذعان شود کارگران واقف به روابط کار و سرمایه اند هرکدام از آنان خودشان یک فعال کمونیست میشوند، زیرا دقیقاً شناخت این مناسبات روشن مینماید که کار در جامعه سرمایه داری برحسب کدام معیار بکار اجتماعی مبدل میشود و چرا این رابطه عملاً کار اضافی کارگران را لاپوشانی میکند. اما واقعیتها به گونه دیگری هستند. شناخت روابط کار و سرمایه بدلیل بغرنج بودن قانون ارزش و تودرتو شدن لایه های کمی و کیفی آن به آسانی قابل درک نیستند و احتیاج به تلاش و کوشش فراوانی دارند. بعنوان مثال افرادی چون لنین و روزا با آنکه از این پیچیدگی کار مطلع بودند ولی باز هم سرآخر در تشخیص کار اشتباه هولناکی را مرتکب شدند. آندو انسان بزرگ باین نتیجه رسیدند که چون تولید در جامعه سرمایه داری اجتماعی است وظیفه انقلاب سوسیالیستی است که بهره بری از آنرا نیز اجتماعی گرداند. هر دو انسان متفکر طبقه کارگر متوجه نشدند که تولید و همراه با آن کار، همیشه اجتماعی بوده اند، آنچه تعیین کننده هر جامعه خاص، منجمله سرمایه داری میشود این واقعیت میباشد که کار چگونه اجتماعی میگردد و آیا میتوان طریق اجتماعی شدنش را در جامعه دیگری به کار بست. اجتماعی شدن کار در جامعه سرمایه داری بر حسب شیوه ها و معیارهائی انجام میگیرد که نمیتوان از آنها بهیچوجه در جامعه نوین بهره برداری کرد. لذا نفی شیوه قدیم، نفی شیوه کار مستتر در آن، در تمامی وجوه ممکنه اش میباشد و جامعه نوین بایستی کار و تولیدش را بر معیار ویژه اش پایه گذاری نماید، بدین خاطر مناسبات تولیدی در جامعه نوین با یک ممیزه ویژه، یعنی مناسبات تولید اجتماعی، مشخص میشود. این مناسبات را از مناسبات اجتماعی تولید بدین دلیل مشخص مینمائیم، چون برای اولین بار در تاریخ شیوه ای از اجتماع تولید برقرار میشود که منحصراً با شریک نمودن همگان در تولید و همکاری میان تمام مردم زمینه های لازم رشد فردی را به گونه ای آماده کرده است که هر فرد علاوه بر شرکتش در اجتماع تولید، قادر است فردیت اش را نیز برهمان پایه انکشاف دهد. هنگامیکه لنین از سرمایه داری دولتی و کئوپراسیون و... سحن راند دقیقاً تفکرش را هنوز مناسبا ت تولید اجتماعی و نه مناسبات اجتماعی تولید رقم میزد، جائیکه به روابط کار و سرمایه آشنا بود و با سربورژوازی هم فکر نمیکرد. ادعای این مسئله که کارگران به روابط کار و سرمایه آشنایند اما باورهای فرهنگی سرمایه داری مانع تکامل شعور آنان میباشد علاوه بر رگه های درشت ایده آلیسم موجود در آن، خود کار ترویجی و تبلیغی را میان کارگران با اشکالات فراوانی روبرو مینماید که در بخشهای دیگر به توضیح آنها خواهم پرداخت.

تا اینجا شرح دادم که نظریه آقای پایدار درارتباط با مولفه های کار در جامعه سوسیالیستی همسان با همان مولفه ها در جامعه سرمایه داری است و از مفاهیم اقتصادی ای بهره گرفته که بایستی در جامعه نوین به موزه واژگانها سپرده شوند. در ذیل نظرات ایشان و تناقضات شان را در توضیح تشکیل حزب کمونیست، شوراها و اتحادیه دنبال کرده و ثابت خواهم کرد دو نظر راجع به یک موضوع را نمیتوان "اصولی ترین، شفاف ترین و محکم ترین" نظر برآورد کرد.

 

2 - در باره حزب

 

تناقض در گفتار را نمیتوان همیشه به مثابه نا راستی اندیشه برآورد نمود، زیرا با تغییر شرایط میتوانند گفتمانهای پیشین اعتبارشان را از دست بدهند و شرایط نوین شخص را وادار نماید بحثهای جدیدی را ارائه دهد. لذا تناقض در گفتار اگر وابسته به شرایط تغییر یافته نگردد آنگاه نادرستی اندیشه و منفصل بودن منطق در شیوه تفکر را به نمایش میگذارد. در تشریح حزب، شوراها، اتحادیه و رقابت، نشان خواهم داد آقای پایدار نسبت به مواضع اتخاذ شده از سوی خودش همیشه وفادار نمیماند و بدون آنکه سخنی راجع به تغییر شرایط بگوید، درباره یک موضوع دوگانه نظر میدهد که خود عاملی در گیجسری باید بشمار آید. ایشان در نوشته هایش جنبش چپ در ایران را غیر مارکسیستی ارزیابی کرده و تذکر میدهند که بایستی از تعاریف قدیمی و نقائص گذشته دست برداشت تا قادر شویم تئوریهائی نوین و منطبق با شرایط ویژه را مطرح نمائیم. ایشان نوشته اند "مارکسیسم نه علم مبارزه طبقاتی پرولتاریا که دقیقاً خود مبارزة طبقاتی پرولتاریا ست" 24. روشن است نبایستی نظرات مارکس و انگلس را چون آیات منزل دانست و طبیعی است که میتوان به اندیشة آنان انتقاد نیز وارد ساخت. اما فکر نمیکنم که آن دو تفاوت بین هستی و شعور اجتماعی، به دیگر بیان تمایز میان تئوری و ساختار اجتماعی را، درک نکرده بودند. انگلس در تعریف کمونیسم اظهار کرد "کمونیسم آموزش رهائی پرولتاریاست" 25 و عملاً اختلاف نظر بین انگلس و آقای پایدار در این واقعیت نهفته است که انگلس مارکسیسم (کمونیسم واقعی) را بعنوان عامل ذهنی اجتماعی برآورد نمود ولی ایشان مارکسیسم را بمنزله واقعیت عینی مستقل از ذهن ارزیابی میکند. سر رشته این اشتباه را باید در نظراتی از ایشان پیگیری کرد که از سوئی مبارزات اتحادیه ها را سراسر بورژوائی و در نتیجه شکست احزاب کمونیستی را به دلیل آنکه آنها از طریق این نهاد سرمایه دارانه با طبقه کارگر رابطه برقرار کردند، ارزیابی میکند. از دگر سو چون لنین اظهار نمود سوسیالیسم را باید از بیرون بدرون طبقه انتقال داد، او را وامیدارد در تقابل با آن، مارکسیسم را به واقعیت عینی، یعنی مبارزه طبقاتی، مبدل گرداند. اما آیا ایشان باین ادعایش وفادار میماند؟ در ادامه مقاله نشان خواهم داد که ایشان مجدداً مارکسیسم را بعنوان علم، یعنی ذهنیت اجتماعی، در توضیح نظراتش وارد میسازد.

آقای پایدار راجع به اگاهی متذکر میشود " توده های کارگر در گام بگام و فاز پیشبرد این پیکار پروسه کار و تولید اجتماعی را آنالیز میکنند. لحظه به لحظه فرآورده های این آناتومی و این آنالیز را بر سر بورژوازی خود میکوبند. این عالیترین و دقیقترین و مارکسی ترین تعریف از پدیده آگاهیست" 26 و در جای دیگر شرح داده " طبقه کارگر همیشه و در هر موقعیتی آلترناتیو مشخص طبقاتی خود را برای تحول سوسیالیستی... را در پیش روی بایستی داشته باشد" 27. با وجود گوشزدش به کمونیستها که بایستی از نقائص گذشته احتراز جست، ولی تنها کمی دقت در هر دو نقل قول، ایده ای به روشنی آشکار میشود، که ایشان نظرات کمونیستها در سالهای شصت قرن گذشته را مبنای بررسی خود قرارداده اند که معتقد بودند "توده ها سازنده تاریخند" و لذا تعیین سوژه تاریخی در شرایط مشخص را ندیده میگیرند. بدین ترتیب، توده ها را که میتوانند هیچگونه آگاهی نسبت به موضوعات تاریخی اجتماعی نداشته باشند، جانشین سوژه معین در شرایط مشخص تاریخی مینماید. آقای پایدار به درستی نوشته است که طبقه کارگر ایران در لحظه کنونی با سر بورروازی فکر میکند، اما در عین حال این طبقه قادر است در این وضعیت برنامه ای بهتر از برنامه بورزوازی را ارائه دهد، آنگاه که از او میطلبد در هر شرایط بایستی برنامه تحول سوسیالیستی اش را ارائه دهد.

در علوم تاریخی اجتماعی مناسبات میان سوژه و ساختار تنها بواسطه پراتیک عملی میگردد. عامل شناسائی نه تنها مجبوراست در توصیف و تبیین، مفاهیم اقتصادی اجتماعی را توضیح و آنها را برای کارگران روشن نماید، بل در قدم بعدی بایستی برایشان تشریح کند چگونه میتوان جهان بایستن را بنا کرد. منحصراً در پرتو یک چنین خودآگاهی است که طبقه کارگر قادر میشود خودش را از نفوذ بورژوازی نجات دهد. در نقد به آقای یاوری متذکر شدم در مسائل اجتماعی سوژه و ساختار میتوانند بیکدیگر مبدل شوند. بعنوان مثال سوژه میتواند در برابر سوژه دیگری ساختار و در موقع دیگری این رابطه برعکس شود و یا اینکه سوژه نسبت بخود قادر است توأمان هم سوژه و هم ساختار باشد. مثلاً طبقه کارگر در جامعه سرمایه داری نسبت به وضعیت موجود (ساختار سرمایه دارانه) سوژه است، حال آنکه همین طبقه زمانیکه به آگاهی طبقاتی اش نرسیده نسبت به عواملی که (مثلا حزب) او را باین اگاهی میرسانند، ساختار میشود. در حالیکه طبقه سرمایه دار، بعنوان سوژه، آگاه به منافع طبقاتیش بوده و در تضاد با موقعیت اجتماعیش (ساختار) نیست. این واقعیت در باره طبقه کارگر صادق نمیباشد و عملاً به علت ناآشنائیش به منافع طبقاتیش است که عوامل پیشرو، عهده دار نقش سوژه را در مقابل طبقه کارگر (ساختار) بعهده میگیرند. این عوامل میتوانند یک فرد، یک گروه و یا یک حزب باشند که قصد دارند طبقه کارگر را به دانشی مسلح نمایند که منبعد با سر بورژوازی فکر نکند. رابطه سوژه کارگری با طبقه از طریق کنش متقابل، تأثیر و تأثر متقابل و پیوند متقابل برقرار میشود، لذا این سوژه نمیتواند خارج از جنبش طبقه کارگر چنین کارکردی را عملی نماید. حال با توجه به مضمون نظرات ابراز شده میتوان در باره تئوری و پراتیک شرح داد، که آنچه را عامل شناسائی راجع به هستی اجتماعی اش اظهار میدارد آنرا تئوری و آنگونه که بر محملهای ساختار بزندگیش ادامه میدهد، پراتیک مینامیم. مارکسیسم، بمثابه جهان بینی، تئوریش در جامعه سرمایه داری به پراتیک به منزله پراتیک معین و مشخص میپردازد و پراتیک را به گونه ای استعلائی از دسترس خود دور نمیگرداند و عملاً بر این منوال میتوان تأثیر اراده فردی از افراد طبقه کارگر ( مثلاً مارکس) و یا گروهی ( مثلاً حزب) را در تغییر ساختار اجتماعی باز شناخت. هنگامیکه اراده آنان در کارکرد طبقه عینی شود، یعنی وقتیکه کنش فرد و یا حزب در حیطه کنش طبقاتی تعیینگرا شده باشد که در واقع همان اندیشه مارکس را تداعی میکند که گفت"... سلاح انتقاد یقینا نمیتواند جایگزین انتقاد بوسیله اسلحه شود. قهر مادی را باید بوسیله قهر مادی سرنگون کرد. ولی تئوری هم به مجردی که توده گیر شود بمحض آنکه توده ها محمل تظاهر آن گردند، و توده ها زمانی محمل تظاهر تئوری میشوند، که تئوری رادیکال باشد. رادیکال بودن یعنی دست بریشه مسائل بردن و برای انسان ریشه خود انسانست" 28. آقای پایدار در نقد مدافعان سوسیالیسم که به زعم ایشان تئوری و پراتیک را دو چیز بررسی کرده اند، مینویسد " و معنای این احکام بدون نیاز به هیچ تفسیر و تعبیر این است که تئوری یک چیز است و پراتیک چیز دیگر" 29 . که بایستی طبق نظر ایشان پراتیک و تئوری را، برخلاف نظریه مدافعان سوسیالیسم، یک جنس برآورد کرد، یعنی دو واژه برای یک مفهوم و بدینترتیب تمام ظرافتی که میان عامل شناسائی ( بخوان تئوری) و موضوع شناسائی ( بخوان ساختار) موجود است، یکسان نمود و ناخودآگاه تفاوت میان ذهنیت و عینت اجتماعی را محو میکند. ایشان مینویسند "آگاهی از دید مارکس محصول پراتیک طبقاتی و اجتماعی خود بشراست" 30. اگر فرض نمائیم که چنین باشد باز هم نمیتوان محصول را با آفریننده اش و یا فرایند ایجاد آن برابر دانست.

بعنوان مثال تشکیل حزب نتیجه پراتیک مشخص انسانهاست اما نمیتوان آنرا با روند پراتیکی که به تشکیل حزب میانجامد، یکسان انگاشت. جائیکه واقعیت پراتیک به مراتب وسیعتر و گسترده تر از تئوری میباشد و هیچ تئوری ای قادر نیست تمامی واقعیت پراتیکی را بازتاب نماید و بدین خاطر هم گفته میشود که تئوری بخشی از واقعیت و نه تمام آنرا منعکس میکند.

آقای پایدار شرح میدهد "جنبش کارگری جنبشی بورژوائی در تضاد با سوسیالیسم و آموزشهای مارکس نیست!! ضد سرمایه داری بودن و شدن مبارزات توده های کارگر نه محصول اخذ نمره قبولی در آزمون مطالعات مارکسیستی که شرایط کار و استثمار و زندگی آنهاست"31 برایم روشن نیست چگونه میتوان مدعی شد که کارگران با آنکه از سوئی با مغز بورژوازی فکر میکنند، اما مبارزاتشان ضد سرمایه داریست، چگونه؟ توجه شود که آقای پایدارهمزمان جنبش کارگران را ضد سرمایه داری و هم در عین حال باید ضد آن شود، برآورد میکند. " ضد سرمایه داری بودن و شدن" خود خلاف منطق است زیرا اگر جنبش کارگران را ضد سرمایه داری بخوانیم چرا بایستی بار دیگر ضد آن گردد؟ و اگر ضد آن باید بشود، خود دلیلی است که هنوز مبارزات آنان در لحظه کنونی فاقد چنین خصلتی است. از جانب دیگر کسی که حداقل بخشی از جنبش کارگری، یعنی جنبش اتحادیه ای را، بورژوائی و ضد مارکسیستی خواند خود آقای پایدار است "جنبش اتحادیه ای اساساً آلترناتیو متضاد جنبش سوسیالیستی کارگرانست" 32 که توضیح بیشتر آنرا به بخش دیگری موکول میکنم.

یکی از شگردهای اساسی تئوریسینهای بورژوازی در این امر خلاصه میشود که مقولات بسیار پیچیده و در هم آمیخته موضوعات اجتماعی را از همدگیر میگسلند تا برحسب منافعشان از آنها ایدئولوژیهای خاصی را بیرون کشند. رسولان سرمایه داری از طرفی با ترویج فردگرائی روحیه انفرادی را در بین مردم دامن میزنند تا وانمود سازند هرکس مسئول خودش میباشد و چون در جامعه همه امکانات وجود دارد، پس اگر کسی بیکار بماند و فقیر شود، مسئول خودش است. ایدئولوژی ای که متأسفانه از جانب بسیاری از کارگران نیز پذیرفته میشود. این رسولان با تبلیغ پراگماتیسم در بین کارگران به دفاع از این نظریه برمیخیزند که هرآنچه برای تو مفید است از آن استفاده کن و با تبلیغ آن همکاری میان کارکران را مختل کرده تا رقابت بین آنان را امری طبیعی و عامل پیشرفت جا زنند. آقای پایدار نیز زمانی به نوعی ساده سازی بسنده میکند که شرح پاره ای از آنها رفت و حال به تشریح بخش دیگری از نوشته ایشان میپردازیم. نکته اساسی و تعیین کننده این واقعیت میباشد که آنچه واقعا در زندگی کارگران نهفته باقی میماند همانا مضمون استثماراست. در این مثل قدیمی که میگوید هرجا استثمار باشد، مقاومت هم است، بحثی نیست ولی وجود استثمار در جامعه سرمایه داری را نمیتوان با شناخت آن همسنگ دانست، چنانکه شخصی که از سوزش آفتاب ناراحت است و برای خودش سایبانی میسازد، نمیتوان عمل او را برابر با شناختش از روندهای سوخت و ساز در خورشید یکسان انگاشت. دقیقاً این مارکس بود که توانست راز ایدئولوژی سرمایه داری را که پوشاننده واقعیت است، یعنی استثمار را، با کشف ارزش اضافی تشریح و نقطه پایانی بر آن گذارد. روشن است با کشف ارزش اضافی ابزاری در اختیار سوژه گذارده شد تا کارگران را به روابط مکنون در این جامعه، یعنی اسثتمار نیروی کارشان، آشنا گرداند، ولی کماکان تا زمانیکه طبقه آگاه به منافع طبقاتیش نمیباشد این سئوال مطرح میشود چگونه میتوان آنانرا باین علم، یعنی به روابط کار و سرمایه آشنا کرد؟ این علم بایستی به گونه ای طبقه کارگر را فرا گیرد که سرانجام طبقه، بعنوان سوژه، قادر شود بدیل طبقاتیش را در تقابل با جامعه کالائی مطرح کند، اما تا زمانیکه به این آگاهی نائل نشده، گام اول را باید عامل شناسائی، که بنظر من تنها حزب است، در آن راستا به عهده گیرد تا کارگران بعد از آن با سر بورژوازی فکر نکنند. ناگفته پیداست که تشکیل حزب نیز خودش عملی است پراتیکی و وابسته به کارکرد مشخص نیروهای طرفدار کارگران. بعنوان مثال اگر گرایش کمونیستی که آقای پایدار از آن سخن میراند، عملاً ذیحق باشد و تئوری هایش در رابطه با شوراها منطبق با واقعیت باشند، قادریم بدون هیچگونه اما و اگری این گرایش را در لحظه کنونی عامل شناسائی برآورد نمائیم.

آنچه مربوط به کارکرد و عمل مشخص حزب کمونیست میشود این واقعیت است که بایستی ساختمان چنین حزبی را خارج از مدار رقابت در جامعه کنونی برپا گردد. احزاب کمونیستی ای که جهان در قرن گذشته شاهد وجود آنها بود رقابت را به یکی از ارکانهای اصولیشان مبدل ساختند و توجه نکردند که اگر رقابت را تنها با دوعملکرد بنیادین اش، یعنی بی تفاوتی در برابر انسانها و تخریب آنان، در نظر گیریم، عملاً قادر نخواهیم شد از کاربرد این دو عامل انحرافی در حزب جلوگیری نمائیم و اکنون تجربه به ما میآموزد که تشکیل حزب را میتوان خارج از رقابت هم در دستورکار قرار داد " بنابراین بشریت آنچنان وظائفی را برای خود معین میسازد که قادر بحل آنهاست" 33. اما این حزب برخلاف احزاب نوع قدیم کدام وظائفی را بایستی در قبال طبقه اش بعهده گیرد" فرق کمونیستها با دیگر احزاب طبقه کارگر تنها دراینست که 1 - در مبارزات ملی پرولتاریا کشورهای گوناگون آنها منافع مشترک تمامی پرولتاریا را مستقل از ملیت آنها خاطر نشان نموده و برجسته میکنند.

2 - در مراحل گوناگون تکامل که مبارزه طبقه کارگر علیه بورژوازی ناگزیر بگذار از آنهاست، آنها هماره و همیشه منافع کل جنبش را نمایندگی میکنند. در نتیجه کمونیستها از سوئی از لحاظ علمی پیشرفته ترین و مصمم ترین بخش احزاب طبقه کارگر هر کشورند، بخشی که بقیه را به پیش میراند، از سویی از لحاظ تئوریک مزیت آنها بر بقیه پرولتاریا در این است که آنان مسیر حرکت، شرایط و نتایج کلی نهائی جنبش پرولتری را بطور روشن درک میکنند " 34. بدیگر بیان سوژه بعنوان عامل پیشبرنده مبارزات کارگران در شرایط مشخص کنونی، یعنی تا هنگامیکه توده کارگران از کمیت و کیفیت معینی که بتوانند خودشان تصمیم گرفته و به رژیم سیاسی خواسته هایشان را تحمیل نمایند یعنی شوراها، برخوردار نیستند، این حزب است که بمنزله سوژه قادر است طبقه را به منافعش آشنا گرداند. لذا وقتیکه آقای پایدار مینویسد که طبقه کارگر "بدون یادگیری مارکسیسم بصورت یک علم قادر بداشتن جنبش ضد سرمایه داری و سوسیالیستی نیست"35, در واقع بدو اشتباه خودش اعتراف میکند: یکم آنکه توده های کارگر ناآگاه به مارکسیسم قادر نمیباشند در هر شرایطی، منجمله موقعیت کنونی، بدیل طبقاتی اشان را ارائه دهند و اگر چنین کنند چیزی بیشتر از یک آلترناتیو سرمایه دارانه را نمیتوانند عرضه دارند . دوم آقای پایدار در اینجا مارکسیسم را علم ارزیابی میکند، یعنی همان ذهنیت اجتماعی، که عملاً با گفتمان دیگرش که آنرا مبارزه طبقاتی (عینیت مستقل) برآورد کرده بود، در تضاد قرار میگیرد.

انگلس در نامه اش به ببل اکیداً بر کارکرد سوژه در برنامه تأکبد ورزید و نوشت "بطور کلی برنامه رسمی حزب از آنچه که حزب انجام میدهد کم اهمیت تراست ولی برنامه جدید مع الوصف پرچمی است که یک حزب برافراشته میسازد تا دنیای خارج حزب را برحسب آن داوری کند" 36 . این برنامه بدین خاطر برنامه طبقه کارگر محسوب میشود، زیرا از سطح آگاهی روزمره آنان فراتر رفته تا مبارزه کارگران را علیه سرمایه و مناسبات آن متمایل گرداند. آقای پایدار مینویسد "آگاهی طبقاتی کارگر عین مبارزة روز او علیه سرمایه داری و مبارزه جاری وی علیه سرمایه عین آگاهی طبقاتی بالفعل اوست"37، که بار دیگر ما را با دغدغه فکری روبرو میسازد. اگر چنین اگاهی بالفعل خصلتی اقتصادی و غیر سیاسی داشت، بایستی آنرا مبارزه بالفعل کارگران برشمرد؟ اگر آگاهی روزمره کارگران را در شرایط کنونی آگاهی بالفعل آنان بشمار آوریم، آگاهی بالقوه آنانرا با کدام معیاری باید سنجید؟ آقای پایدار شرح داده بود که کارگران با سر بورژوازی فکر میکنند، هیچ زمانی چون شرایط کنونی در ابهام و سر درگمی بسر نبرده اند، پرسیدنی است که چگونه آگاهی بالفعل آنان میتواند فراتر از جنبش بورژوائی رفته تا شوراهایشان را، به عنوان تنها بدیل، در برابر بدیلهای سرمایه داری به کرسی برنشانند؟ ولی اگر معتقد شویم که گرایش کمونیستی که ایشان از آن یاد میکند قادر شود حزب را تشکیل دهد، آنگاه قادر میشود این حزب، به مثابه سوژه، به جنبش طبقه کارگر ساختار و بافتار نوینی را عرضه دارد و مبارزه روزمره آنان را به حدی انکشاف دهد به گونه ای که آن را سیاسی کند تا در کنار آن حزب بتواند رشد نماید "سازمان دادن سریع ارتباطات بین کلوپهای کارگران، حداقل در سطح ولایتی، یکی از مهمترین شرایط لازم برای تقویت و گسترش حزب کارگران است"38.

از آقای پایدار میخوانیم " توده وسیع کارگری که نقد کمونیستی سرمایه داری را در حیات به یک بدیل اقتصادی اجتماعی مشخص به جریان آگاهی و اندیشه پیکار واعتراض جنبش طبقاتی خود تبدیل نکرده است انقلاب وی نیز هیچ تضمین موفقی برای پایان دادن به تمامیت سرمایه داری را با خود به همراه نمیاورد" 39. حرفی کاملاً درست و قابل قبول اما با گفته دیگرش در تناقض است زمانیکه اظهار کرد کارگران در هر وضعیتی باید بدیل خودشان را در تقابل با سرمایه ارائه دهند و طبق گفته خودشان، تا زمانیکه کارگران نقد کمونیستی را با دانش مارکسیستی توأمان نگردانند، نمیتوانند فراتر از بدیل سرمایه داری بدیل دیگری را عرضه دارند. آقای پایدار ادعا کرد اگر نقد جامعه کنونی نقدی کمونیستی نباشد، انقلاب آنان نیز نافرجام میماند ولی در تناقض با آن در جای دیگری نوشته است " اگرهمه کارگران دنیا از قدرت بصیرت و دانش... مارکس برخوردار نیستند، معنایش بورژوائی بودن جنبش آنها و تضاد میان مبارزه طبقاتی آنان با سوسیالیسم علمی و آموزشهای مارکس نیست"40. در جواب مینویسم اگر فقط چند درصد کارگران جهان تنها نیمی از بصیرت مارکس را دارا بودند، فکر کنم وضع جنبش کارگری گونه دیگری بود. ولی آنچه که مربوط به کارگران ایران میشود، ایشان خودشان اذعان داشتند که انان با سر بورژوازی راه میروند و با آن سر فکر میکنند، یعنی عدم تطابق با مارکسیسم، مبارزات نیم بند اتحادیه ای آنان دربست بورژوای است، یعنی عدم انطباق با مارکسیسم، در ابهام و سر درگمی بسر میبرند، باز هم به معنای عدم انطباق آن با مارکسیسم و غیره و حال بایستی این سطوح نازل مبارزاتی را متضاد با آموزشهای مارکس برآورد ننمائیم، چرا؟.

آقای پایدار متعقد است که حزب باید در ظرف توده ایش، یعنی شورا، تشکیل شود و در اینباره مینویسد "حزب گرایش کمونیستی متشکل در جنبش کارگری و در درون شورا و جنبش شورائی است"41. و در تأئید آن، یعنی اینکه حزب کمونیست فقط تشکلی در درون شورا است، موکداً مینویسد "حزب کمونیست کارگران بدون ابزار توده ای سازمانیابی سوسیالیستی توده های کارگر وجود جدی و عینی ندارد"42. آیا آقای پایدار واقعاً در اینمورد به نظراتش وفادار میماند و بار دیگر ما را با تناقض در اندیشه اش روبرو نمیسازد؟ پس سیر تفکر ایشان را راجع به حزب دنبال میکنیم. از او میخوانیم " باید شوراها را برپا نمود و توسعه داد. اما اینکار در گرو توسعه مستمر محافل کمونیستی در وجب به وجب جنبش کارگریست. برای برپائی و گسترش محفل کمونیستی نیز باید حزبی داشت که ستاد هدایت و برنامه ریزی و سازمان دادن همه این فعالیت باشد"43. بدیگر سخن برای برپائی و تشکیل شورا احتیاج به حزب است و حزب بایستی عملا ً منطبق با مفاد این ادعا، پیش تر از شورا تشکیل شود و بگونه ای برای طبقه کارگر برنامه ریزی کرده باشد تا به مثابه ستاد هدایت کننده بتواند همه این فعالیتها، منجلمه تشکیل شورا را، ممکن گرداند. برای آنکه هیچگونه شک و شبهه ای را در اینباره باقی نگذارم که آقای پایدار تشکیل شورا را وظیفه حزب ارزیابی کرده است، بگفته دیگری از ایشان که بسیار واضح تر آنرا بیان کرده است، رجوع میکنیم "رابطه میان حزب کمونیست، جنبش کارگری و شوراها در یک بیان خیلی ساده میتوان به رابطه کیسه بذر، کشتزار و نهال تشبیه نمود"44 و آقای پایدار حتماً به من حق میدهد که بگویم تا به حال بشریت مشاهده نکرده نهال پیش از آنکه بذری در کشتزاری افشانده شود، پدیدارشود. ایشان راجع به کارکرد حزب اظهار داشته اند:

"حزب فقط به مثابه قلب تپنده شوراهای کارگری است که حیات پیدا میکند" 45، اما در جای دیگری شرح داده اند " کنگره سراسری شوراها قلب تپنده این سیستم است" 46، منطبق با این بینش، یا شورا دارای دو قلب تپنده است، حزب و کنگره سراسری که مجبوریم برحسب تپندگی قلب، حزب و کنگره را یکسان ارزیابی کنیم. اما آقای پایدار آنگاه که در همانجا مینویسد " کنگره سراسری هر سه ماه یکبار تشکیل میشود" آشکار مینماید که حزب و کنگره دو بافت متفاوت می باشند، ولی باز هم آنچه باقی میماند وجود دو قلب تپنده در یک سازمان، یعنی شورا، میباشد که در بررسی شورا نشان خواهم داد طبق گفته دیگری از ایشان به هیچکدام از آنها اصولاً نیازی نیست.

آقای پایدار راجع به کار کمونیستها مینویسد "این کمونیستها هستند که باید با درایتی مارکسی آینده هر اعتراض و اعتصابی را به آینده سوسیالیسم کارگری در پیوند قرار دهند" 47. سخنی معقول و منطبق با گفته مارکس. به بیان دیگر کمونیستها ابتدا به ساکن تا زمانیکه طبقه به آگاهی طبقاتیش نائل نگشته، مجبورند بعنوان عامل شناسائی، طبقه را آگاه به منافعش گردانند، یعنی مبارزه آنانرا تا سطح آگاهانه، یعنی مارکسیستی، ارتقاء دهند تا بعد از آن قادر شوند با درایت مارکسی خودشان تصمیم گیری کنند و دقیقاً بعد از ارتقاء آگاهی تا سطح مارکسیستی است که کارگران قادر میگردند بدیل سوسیالیستی را، اگر هم توسط کمونیستها طرح شده باشد، درک و برای عینیت بخشیدن بدان اقدام نمایند. ایشان در رابطه با حزب کمونیست نتیجه میگیرند "توافق بر سر آلترناتیو کمونیستی پرولتاریا در مقابل عینیت موجود و هم نظری وهمکوشی خلاق ... و موثر عملی در راستای تبدیل این آلترناتیو به جریان پیکار جاری پرولتاریا پایه های واقعی تشکیل حزب کمونیست کارگران را تعیین میکند و از دید ما محکمترین واصولیترین و پراتیک ترین معیار و شیوه کار برای تشکیل حزب کمونیست واقعی در جنبش کارگریست" 48. اگر حزب را واقعاً گرایشی در درون شورا بدانیم و شوراها را تنها بدیل در برابر جامعه کالائی برآورد نمائیم، بنابراین کمونیستها پیش از تشکیل حزب توانسته بودند بر سر بدیل کمونیستی اشان، یعنی تشکیل شورا، بتوافق رسیده باشند و معلوم نیست چرا بار دیگر بایستی در سازمانی که مورد توافق همگی آنهاست و آنرا تنها بدیل هم میدانند، مجدداً بتوافق برسند که تشکیلات دیگری را برپا سازند؟.

 

3 - در باره شورا

 

اگر طبقه کارگر بخواهد چونان طبقه ای آشنا به منافعش در برابر بورژوازی از خواسته هایش دفاع کند، بایستی به مثابه طبقه به منافع طبقاتیش معرفت یابد، یعنی بعنوان عامل شناسائی، در مقابل جامعه سرمایه داری قد علم نماید تا علیه هر مانعی که در تقابل با منافعش میباشد، به مبارزه برخیزد. لذا وظیفه حزب است که طبقه را تا مرز سوژه برشد طبقاتیش یاری رساند و دقیقاً آنگاه که کارگران از کمیت و کیفیت چشمگیری برخوردار شدند، بدین معنا که قادر باشند خواسته هایشان را به رژیم سیاسی تحمیل نمایند، آن زمان به تشکیل سازمانی جدید، یعنی شورا اقدام نمایند. کارگران در شورا به علت آگاهی به مسائل طبقاتی و دانائی به خواسته هایشان قادرند از سوئی در برابر حاکمین عرضه اندام کنند و درخواست هایشان را به آنان تحمیل سازند واز دگر سو هر نوع مبارزه با بورژوازی را از دیدگاه منافع اصولیشان "از هرکس باندازه کارش" سازمان دهند تا باین توانائی نائل شوند که بعد از سرنگونی رژیم سیاسی، جامعه سوسیالیستی را بر مدار همان انگیزه بنیادینی سامان دهند. شورا، به منزله مدارس انقلابی علاوه بر ترویج و تبلیغ چالش علیه اجحافات موجود، چگونگی سامانیابی جامعه سوسیالیستی را نیز در دستور کارش قرار داده و باید آماده باشد که در صورت پیروزی، جامعه جدید را بر حسب مناسبات اجتماعی تولید، یعنی مناسبات نوین که تاریخ بشری بخود ندیده است، بیافریند. این مناسبات بدین دلیل مناسبات اجتماعی تولید نامیده میشود، زیرا برای اولین بار در تاریخ بشریت اکثریت مردم در بازتولید، شرکت و جامعه را بگونه ای هدایت میکنند که علاوه بر بهبود و رفاه وضعیت اجتماعی اکثریت، فرد بتواند در پناه آن فردیت اش را تکامل داده و مراوده سه گانه با طبیعت، با دیگران و خودش را بشیوه ای تحقق بخشد تا جامعه در مسیر همکاری، مناسباتی را پایه ریزد که ذاتش را عشق انسانی تشکیل دهد.

شرح دادم وظیفه حزب آشنائی طبقه به مسائل اجتماعی و رشد آن به طبقه ای برای خود است و همانطور که از گفته مارکس درک شد این حزب میباید در تندپیچ حوادث و برای برون رفت از آنها "مسیر حرکت، شرایط و نتایج کلی و نهائی جنبش پرولتری را بطور ویژه" برای آنان روشن سازد. سئوال این است بعد از تشکیل شورائی که از قدرت تئوریک و تشکیلاتی برخوردار است و آن مزیت تئوریکی را که مارکس برای حزب قائل شده بود، خودش از آن برخوردار میشود، آیا وجود حزب کمونیست را بیهوده نمیسازد؟ این سئوال را نمیتوان پیامبرمابانه پاسخ داد و عملاً سیر مبارزات کارگران ضروری بودن حزب را تعیین مینماید. اما درسی که طبقه میآموزد این آموزش است که در سیر حرکتش به خاطر زوال طبقات هر آنگاه که ضرورت برای او ایجاب کند، میتواند این خواسته را با سازمانهای طبقاتیش آغاز نماید.

با توجه به نظرات بنیانگذاران سوسیالیسم علمی جامعه سوسیالیستی به دو فاز تقسیم میشود "به هر کس باندازه کارش" روشنگر جامعه ایست که هنوز دستخوش تلاطمات طبقاتی است و کارگران ضمن کارزار با دشمن طبقاتی شکست خورده اما هنوز موجود، کوشایند با سامان دادن اجتماع تولید، مبارزه طبقاتی را رو بزوال برند، لذا همانند تمامی جوامع طبقاتی به ابزاری نیازمندند که مارکس آنرا دیکتاتوری پرولتاریا نامید و عملاً با تثبیت اجتماع تولید، مبارزه طبقاتی با کلیه سازمانهای مربوطه اش زائد شده و تازه جامعه میتواند به فاز دیگرش، یعنی "به هرکس به اندازه نیازش" گذار نماید. این آموزشی است که مارکس برای ما بیادگار گذارد و اگر احیاناً کسی معتقد است که میتوان از روی فازی جهش کرد و بعد از انقلاب فوراً فاز دوم را شروع نمود. موظف است این ادعا را ثابت کند. پیش از این متذکر شدم که نباید به نظرات بنیانگداران سوسیالیسم چون آیات جزمی نگریست اما رد برخی از نظرات اساسی آنها بایستی مستدل بر شواهد لازم از تغییر شرایط و منطقی باشد که با خودش سازگار بماند. اکنون با توجه به مسائل مطروحه در بالا به بررسی نظرات آقای پایدار میپردازم که آیا بینش او نسبت به سیر تفکرش راجع به شورا با خودش سازگار است و دارای تناقضات اصولی نیست تا انسان را در پیچ و خمهای مبارزاتی به گیج سری نکشاند؟ آقای پایدار مدعی است برنامه اش "شفاف ترین و مارکسی ترین" برنامه است، یعنی به لحاظ منطق درونی بگونه ای در آن اصل و فرع، جزء و کل و ... بهم مفصلبندی شده اند که بدون هیچگونه تضاد درونی، میتواند راهنمائی در مسیر مبارزاتی شود. پس به سراغ نظرات ایشان میرویم. آقای پایدار معتقد است در شوراها کارگران میتوانند مبارزه علیه سرمایه و جنبش سوسیالستی را توأمان سازند و در اینباره نوشته است "جنبش شورائی ظرف و بستر این نمایش است. این جنبش باید پدید آید، رشد کند، توسعه یابد و انقلاب نماید" 49 و در صفحه بعد توضیح داده "مبارزه برای برپائی شوراها و توسعه و سراسری نمودن جنبش شورائی موضوع مهم کار روتین کمونیستی ما در میان طبقه کارگراست". بدیگر سخن کار روتین کمونیستی در میان کارگران بایستی این هدف را پیش روی خود گذارد که قصد دارد چنین سازمان و جنبشی را بیافریند. اما ایشان در همان صفحه مدعی میشود "جنبش شورائی پدیده ای که باید آفریده شود نیست" بدینسان کار روتین کمونیستی از همان آغاز با یک گیجسری شروع میشود، آیا باید جنبش شورائی را بر پا کرد و یا اینکه چون وجود دارد میباید آنرا توسعه داد. کدامیک؟. اما این بحث اساسی ما با آقای پایدار نیست، زیرا هنگامیکه از کارکرد شورا سخن میراند کارگران را همزمان با وظائف انقلاب دمکراتیک نوع جدید و جامعه سوسیالیستی و کمونیستی مواجه میگرداند و عملاً نقد اساسی متوجه این تداخل وظائف گوناگون در شرایط متفاوت، که بدون هیچگونه مرز مشخصی از یکدیگر تفکیک نشده اند، میگردد. توجه نمائیم: " درعرصه دستمزد باید برنامه تأمین معیشت کل شهروندان مستقل از شاغل و بیکار تأکید کند واین امر را سنگر پیکار کسترده طبقه خود سازد و این نوع مبارزه برای دستمزد با شکل رایج سندیکالیستی یا نسخه پیچی فرقه گرایان آن فرق اساسی را دارد در اینجا بازتولید سرمایه اجتماعی زیر فشار جدی گرفته میشود وقتی کارگران به طور سراسری و نه در مقیاس یک کارخانه اعلام میکنند که بیکاری مشکل بورژوائی است" 50 . طبیعی است این نوع مبارزه باید با هرگونه نسخه پیچی فرق نماید ولی این مبارزه زمانی امکان پذیر است که طبقه کارگر به گونه ای که مارکس نظر داد، سیاسی شده باشد "جنبش سیاسی طبقه کارگر، البته، هدف نهائیش تصرف قدرت سیاسی برای این طبقه میباشد، و این طبیعتاً به یک سازمان طبقه کارگر که تا سطح معینی رشد نموده باشد از قبل نیازمند است، سازمانی که دقیقاً از مبارزات اقتصادی برخاسته باشد. از طرفی، گرچه، هر جنبشی که در آن طبقه کارگر به مثابه طبقه علیه طبقات حاکم بایستد و بکوشد آنان را به وسیله زور از خارج ناچار به قبول چیزی کند یک جنبش سیاسی است. مثلاً، تلاش در یک کارخانه مشخص یا حتی در یک حرفه مشخص برای تحمیل روزانه کار کوتاهتر به سرمایه داران منفرد بوسیله اعتصاب و غیره، یک جنبش خالصاً اقتصادی است. از طرف دیگر جنبشی که قانون هشت ساعت کار، وغیره را تحمیل کند یک جنبش سیاسی است. و به این نحوه از درون جنبشهای اقتصادی جداگانه کارگران در همه جا یک جنبش سیاسی رشد میکند، بعبارت دیگر جنبش یک طبقه"51 ( تأکیدات از مارکس). من در فصل مربوط به اتحادیه و نظرات مارکس مفصلاً این مقوله را مورد کنکاش قرار خواهم داد، اما منظورم این بود که نشان دهم مارکس تشکیل هر سازمان کارگری را در ارتباط با مبارزات اتحادیه ای براورد کرده است و با اندیشه آقای پایدار که مبارزات اتحادیه ای را مخالف سوسیالیسم میخواند، در تضاد قرار میگیرد که در ذیل بشرح آن خواهم پرداخت.

آقای پایدار راجع به کارکرد شورا در جامعه سرمایه داری نوشته است " وقتی کارگر با مراجعه به محصول کار و تولید اجتماعی خود با اتکا به قدرت متحد طبقاتیش خواستار رایگان شدن امکانات لازم اجتماعی از قبیل آموزش تا بالاترین مدار... میشود عملاً جنگ را به حوزه حیات پروسه تولید اجتماعی ارزش منتقل میسازد " 52, که عملاً بیان خواسته حداقل پرولتاریااست که دقیقاً از روی نظرات آقای حکمت در کتابش "محتوای پیروزی انقلاب دموکراتیک ایران" اخذ شده است که هیچ ایرادی بدان وارد نیست. آقای حکمت انقلاب ایران را دموکراتیک نوع نوین ارزیابی نمود که بایستی هژمونی آن در کف اختیار طبقه کارگر باشد تا از آن طریق اولاً قادر شود خواسته هایش را که فراتر از آن میرود که بورژوازی بتواند آنرا تأمین نماید، به حکومت تحمیل نماید دوماً از آن وسیله ای برای تدارک گذار به انقلاب سوسیالیستی فراهم آورد. لذا طرح الغاء کار مزدی بنظر او کشاندن خواسته های سوسیالیستی بدرون این انقلاب است. میتوان با نظرات آقای حکمت موافق و یا مخالف بود ولی جدلی در این نیست که او صریح و روشن اندیشه اش را بیان کرده است وعملا آقای پایدار باین معضل پاسخ روشنی نمیدهد. آقای پایدار کشاندن مبارزه به عرصه تولید ارزش را اینگونه شرح میدهد "تعیین دستمزد، مبادله و بازار وغیره در اختیار شوراهاست " 53 بدیگر سخن خواستار اعمال قدرت توسط شورا به حکومت میگردد و سرنگونی رژیم را عامل تحول سوسیالیستی برآورد میکند " بدینسان محو دولت رسمی برای پرولتاریا صرفاً یک اقدام سیاسی برای رفع ستم سیاسی و سرکوب و تأمین آزادی های اجتماعی و حقوقی مدنی شهروندان نیست، بلکه بیشتر ازهمه اینها، بخش قابل توجهی از راه حل اقتصادی و شرط مقدم تحول سوسیالیستی اقتصاد و محو مناسبات کارمزدی است " 54. بدیگر سخن انقلاب ایران در شرایط کنونی سوسیالیستی نبوده و تحول آن منوط به آنست که کارگران با تحمیل خواسته هایشان به رژیم بتوانند شرایط سرنگونی آنرا آماده نمایند. پس کدام دولتی را باید جانشین آن سازند؟ ایشان مینویسد "جنبش کارگری حتی در همین نازلترین سطح تدارک موجودش باید به طرح راه حل خاص طبقاتی خویش اقدام ورزد. باید جمهوری اسلامی را سرنگون سازد. علیه برپائی هر نوع دولت سیاسی با تمام قدرت پیکار نماید. باید حکومت شورائی توده های کارگر را به مثابه تنها و تنها آلترناتیو برون رفتن از وضعیت حاضر درفش جنبش جاری خویش قراردهد" 55 . شرح دادم که تئوری مارکسیستی به پراتیک چون پراتیک مشخص مینگرد، زمانیکه تئوری بطور دقیق شرایط مشخص را تحلیل کرده باشد. به نظر آقای پایدار جنبش کارگری ایران در سال 1378، یعنی قریب هفت سال پیش که در سطح نازلی قرار داشت، میباست رژیم اسلامی را سرنگون و شوراهای خودش را جانشین آن میکرد، یعنی اقدام به انقلاب سوسیالیستی میکرد. اما آقای پایدار در همان زمان وضعیت طبقه کارگر را چنین ارزیابی کرد "کارگران از صف مستقل طبقاتی شان برخوردار نیستند... افق سوسیالیستی روشنی در پیش ندارند بدیل سوسیالیستی کنکرت و حی و حاضرعینیت موجود را سلاح پیکار خویش علیه سرمایه نکرده اند" 56 . به بیان دیگر شورا بی تفاوت از اینکه که آگاه به مناسبات اقتصاد سرمایه داری باشد و یا نباشد، بایستی در جامعه مزبور تعیین مزد و بازار و مبادله را در اختیار گیرد. شورا بدون آنکه به اگاهی سوسیالیستی مسلح باشد، میباید حکومت را سرنگون و دولت شورایی را که چیزی جز دولت کارگری نمیتواند باشد، برقرار کند. سئوال این است که کارگران با یک چنین وضعیت آشتفته، جائیکه با سر بورژوازی هم فکر میکردند چگونه قادر بودند رژیم را سرنگون سازند؟ گیریم که میکردند، اما طبق گفته خود ایشان چون فاقد بدیل سوسیالیستی بودند، وادار میگشتند جامعه سرمایه داری را مجدداً برپا سازند. حال فرض نمائیم شوراها قدرت را بدست گرفتند، این حکومت شورائی چه تفاوت اصولی با دیکتاتوری پرولتاریا دارد که مارکس آن را شرط ضروری تحول دانست؟ اگر اصولشان یکسانست چرا پایدار از همان واژ گان استفاده نمیکند؟ و اگر تفاوت اصولی وجود دارد این تفاوت در چیست؟. آقای پایدار متذکر شد که کارگران باید " علیه برپائی هر نوع دولت سیاسی با تمامی قدرت پیکار کنند " گویا دولت شورائی را باید دولتی غیر سیاسی دانست. به هر رو آقای پایدار با اظهار "راه حل پرولتاریا رفتن از وضعیت فلاکتبار موجود جامعه برچیدن بساط کار مزدوری و سازمان دادن سوسیالیستی تولید و کار اجتماعیست" 57 انقلاب را سوسیالیستی ارزیابی میکند ولی یکباره ما را در برابر تحول کمونیستی جامعه، یعنی فاز دوم قرار میدهد "سوسیالیسم، کار مزدوری و بازار خرید و فروش را محو میکند"58، که این دیدگاه حداقل در تطابق با نظرات مارکس راجع به فاز اول نیست. جائیکه بانی سوسیالیسم علمی متذکر شده است که مبادله تنها در جامعه کمونیستی است که شرایط عینی هستی اش را از دست میدهد و این جامعه زمانی تشکیل میشود که طبقه همراه با تمامی سازمانهای مربوط به آن، منجمله حکومت شورائی، به زوال کشانده شده باشند. آقای پایدار از طرفی از حکومت شورائی سخن میگوید، ولی چنین اندیشه مطرح شده از سوی خودش را مجدداً نفی میکند "سازمان کار سوسیالیستی در همان حال که بر محو هرگونه دولتی متکی است"59. ایشان از هستی حکومتی شورائی سخن راند و حال خواهان محو هرگونه دولت، نه زوال آن میگردد. اگر از واژه محو که بیانگر تفکر آنارشیستها میباشد و در بین الملل اول مبارزات وسیع تئوریکی را به خودش اختصاص داد، بگذریم، ایشان روشن نمیسازند بالاخره سازمان کار سوسیالیستی، تحول را بدون هرگونه دولتی و یا با اتکاء به دولتی به پیش خواهد برد؟ آیا حکومت شورائی آقای پایدار باز هم بیانگر این نشانه ویژه نیست که اولاً این حکومت سیاسی است، دوماً وجودش دال بر این است که هنوز نتوانسته ایم آنرا محو کنیم؟.

متأسفانه این دولت شورائی نه به شکل دیکتاتوری، بل به شیوه ای استبدادی مجبوراست به رتق و فتق امور در جامعه سوسیالیستی رو آورد. آقای پایدار از سوئی از " فقر و فلاکت... توده های کارگر و فرودست" 60 سخن میراند که برخی از خرده بورژوازی شهر و ده تشکیل دهنده اقشار فرودست اند، اما حکومت شورائی به لغو مالکیت خصوصی سرمایه داری بسنده نکرده، بلکه خودش را مجبور میداند اقتصاد کوچک شهری و دهقانی را، آنهم درکشوری که درصد بسیاری از مردمش درتولید خرد شرکت دارند وبعد از انقلاب نمیتوان آنان را یکدفعه جزو صفوف پرولتاریا درآورد، به اجبار به مالکیت اشتراکی ملحق گرداند "شوراهای کارگری... تولید کوچک اعم از شهری و یا روستائی را نخست در سازمان کار سوسیالیستی منحل میسازد"61، امری که در شوروی انجام گرفت و نتایج بس وخیمی را بهمراه آورد. اما این خواسته اقای پایدار ما را با دومشکل روبرو میسازد. آنگاه که از فرودستان و فقر و فلاکتشان در جامعه بورژوازی سخن میرانیم و پرولتاریا خواهان برطرف کردن فقر و فلاکت آنان است و لذا قصد دارد آنان را همراه خود سازد از دو حال خارج نمیباشد، یا برنامه کارگری منافع آنان را به خاطر بارایدئولوژیکی که همان واژه فرودست با خودش حمل میکند، یعنی منافعی که با مالکیت مشترک منطبق نیست، تضمین کرده است که دراین حالت میتوان از واژه فرودست سخن راند تا آنان را متحد کارگران بشمار آورد و یا اینکه برنامه کارگری فرودستان را متقاعد کرده است که منافعشان در گرو شرکتشان در تولید اشتراکی است، لذا در چنین حالتی به لحاظ ذهنی و برحسب برنامه استراتژیکی پرولتاریا، دیگر آنان نه متحد طبقه کارگر، بل پاره ای از آن طبقه اند جائی که همان اهدافی را پیگیری میکنند که پرولتاریا خواستار آن میباشد. از این رو مالکیت آنان نیز بایستی دراقتصاد سوسیالیستی بهمان اندازه در برنامه ریزی مطرح گردد چون برنامه ریختن برای یک کارخانه بزرگ، بدینسان از انحلال نمیتواند سخنی هم در میان باشد. از سوی دیگر حکومت شورائی آقای پایدار خواهان لغو مالکیت شخصی، یعنی آن بخش از وسائل مصرف متعلق بهر شهروند هم میگردد "میلونها ماشین رختشوئی را که در خانه این و یا آن سرمایه دار یا حتی غیرسرمایه دار هفته ای فقط چند ساعت مورد استفاده است از مالکیت انفرادی خارج ساخته و با نصب در اماکن عمومی در معرض استفاده همگان میگذارد"62. در نظر بگیریم اگر دولت شورائی قصد نماید ماشین رختشوئی غیر سرمایه دارها را در کشورهای پیشرفته صنعتی از مالکیت شخصی آنها خارج کند، اکثریت قریب به اتفاق آنان و حتی کارگران را از داشتن این رفاه محروم کرده است. ارتجاع همیشه به دروغ به کمونیستها بهتان زده که آنان نه تنها میخواهند زنان را اشتراکی کنند، بلکه قصد دارند قالی و قالیچه را هم به مالکیت اشتراکی در آورند و دقیقاً با همسنگ قلمداد کردن مالکیت خصوصی سرمایه داری و مالکیت شخصی قادر بوده اند مردم را در مخالفت با کمونیستها بسیج سازند. به هرحال اگر آقای پایدار رفاه حداکثر را در جامعه سوسیالیستی به کارگران قول میدهد یکی از اشکال رفاه ازدیاد مالکیت شخصی است. بعنوان مثال کارگری که چندین ساعت کار کرده است حداقل وقتی بخانه اش برمیگردد از این رفاه برخوردار شود که هروقت دلش خواست لباسهای کثیفش را بشوید. اما با نصب ماشین رختشوئی او در اماکن عمومی بایستی ابتدا اسمش را در لیست نوبت نوشته و نوبت را رعایت نماید، بگذریم. حکومت شورائی نه فقط ماشین رختشوئی را از مالکیت انفرادی (!) خارج میسازد، همچنین سواریهای شخصی را نیز مشمول آن میگرداند. حکومت شورائی مالکیت کوچک را در مالکیت اشتراکی منحل میسازد، یعنی این نوع مالکیت ها را تحت برنامه در آورده و سوسیالیزه میکند. ولی فروشگاهای بزرگ دولتی را مصادره میکند" فروشگاهای بزرگ دولتی و خصوصی مصادره میشوند"63 , یعنی سازمان کار سوسیالیتی قادر نیست این نوع مالکیتها را سوسیالیزه کند. مصادره دقیقاً بدان معناست که پرولتاریا به علل گوناگونی، عدم قدرت و یا به خاطر وحدت با نیروهای فرودست، قادر نیست مالکیتها را سوسیالیزه نماید لذا آنها را مصادره میکند وعملا به تفاوت این دو کارکرد سیاسی نیز بخوبی واقف است. به عنوان مثال در مصادره کردن زمینها هر حکومتی بخوبی واقف است که با این عمل تنها بهره مالکانه مطلق را از بین برده ولی بهره مالکانه نسبی کماکان وجود دارد و دقیقاً بهمین دلیل هم میتواند بورژوازی به مصادره زمین اقدام کند. حال آنکه سوسیالیزه کردن زمین تنها وظیفه پرولتاریا میباشد و عملاً سوسیالیزه نمودن مالکیتهای خصوصی سرمایه دارانه زمانی امکانپذیر است که طبقه کارگر چون طبقه ای آگاه به منافعش، به مثابه سوژه، خودش به آن کار اقدام ورزد وگرنه هر اقدام دولت شورائی، اعم از اشتراکی کردن و یا مصادره، نمیتواند از سطح کمونیسم خام که مورد نقد مارکس قرار گرفت، فراتر رود "هرکس علیه مالکیت خصوصی دیگری میشورد و سرانجام همه چیز تا یک سطح پست همگانی نزول میکند. حسد، گوهر حقیقت را میزداید. کمونیسم خام اوجگیری حسد و فقر همگانی را به ارمغان میآورد. جهان فرهنگ و تمدن را به انتزاع نفی میکند و انسان را به موجود بینوائی بدل میکند که نه تنها خواسته هایش تعالی نیافته، بلکه بیک سادگی غیر طبیعی دچار شده است. اشتراک، در کار و در برابری دستمزد است. دستمزدی که سرمایه دار همگانی جامعه از سرمایه اشتراکی میپردازد. بدینسان کار و سرمایه، دو سوی یک رابطه را تشکیل میدهند، که برهمة جامعه سایه میگسترد: کار، وضعیتی است که برهمگان تحمیل شده و سرمایه، ثروت همگانی و قدرت برسمیت شناخته شده اجتماع است"64.

آقای پایدار در تعیین وظائف فعالین کمونیست نوشته است "مقدم برهر چیز باید کل جامعه حاضر بخشهای مختلف تولید و عرصه های گوناگون کار اجتماعی... را آناتومی نمود تا با عزیمت از ماتریال موجود بدیل کنکرت طبقاتی خود برای سازمان دادن جنبش سوسیالیستی ... و ساختار شورائی متناظر با آن را طرح کرد" 65. اینکه بدون وجود حزب و یا با حزب کمونیست عمل آناتومی ( ! ) را میتوان انجام داد، در اینجا مورد بحث نیست عمده آن است که با تحلیل شرایط مشخص، یعنی اولین گام که چیزی جز طرح یک برنامه دقیق نمیباشد، میتوان در عمل به پای تشکیل شورا رفت. پس زمانیکه ایشان مطرح میکنند کارگران در همین سطح نازل بلادرنگ قادر به تشکیل شوراهای خودشان میباشند، اگر این شورا را تشکیل هم دهند چون سطح آن نمیتواند از سطح خواسته های بورژوازی فراتر رود، این شورا قادر نیست مبارزه با سرمایه را بپیش برد. آقای پایدار از طرفی راجع به روابط درونی شورا و کارکرد کارگران مینویسد "در اینجا کارگران اندیشیدن چگونگی پیکار را به نخبگان واگذار نمیکنند. تک تک و بطور متحد و ارگانیک مصالح جنگیدن را تدبیر مینمایند" 66 . اما ایشان اظهار کرده بودند که کارگران با سر بورژوازی فکر میکنند، لذا اتحاد آنان اگر هم ارگانیک باشد ولی آگاه به منافع طبقاتیشان نباشند، چگونه میتوانند فراتر از تفکر غالب در جامعه به اندیشه نشینند؟. از سوی دیگر شرح میدهد "این طبقه پیشروانی دارد به همانگونه که پسروانی دارد" 67. و عملاً به نوعی سخن میگوید که گویا پسروان و پیشروان در یک حالت تعادل و لذا غیر قابل گفتگو نسبت بهم قرار دارند. و حال آنکه واقعیت آشکار مینماید که اکثریت قریب به اتفاق کارگران به گروه پسروان، یعنی کسانیکه با سر بورژوازی فکر میکنند، تعلق دارند و اقلیت ناچیزی متعلق به دسته پیشرو است پس آنگاه این پسروان به خاطر آنکه آشنا به منافع طبقاتیشان شوند، همانطور که مارکس اعلام کرد، به آن پیشروان، یعنی کمونیستها که "بلحاظ علمی پیشرفته ترین و مصمم ترین بخش احزاب طبقه کارگر هر کشورند، بخشی که بقیه را به پیش میراند واز سوئی از لحاظ تئوریک مزیت آنها بر بقیه تودة پرولتاریا در این است که آنان مسیر حرکت، شرایط و نتایج کلی و نهائی جنبش پرولتری را بطور روشن درک میکنند" یعنی نخبگانشان احتیاج دارند و این ننگ نیست که سوژه مشخص را در شرایط کنونی روشنفکران طبقه برآورد نمائیم و نه توده ناآگاه به منافع طبقاتیش.

نکته آخر آنکه آقای حکمت در یکی از نوشته هایش از کارگران خواستار گشایش دفترهای حزب کمونیست درایران شد و آقای پایدار بدرستی در انتقاد باو نوشت "برای آدمی که به عمرش نه مزه یک کابل ساواک را چشیده و نه سایه هیچ پاسداری را بخواب دیده... تمامی این فتوحات قابل وصول است" 68 و عملاً برای من روشن نیست چرا ایشان هم به کارگران اینچنین فرمان میدهد "کل طبقه کارگر باید در واقع جمعیت چند ده میلونی کارگران ایران باید همین امروز ( منظور یکی از روزها در شهریور سال 1378 - نویسنده) بدون ثانیه ای فوت وقت شوراهای خود را در کلیه مراکز کار و تولید پدید آورند. شوراها باید بلا درنگ در کارخانه ها، مزارع، معادن، اتوبوسرانیها، بیمارستانها... و در همه جا تشکیل شوند" 69 . آیا واقعاً آقای پایدار باین اندیشه باور دارند که پلیس مخفی ایران فقط افرادی را که بخواهند به تشکیل دفتر حزبی اقدام نمایند دستگیر و بشلاق میکشاند ولی کارگرانی را که قصد دارند چنین شوراهای سرتاسری برپا کنند آنها را از نعمت کابل محروم میگرداند؟!

 

4 - راجع به اتحادیه

 

"خلاصه میکنم: هرچه سرمایه تولیدی بیشترافزایش یابد بهمان اندازه هم تقسیم کار و استعمال ماشین آلات گسترش مییابند. و هرچه تقسیم کار و استفاده از ماشین توسعه بیشتری پیدا کند، همانقدر هم رقابت بین کارگران افزایش پیدا کرده و بهمان اندازه هم دستمزد آنها کاهش خواهد یافت" 70 مارکس

اگر از مبارزه به غایت ارتجاعی نیروهای بورژوائی راستگرا در ممانعت از تشکیل اتحادیه های کارگری و یا سرکوب آنها صرفنظر کنیم، در میان سوسیالیستها نیز، اعم از تخیّلی و غیر تخیّلی مخالفت با اتحادیه را میتوان مشاهده کرد. کارزار علیه اتحادیه ها تاریخ بس قدیمی دارد و اولین سوسیالیستهای تخیّلی چون آوئن و سن سیمون، اقدامات کارگران را بخاطر بهبود وضع اقتصادی و یا سیاسی محکوم کردند که مارکس آنانرا بهمین مناسبت "پدرسالاران سوسیالیسم" نام نهاد. مبارزه با اتحادیه ها و سایر خواسته های کارگران را آنارشیستهای ایتالیائی در مقالاتشان در سالهای 1870 هجو کرده و نوشتند "کارگران مجاز بداشتن حزب سیاسی نیستند، زیرا بدولت رسمیت میدهند. کارگر حق ندارد دست بهیچ گونه اعتصابی بزند، زیرا بخاطر نائل آمدن بافزایش مزد کار و یا جلوگیری از تقلیل آن، نیروها را به هدر دادن به معنای قبول سیستم کار مزدیست و این در تضاد با اصول ابدی رهائی طبقه کارگراست... کارگران نباید هیچ سازمان تعاونی، حرفه ای برای حرفه های خود تشکیل دهند، زیرا آنها باین وسیله تقسیم کار اجتماعی را، همانطور که در جامعه بورژوازی وجود دارد، ابدی میسازند. این تقسیم کار که کارگران را از یکدیگر جدا میسازد شالوده واقعی بردگی آنهاست"71 و مارکس در انتقاد به این موعظه های بی معنا شرح داد "بعبارت دیگر کارگران باید دست روی دست بگذارند و وقتشان را برای جنبشهای سیاسی و اقتصادی به هدر ندهند. تمام این جنبشها نمیتوانند شامل چیزی جز منافع بلاواسطه برای آنها باشند" 72. پردون سوسیالیست به غایت ارتجاعی تا حدی پیش تاخت که گلوله باران شدن معدنچیان را تأئید کرد و متذکر شد که مقامات مسئول که کارگران را به رگبار بستند به وظیفه شان عمل کردند و به دنبال آن نوشت "حق اتحاد به همان اندازه برای کارگران وجود دارد که حق تقلب و دزدی، حق آدم کشی و زنا برای هیچکس وجود ندارد... قانونی که اتحاد (کارگران) را مجاز داند، به مقیاس بسیار وسیعی ضد حقوقی و انتقادی است و با هر جامعه و هرگونه نظامی در تضاد میباشد"73. طبیعی بود که این نوع نظرات در ارتباط با مبارزات کارگران با انتقاد شدید مارکس روبرو شد و همانطور که در قبل از او نقل کردم در نامه اش به بولته در نیویورک گذار از مبارزات اقتصادی به سیاسی را منوط به چالش در اتحادیه ها کرد. دفاع از اتحادیه را میتوان همچنین در انتقاد انگلس به لاسال مشاهده کرد، زمانیکه لاسالیون در برنامه شان ذکری از اتحادیه های کارگری نکردند و انگلس در انتقاد بدانان نوشت "از سازماندهی طبقه کارگر به مثابه یک طبقه از طریق اتحادیه های کارگری کلمه ای گفته نمیشود و این نکته ای بسیار اساسی است، زیرا این( اتحادیه های کارگری) به راستی سازمان طبقاتی پرولتاریا است که از طریق آن وی مبارزه روزمره خود علیه سرمایه را به پیش میبرد، خود را تربیت میکند و امروز حتی در بدترین اوضاع ( اوضاع و احوال) ارتجاعی ( چون در حال حاضر در پاریس) دیگر نمیتواند داغان شود. با توجه به اهمیتی که این سازمان در آلمان کسب کرده است، به نظر ما مطلقاً ضروری می بود از آن در برنامه ذکری میرفت و در صورت امکان در سازمان حزبی نیز جائی بدان اختصاص داده میشد"74. اما زیباترین سخن راجع به اتحادیه ها و کارکردشان و اشکال مبارزاتی که بایستی در پیش گیرند مارکس در کتابش فقر فلسفه شرح داد که به نظر من هنوز هم اعتبار تاریخی اش را حفظ کرده است. مارکس در اینباره نوشت "صنعت بزرگ عده ای از مردم را که با یکدیگر آشنا نیستند، در یک نقطه گرد میآورد. رقابت موجب جدائی منافع آنها میشود ولی دستمزد این نفع مشترک در برابر صاحب کارخانه شان آنها را در یک اندیشه مقاومت، یعنی اتحاد، متفق میسازد. باین ترتیب اتحادیه همواره دارای منظوری دوگانه میباشد، یکی آنکه رقابت را میان کارگران از بین ببرد تا آنها بتوانند قادر بیک رقابت عمومی در برابر سرمایه دار باشند. اگر منظور نخست از مقاومت، فقط حفظ دستمزدها باشد در اینصورت اتحادیه هائی که در آغاز منزوی بودند، بهمان مقیاس که سرمایه داران به نوبه خود بعلت سیر نزولی اقتصادی متحد میشوند، اینها نیز بصورت گروه هائی در میآیند و حفظ همکاری مشترک در برابر سرمایه ایکه دائماً در حال وحدت است ضروری تر از حفظ دستمزد میشود. این موضوع آنقدر منطبق با حقیقت است که اقتصاددانان انگلیسی از اینکه میبینند که چگونه کارگران بخش بزرگی از دستمزدهای خود را در راه همکاری مشترک که بنظر اقتصاددانها فقط به خاطر دستمزد بوجود آمده است، فدا میکنند دچار شگفتی و حیرت شده اند. در این مبارزه یک جنگ داخلی حقیقی همه عناصر برای یک نبرد آینده خود را وحدت و تکامل میبخشند و زمانیکه باین نقطه برسند اتحادیه یک خصلت سیاسی را بخود میگیرد"75. این نظرات را مارکس در سال 1848 برشته تحریر در آورد، ولی بعد از شکست کمون پاریس و همچنین غلبه ارتجاع بیسمارکی در آلمان در نامه اش به بولته در سال 1871 این نظریه را مهر تأئید کوبید. به هرحال مارکس در تقابل با رقابت موضوع همکاری میان کارگران را پیش کشید که در نتیجه آن میتواند علاوه بر وحدت نظر در مسائل اقتصادی، خودش بعنوان شکلی از مبارز سیاسی مدرسه ای شود تا طبقه کارگر بتواند در پرتو آن فراتر از مبارزات اتحادیه ایش رود. اگر مبارزات سرمایه داران را که ِمن غیر المستقیم در بازار عملی میشود، ندیده انگاریم، آنان قادرند به لحاظ سیاسی همیشه جبهه واحد ی را برای حفظ منافعشان در برابر کارگران تشکیل داده تا از آن طریق مقاومت کارگران را در هم شکنند. متأسفانه تعداد بسیاری از کارگران بعلت عدم آشنائی به منافع طبقاتی و پذیرش ایدئولوژی آشتی طبقاتی، قبول مبادله به منزله مناسبات عادلانه ندانسته به مصاف برعلیه رفقای خودشان بر میخیزند و مبارزه را بجای آنکه علیه سرمایه داران سمت دهند، برخلاف منافعشان معطوف میگردانند. نیم نگاهی به مبارزات کارگران و گرایشات درونی آن روشن میسازد که برخی خواهان فراتر رفتن از مبارزات اتحادیه ای و حتی جامعه سرمایه داری هستند، و عده ای حال به هر دلیلی در تثبیت جامعه کالائی پافشاری میکنند. بعنوان مثال آقای مظفر محمدی نمونه واقعی گرایشی است که حاضر نیست جنبش اتحادیه ای را به جنبش سیاسی مبدل سازد و در نامه اش در انتقاد به دو گروه مینویسد "نه جریانات تملق گو و نه منتقدین "سرمایه ستیز" کمکی به تحرک اخیر برای ایجاد تشکل کارگری نمیکنند" 76 حال آنکه کارگر باهوش یداله خسروشاهی در انتقاد شدید ش به حداقل دستمزد این خواسته را منشور سیاسی مبارزات کارگران علیه حکومت وقت نموده و با آمار و ارقام دقیقی ثابت میکند جمهوری اسلامی نه تنها نمیخواهد از حقوق عقب افتاده کارگران دفاع نماید، بل کارکردش عملاً در خدمت دفاع از منافع سرمایه داران است" از طرف دیگر درهفته گذشته بنابر مصوبه مجلس شورای اسلامی عیدی هر نماینده 110 ملیون ریال، عیدی وزیران بین 300 تا 600 ملیون ریال و عیدی هیات مدیره بانک ها 180 ملیون ریال پرداخت شد"77.

پرسیدنی است چگونه میتوان مبارزه به خاطر ارتقاء دستمزد را به مبارزه ای سیاسی تبدیل کرد. به اطراف خودمان در همین خارج نظراندازیم جائیکه کارگران در جامعه های پیشرفته سرمایه داری بدین ترتیب مورد تحمیق قرار میگیرند که در عقد قرارداد طرح میشود پرداختی بیمه های درمانی نصف به عهده کارگر و نیمه دیگر به عهده کارفرماست. اگر کارگران یکسال تمام کار کنند میتوانند از مزایای عیدی استفاده برند و تعطیلات تابستانی به کارگران حقوق بلاعوض از جانب سرمایه دار پرداخت میشود و الی غیرالنهایه و دقیقاً وظیفه اتحادیه است که ثابت نماید مزد کارگر از ابتدا بدو بخش تقسیم میشود، بخشی در اختیار کارفرما قرار میگیرد تا با استرداد ش به کارگر از سوئی آنرا لطف و محبتش به کارگر جا زند، از دگر سو کارفرما در وضعیتی واقع میشود که علاوه بر پائین نگاه داشتن دستمزد میتواند هر آن به این بخش از مزد هجوم برده تا همه آن و یا حداقل بخشی از آن را مال خود سازد، امریکه سالهاست در آلمان جریان دارد و کارفرمایان را قادر ساخت تا با فشار به دولت که مخارج کناری تولید، مثلاً پرداخت بیمه های درمانی، زیاد هستند، بجای 50 درصد سهمشان حال 40 درصد پرداخت مینمایند و 10 درصد باقی را کارگران وادار گشتند خودشان متقبل شوند. بدینسان بخشی از مزد کارگران در اختیار سرمایه داران قرار گرفت. اما همین سرمایه داران در برابر رسولان سرمایه بسیار سخاوتمند هم میباشند. در ناحیه وستفالن شمالی قانونی وضع شد که نمایندگان را که تا به حال دولت حقوق بازنشستگی آنها را تقبل کرده بود، موظف کرد باید خودشان به فکر حقوق بازنشستگی شان باشند و یک قلم حقوق ماهانه آنانرا از 7000 به 14000 یورو ارتقاء دادند تا با این مبلغ اندک قادر شوند حقوق بازنشستگی شان را تأمین نمایند! اگر ادعا شود که در رابطه با بیمه های درمانی اکثریت کارگران از سیاست پنهانی آن با خبر نیستند و واقعاً پرداختن بیمه را لطف سرمایه داران و لذا تحمیلی به آنها میدانند، در خواهیم یافت چه توان بسیار پر قدرتی در پس آن خوابیده که در صورت آشنائی کارگران بدان میتواند مبارزاتشان را سیاسی و به بلوغ اجتماعی چشمگیری انکشاف دهد. در یک چنین سطحی از رشد است که کارگران میتوانند ازدیاد دستمزد را دیگر نه در ارتباط با تورم که همیشه بخشی از مزد کارگران را به تاراج میبرد، بلکه با رشد نیروهای مولده همسان سازند تا از آن طریق به آگاهی طبقاتی نائل شوند. به هر رو گرایشات ضد سرمایه داری در درون جنبش اتحادیه ای ضعیف هستند و برعکس آن جنبشهای تثبیت جامعه کالائی قوی میباشند. ولی بازهم باید اذعان کرد که خیل وسیعی از کارگران اگر حتی به جنبش نوع دوم هم وابسته باشند, عمدتاً به علت عدم آگاهی و یا سنت، میتوان با ترویج و تبلیغ آنان را به حقوق واقعیشان در همان چارچوب اتحادیه آشنا ساخت، جائیکه بسیاری از آنان در شرایط مشخص از جنبشهای ارتقاء دستمزد وهمکاری مابین کارگران دفاع کرده و میتوانند جلب نیروهای کمونیست شوند. ولی این "جنگ حقیقی" اگر بخواهد به سرانجام واقعی اش برسد، بایستی کارگران را به یکی از سلاحهای برنده مبارزاتی طبقاتی، یعنی همکاری، مجهز سازد و همزمان برای آنان روشن گرداند که همکاری در اتحادیه عملاً بر پایه رقابت آنان با سرمایه داران است که بایستی شکل بگیرد و اگر همکاری، بعنوان یک میثاق، میتواند مناسبات کارگران را به گونه ای انسانی در اتحادیه سامان دهد پس قادراست سازمانهائی بری از رقابت را نیز برای آنان به ارمغان آورد. از این رو کارگران بایستی سازمانهای سیاسی را(حزب کمونیست، شورا و...) برپا دارند که در آنها تنها همکاری، آنهم برحسب عشق سه گانه، مناسبات آنها را با همدیگر پیوند میدهد تا با توسل به همکاری نه تنها مبارزه شان را علیه سرمایه معطوف سازند، بل آگاه باشند که جامعه سوسیالیسی را منحصراً از طریق همکاری میتوان بنا کرد.

با توجه به مسائل مطروحه اکنون توجه کنیم که آقای پایدار چه نظریه ای راجع به اتحادیه دارد. ایشان مینویسند " از دید ما روایت مسلط دو تشکیلات برای جنبش کارگری یک تحزب کمونیستی و دیگر سازمانیابی توده ای کارگران روایتی بیگانه با ماتریالیسم انقلابی مارکس، روایتی سوسیال دموکراتیک، سوسیال خلقی و... است"78. توجه شود انگلس در شرایط غلبه ارتجاع بیسمارکی به لاسال ایراد گرفت چرا از اتحادیه ها نامی نبرده و چرا در حزب مکان مشخصی را به آن اختصاص نداده است. همچنین مارکس در نامه اش به بولته با علم به آنکه میدانست احزاب کارگری وجود دارند، ولی بازهم در دفاع از اتحادیه های کارگری، یعنی سازمانی در کنار حزب، یعنی روایت دو سازمانی، بدین شکل دفاع کرد " و باین نحو از درون جنبشهای اقتصادی جداگانه کارگران درهمه جا یک جنبش سیاسی رشد میکند، بعبارت دیگر جنبش یک طبقه" 79 ( تأکیدات از مارکس) و روشن نیست این روایت را آقای پایدار از کدامین سند اخذ کرده است. آقای پایدار در همین رابطه شرح میدهد " تئوری دو تشکیلات بر وحدت ضد سرمایه داری اشکال گوناگون مبارزات کارگران خط سیاه میکشد" 80. چرا؟ اگر مبارزات کارگران اشکال گوناگونی دارد، چرا نمیتوان این اشکال گوناگون را در سازمانهای گوناگونی به جلو راند بدون آنکه وحدت کارگران را خدشه دار کرد؟ آیا یک داستان نویس کمونیست باید حتماً مبارزه اش را از طریق شورا و نه به واسطه سازمان نویسندگان به پیش راند؟ این آیه بر کدامین مضامین استوار شده است؟ آیا مارکس در انتقاد به آنارشیستها وقتیکه متذکر شد کارگران میتوانند از طریق اتحادیه به نوعی همکاری علیه سرمایه داران نائل شوند وهمچنین وجود حزب را تأئید کرد، باید نظریه او را خط سیاهی بر مبارزات کارگان دانست؟ آقای پایدار به علت سلطه بدون انقطاع رفرمیستها بر جنبش اتحادیه ای، بویژه بعد از جنگ بین الملل دوم بالکل این مبارزات را ارتجاعی ارزیابی میکند "جنبش اتحادیه ای اساساً آلترناتیو متضاد جنبش سوسیالیستی کارگرانست"81 بنابراین از اتحادیه های کارگری همین شکل رفرمیستی موجود را مشاهده و در نتیجه آنرا مطلق مینماید. طبیعی است که مبارزات اتحادیه ای کارگری هنوز به مبارزات عمومی و سیاسی طبقه تبدیل نشده است، ولی شیرینی مبارزه آنجاست که بتوانیم این مبارزات را سیاسی کنیم وگرنه اگر این شکل از مبارزه سیاسی بود آن وقت تشکیل حزب و یا شورا از حل معادله دو مجهولی هم آسان تر بود. رهنمود مارکس آن بود که مبارزات کارگران را در اتحادیه حول همکاری متشکل سازیم زیرا در اتحادیه بایستی برای کارگران محرز شود که تنها همکاری بدیل رقابت است و اگر آنطور که مارکس گفته بود کارگران بخشی از دستمزدشان را برای همکاری پرداخت نمایند آنگاه و تنها آنگاه گامهای بلندی را در تحقق بخشیدن به تشکیل دیگر سازمانهای کارگری به جلو برداشته ایم. تبدیل رقابت به همکاری اصل و اساس مبارزه کمونیستی در جنبش کارگری است و متأسفانه باید همکاری را در جنبش اتحادیه ای در رقابت با سرمایه داران جهت داد و کارگران نبایستی این میدان "جنگ داخلی حقیقی" را طرد کنند، جائیکه نیروهای خواهان تثبت جامعه میتوانند بمراتب آسانتر کارگران را علیه کمونیستها بسیج نمایند. اگر فتح قلعه ای از درون آسانتر باشد بایستی بآن کار مبادرت کرد و در باره جنبش اتحادیه ای فتح قلعه از درون هم چیزی نیست جز آنکه سیاست رفرمیستی را به سیاستی به نفع طبقه مبدل گردانیم. آقای پایدار مینویسد " در جنبش اتحادیه ای ماندگاری سرمایه داری مقوله ای مفروض است پایه مبارزات سندیکائی بر روی این فرض نهاد شده است که مناسبات کار مزدوری برقرار خواهد ماند" 82. اگر جنبش اتحادیه ای را وسیله ای در نظر گیریم آنوقت این موضوع مطرح میشود که این وسیله در اختیار کدامین نیروی اجتماعی قرار دارد: نیروهای رفرمیستی و یا کمونیستی، در حالت اول اتحادیه به تشکلی برخلاف منافع طبقاتی کارگران راهبر میشود و مانع رشد مبارزات آنان میگردد، حال آنکه در شکل دوم آنوقت چنین سازمانی سریع سیاسی شده به گونه ای که قادر میگردد از منافعش دفاع نماید. لذا آنگاه که آقای پایدار اظهار میکند "اتحادیه راه هرگونه نقد کمونیستی و ریشه ای از مناسبات کاپیتالیستی را در اندیشه توده های کارگر سد میکند و دستکاری مسالمت آمیز و تمایل قبول رابطه کار مزدوری را جایگزین انتقاد کمونیستی از سرمایه میکند " 83 باز هم در اندیشه ایشان اتحادیه به شکل کنونیش مطلق شده است که دیگر هیچ راه نجاتی برای آن مفروض نیست و مثلاً نمیتوان سیاست غالب در آنرا توسط مبارزه حول همکاری تغییر داد. این واقعیتی است که قرار گرفتن اتحادیه زیر نفوذ رفرمیسم کار روتین کمونیستی را سخت و دشوار میسازد ولی آیا واقعاً تغییر سیاسیت اتحادیه دشوار تر از عینی کردن اصل "از هر کس باندازه کارش" میباشد؟ بعنوان مثال این روزها کارگران را از لولوی فرار سرمایه ها میترسانند تا آنان را وادار سازند با مزدهای کمتری به کار مشغول شوند و اگر این یک امکان است که نیروهای طرفدار تثبیت جامعه بدان متوسل میشوند، امکان دیگر این واقعیت است که ثابت کنیم فرار سرمایه ( ! ) در دو جهت است و بخشی از سرمایه های بیگانه نیز راهی کشور پدری (! ) میشوند و با این سیاست که سرمایه وطن ندارد قادر میشویم مبارزات کارگران را حول جنبش جهانی آنان جهت دهیم. به دیگر بیان اگر بایستی کارگران را حول مبارزه طبقاتی اشان بسیج کنیم چرا نمیتوانیم این بسیج را در اتحادیه های آنان عملی گردانیم؟ قوی بودن رفرمیسم در اتحادیه که آقای پایدار آنچنان آنرا مطلق کرده است که بسیج کارگران را در درون آن غیر ممکن ارزیابی میکند علت اساسی اش نه تنها قدرت سرمایه، بل ضعف جنبش سوسیالیستی است که چنین رفرمیسم را غول آسا نشان میدهد! اما مبارزه با رفرمیسم تنها به اتحادیه کارگری مختص نشده و کمونیستها باید بعنوان مثال در سطح ملی هم قادر شوند آنرا منزوی سازند و اگر قادر باین کار میباشند، چرا نتوانند آنرا در اتحادیه نیز به انزوا کشانند؟ جنبش کمونیستی جهانی با تمام کمبودها و ایراداتی که بآن وارد است این درس تاریخی را به ما آموخته که هر گاه پا گرفت و قوی شد توانست کارگران را از نفوذ رفرمیسم خارج سازد و اگر بار دیگر بخواهد باین موقعیت اجتماعی رسد، نبایستی این امکان را ندیده گرفت و آنرا ولخرجانه در اختیار نیروهای غیر قرار داد. آقای پایدار شرح میدهد "یکی از ویژگیهای اساسی اتحادیه تکه پاره نمودن جنبش کارگری به شعب صنفی و رسته ایست. در اینجا توده های وسیع کارگری بجای اینکه به مبارزه یکپارچه و متحد طبقاتی خود علیه استثمار سرمایه داری بیاندیشند موظف میگردند که از شرایط کار رسته ای صنفی عزیمت نمایند. قطعه قطعه شوند و هر بخش بی هیچ ارتباطی با بخشهای دیگر و بدون احساس هیچ منافع مشترک طبقاتی و پایه ای با سایر کارگران با کارفرمایان عقد قرارداد کنند" 84. برای من روشن نیست که این ادعا بر کدام موازین مطلق تاریخی متکی است که بایستی باین نتایج برسیم که اتحادیه همیشه جنبش را قطعه قطعه میکند. بعنوان مثال در آلمان کارگران بخشهای مختلف تولیدی سندیکاهای خودشان را منحل وهمگی در یک سازمان سراسری بنام "وردی" متشکل شدند و باین بسنده نکرده و خواهان الحاق کارگران بخش خدمات نیز باین اتحادیه جدید گردیدند که با موافقت آنان روبرو شد. مدتی بعد "وردی" توانست این خواسته را با کارگران اروپائی نیز در میان گذارد و تا آنجا که من مطلع میباشم کارگران دو کشور اطریش و ایتالیا نیز از این نمونه پیروی کردند و اتحادیه ای سراسری در سطح کشورهایشان تشکیل دادند. نمونه دیگر آن ادغام دو اتحادیه بزرگ کارگری متال و ایندوستری در سوئد است که در حال حاضر این اتحادیه جدیداً شکل گرفته چیزی در حدود نیم میلیون کارگر را در خود متشکل کرده است، لذا واقعیتهای مملوس خلاف نظریه ایشان را آشکار میسازند. ولی فرض نمائیم که آقای پایدار حق دارند و این عملاً یکی از مشکلات تئوریک کمونیستها در سازماندهی کارگران را نشان میدهد. اگر صنف را به مثابه رابطه کارگر با وسائل کارش در نظر گیریم، که این مناسبت چیزی بیشتراز رابطه شغلی کارگر را بیان نمیدارد، دقیقاً نیروهای مرتجع میکوشند از طریق مشاغل و قائل شدن تمایز ارزشی میان آنها، و با ارزش جلوه دادن کار فکری و بی ارزش قلمداد ساختن کار جسمانی، از اتحاد کارگران در یک سازمان سراسری جلوگیری کنند و عملاً بخشی از مبارزه تئوریک کمونیستها بایستی مصروف این بحث روانی ارزشهای شغلی شود و آنرا به بخشی از مبارزات طبقاتی کارگران مبدل سازند تا بدین طریق وحدت کارگران را برحسب همکاری عملی نمایند. اگر ارزشگذاری مشاغل خود عاملی است که رقابت را مابین کارگران دامن زده و کارگران فکری و حتی بخشی از کارگران قسمت خدمات را بگونه ای آموزش میدهد که خودشان را عضوی از اعضاء طبقه کارگر نخوانند، مبارزه بایستی در سمتی انجام گیرد که ارزش مشاغل را به مثابه ایدئولوژی ساخته و پرداخته رسولان سرمایه در نظر کارگران افشاء سازد تا کارگران و بطور عام کلیه شهروندان متقاعد شوند که اجتماع به همان اندازه به مهندس و دکتر احتیاج دارد که به کارگر ساختمان. این تمایز را زمانی میتوان برطرف کرد که کارگران را حول محور کار بسیج کرده باشیم، تا برای آنان روشن شود که منحصراً انسانها بواسطه کار میتوانند رابطه سه گانه وحدت با طبیعت، با دیگران و فرد با خودش را عملی گردانند. لذا در این بینش نمیتواند کاری پر ارزشتر از کار دیگری قلمداد شود. اگر انسانها توسط کار قادرند به ترفیع رفاه اجتماعی و بروز توانائیهایشان نائل شوند، پس مراوده آنان با همدیگر را نیز کار است که بایستی برقرار و همزمان با عشق انسانی پیوند زند. دقیقاً با یک چنین آموزشی کارگر میتواند کارش را در همکاری با دیگران با ارزش برشمرد که خود عاملی میشود که ارزش کارها را حال بر حسب نیاز اجتماع و نه ایدئولوژی خاصی بررسی نماید. بدین ترتیب نمیتواند شغلش برای او سرافکندگی و یا حس بیشخواهی را تولید نماید. دقیقاً این نه ویژگی اتحادیه، بلکه ذهنیت اجتماعی ای است که با تبلیغ ارزش مشاغل میان کارگران سعی میکند رقابت میان آنان را دامن زند تا مانع اتحادشان شود و چون کارگران فکری بیشتر باین ایدئولوژی آغشته میباشند، لذا خارج از کارخانه هم مثلاً یک مهندس حاضر نیست با خانواده کارگران رابطه برقرار کند. اما کارگری که بعلت شغلش به عقده خود کم بینی مبتلا است، متأسفانه خودش از ارتباط برقرار کردن با کارگران فکری طفره میرود و عملاً این قانون ارزشی را باز تولید میکند. مبارزه با ایدئولوژی ارزش شغلها نقش بس عظیمی را در بسیج و آگاهی طبقاتی کارگران بازی میکند که نبایستی بدان کم بها داد و دقیقاً این مبارزه را کارگران با این درخواست که کارگران فکری هم میتوانند عضو اتحادیه شوند، قادرند موثرتر بر علیه سرمایه به پیش رانند.

5 - در باره رقابت

 

"ملاحظه میشود که چگونه تاریخ صنعت و هستی متعین برابر ایستا شده اش، کتاب ورق خورده نیروهای ذاتی انسانی، یعنی روانکاوی فعلی انسان میباشد. در صنعت مادی معمولی تحت عنوان برابر ایستاهای حسی، بیگانه و سودمند، تحت شکل بیگانگی، ما با نیروهای ذاتی شیئی شده انسانی سر و کار داریم. روانکاوی ایکه برای آن دقیقاً عمده ترین و ملموس ترین بخش تاریخ کتاب بسته شده ای میباشد، نمیتواند به یک علم واقعی، پرمحتوا و حقیقی بدل شود" 85 . مارکس

شرح دادم یکی از مشخصات جامعه سرمایه داری همانا فقدان جبر غیراقتصادی است که طبق نظریه مارکس در کتابش "مسئله یهود"، سازمان مدنی را بوجود میآورد که چنین سازمانی نه دیگر بر مبنای حقوق جمعی، بل بر حسب قرار داد آزاد سامان یافته است و عملاً عاملی که تجارت آزاد را ممکن میگرداند رقابت است که یکی از خطرناکترین و غیر انسانی ترین ایدئولوژی هائی است که سرمایه از آن بهره میگیرد. این ایدئولوژی پیشرفت جامعه، رشد استعدادهای انسانی، مناسبات مابین آدمیان را به عامل رقابت چفت میکند وآنرا آنچنان در مخیله شهروندان، منجمله کارگران، بازتاب میسازد تا به مثابه تنها امکان بروز توانائیها، مورد پذیرش آنان واقع شده و سبب میشود که عقب ماندگیشان در تراز جامعه را به کارکردهای خود شان سرشکن نمایند. ایدئولوژی رقابت از سوئی قواعد پاداش و توانش را هدف انسان برآورد میکند تا قادر گردد از سوی دیگر تخریب حاصل آمده از سوی این دو قاعده را لاپوشانی نماید. قاعده توانش به کارگر میآموزد که فراتر رفتن از دیگر انسانها اصل انسانی است و منحصراً بواسطه کوشش و جدیت در رقابت با دیگران است که چنین زمینه های لازم برای انسان فراهم میشود. لذا بایستی در جهد و تقلا و پیشگیری بر دیگران، بر ضعفها و ترسها غلبه کرد تا در بازار بتوان شانس بهتر و بیشتری را بدست آورد. از این رو بازار بعنوان یک نهاد، مراوده آدمی را با دیگران همزمان بر مدار رقابت برقرار کرده که ناچاراً به جدائی و منفک شدن انسانها ره میبرد. قاعده پاداش به کارگر این را می آموزاند که پاداش بیشتر و مزایای برتر زمانی امکانپذیر است که او جدیت بیشتری نشان دهد. عامل تشویق در این قاعده پول است که در شکل فیتیشیستی اش برای کارگر این تفکر را بوجود میآورد که آسایش بیشتر تنها وابسته به پول بیشتر است که فقط از طریق رقابت با سایر کارگران میتوان بدان دست یافت. به دیگر سخن هرکس در جامعه سرمایه داری دارای قیمتی است که باید آنرا در بازار رقابت ثابت کند و هنگامی کارگر قادر است کالایش را گرانتر به فروش رساند که در میدان رقابت و برحسب قاعده توانش بر قیمتش بیافزاید. طبیعی است دو اصل نامبرده عواملی هستند که رقابت را میان کارگران دامن میزنند و در نتیجه موانع متعدد و جدی را در مسیر همکاری کارگران بوجود میآورند. دو اصل نامبرده باعث میشوند که فرد کارگر در رقابت خودش را از افراد هم طبقه اش جدا سازد و با این عمل به نوعی مدافع ایدئولوژی فرد گرائی سرمایه دارانه میشود، اصلی که در کوششهای فرد گرایانه و بخاطر اعتبار بیشتر در اجتماع واقعیت به خود گرفته و بنابراین تخریب خودی، از جانبی به علت جدا شدن از دیگران و از جانب دیگر به خاطر دستیابی به اعتبار اجتماعی در شکل بیش خواهی، یعنی عوامل تخریب فردی و جمعی، تماماً زندگی کارگر را به مناسبات سرمایه داری زنجیر میکنند. رقابت در شکل فریفتاری ریسک به کارگر وانمود میسازد آنرا اراده خودش برآورد نماید و چون چنین امکانی برای هرکس فراهم است به این نتیجه رسد که در رقابت بایستی به دو امکان پاسخ گوید: فروش گرانتر نیروی کارش در رقابت با دیگران و یا تحمل گرسنگی. لذا در کارکرد ریسک خودش را با این دلیل تراشی قانع میکند که ضرر و سودش را به پای خودش و نه قوانین جاری اقتصادی در جامعه بنویسد که ناخودآگاه حافظ جامعه کالائی میشود. رقابت باعث میشود تا این گفته بورژوائی، عشق بی معنا است و انسان گرگ انسان است، توجیه شود جائیکه فردی چون فروید به این استنتاج رسید که رقابت را آنتروپولوژی بر خواند و همانند درس آموز دیگرش، یعنی پرخاشگری، آنها را جزو جهزیه انسانها که طبیعت درنهاد آنان قرار داده است، برآورد نمود. جامعه شناسان، روانکاوان و خلاصه تمام رسولان و مریدان تثبیت روابط کارمزدی سعی میکنند به انحای مختلف رقابت را به منزله طبیعت ثانوی انسان برای کارگران، بهتر است گفته شود تمامی شهروندان، قلمداد سازند تا هستی آنرا که منوط به جامعه سرمایه داریست، به تاریخ ماقبل آن و حتی دورانهای اولیه، نیز تعمیم دهند تا بدین ترتیب وابستگی رقابت به مناسبات سرمایه داری را بتوانند لاپوشانی کنند. رقابت باید انسان را قانع سازد که کار و استعداد های فردی تنها در مبارزه با دیگران میتوانند انکشاف یابند و منحصراً از طریق رقابت است که "من- ایده آل" تعالی مییابد. بنابراین رقابت عاملی میشود که انسان نه تنها نیروهای غریزی اش، بل همچنین اندیشه و مراوده اش با دیگران را به اصل توانش و پاداش وابسته گرداند تا قادر به کنترل آنها شود امری که توهمی بیش نیست. مارکس پیدایش من و اراده انسانی را با طرح "نقاب شخصیت" به انتقاد کشاند و در تشریح اقتصاد کالائی و فیتیشیسم موجود در آن ثابت کرد که اشیاء در این جامعه صاحبان آنها را قادر میسازند تا در شکل سرمایه دار و یا زمیندار در مناسبات اجتماعی ظاهر شوند "دارنده پول بمثابه عامل ذیشعور این حرکت، سرمایه دار میشود. شخصیت وی یا بهتر بگوئیم جیب او مبداء حرکت و نقطه رجعت پول است. محتوای عینی این دوران، یعنی ارزش افزائی ارزش، هدف ذهنی اوست و تا هنگامیکه یگانه جهت محرکه معاملات وی فقط تملک روزافزون ثروت مجرد است، وی به مثابه سرمایه دار یا سرمایه ای عمل میکند که شخصیت یافته و دارای اراده و شعور است. پس هرگز نباید ارزش مصرف را هدف مستقیم سرمایه داران تلقی نمود. و نیز هدف مزبور عبارت از نفع واحد و منفردی نیست، بلکه تنها حرکت بدون انقطاع نفع مقصود است. این انگیزه مطلق تمول، این شهوت شکار ارزش بین سرمایه دار و گنج ساز مشترک است اما در حالیکه گنج ساز فقط سرمایه دار دیوانه ایست، سرمایه دار گنج ساز عاقلی است"86. در همین زمینه انگلس اشاره نمود "این امر بهیچوجه وابسته به اراده خوب سرمایه دار منفرد نداشته که خودش را در این مبارزه داخل کند و یا نکند، جائیکه رقابت انسان دوست ترین آنها را وادار میسازد که به جرگه رفقایش به پیوندند"87. اما نقاب شخصیت دو گونه احساس متفاوت را در روان سرمایه داران و کارگران تولید میکند. در حالیکه در سمت گروه اول هر سرمایه دار در پیروزیش بر رقیبان به این اندیشه میرسد که انسان متفکر و برجسته ایست و بهتر از دیگران میباشد، که در واقع بن پایه این احساس را چیزی جز احساس تملک نمی سازد که هر بار در عمل رقابت او را در این احساس غوطه ور مینماید، این احساس عملاً او را به جدائی هر چه بیشتر از دیگران سوق میدهد. حال آنکه در سمت دیگر یعنی رقابت بین کارگران، چون تملکی حاصل نمیشود، جائیکه از فروش نیروی کار تملکی ایجاد نمیشود که بتواند احساس آنرا هم در کارگر تولید نماید، از سوئی عاملی است که میتوان با اتکا به آن همکاری میان کارگران را دامن زد. اما از سوی دیگر و در عدم تقویت همکاری، میتواند شریک شدن در احساس جمعی و یا عقده حقارت را مابین کارگران بوجود آورد که موانعی در شناخت جامعه و مناسبات جاری در آن و لاجرم عدم همکاری میان آنان را به دنبال دارد. در این مورد تاریخ روانشناسی نشانگر مثال بارزی است. جائیکه بیماران فروید عمدتاً ثروتمندان و یا قشر مرفه خرده بورژوازی بودند که یا در رقابت پیروز شده ولی ثروت مجرد برای آنان خوشبختی بوجود نیآورده بود، و یا شکست خورده و دادشان از دست دیگران بهوا بود. این مصائب ( ! ) او را به کشف عقده اودیپ راهبر شد و چون سر و کارش با افرادی بود که هم قادر به پرداخت مزد او بودند وهم به علت برخورداری از سواد قادر بودند درد و رنجشان را برای او شرح دهند، او را باین نتیجه رساند که معترف شد افرادی که قادر به پرداخت مزد دکتر نیستند و یا نمیتوانند به خوبی نظراتشان را ابراز نمایند، نبایستی درمان کرد جائی که کارکرد روزانه اش او را باین نتایج وخیم غیر انسانی کشاند. برعکس او، بیشترین بیماران آدلر را پرولتاریا و یا اقشار مادون اجتماع تشکیل میدادند و در بررسیهای بالینی اش به این نتیجه رسید که آنان عمدتاً از عقده خود کم بینی در رنجند و با حل آن میتوان آنان را نجات داد، که با وجود رقابت در جامعه سرمایه داری آدلر از عملی محال سخن راند که در ذیل بشرح آن میپردازم.

یکی از نتایج بسیار ناخوشایند رقابت میان کارگران، بد شکلی و بد کارکردی شعور است. در حالیکه درعرصه رقابت هیچگاه قادر نمیشوند به خواسته تملک برآمده از قاعده توانش پاسخ گویند، میتواند این کمبود در آنان این احساس را دامن زند که خودشان را با سرمایه داران شریک در جامعه بدانند و این تفکر را بد شکلی و بد کارکردی شعور میتواند در آنان ایجاد نماید. ویلهم رایش در انتقاداتش به حزب کمونیست آلمان گوشزد کرد که کارگران میتوانند تحت تأثیر ایدئولوژیهای بورژوازی که آنها را تأثیر افقی نامید، قرار گیرند و متذکر شد این ایدئولوژیها قادرند شکافی مابین هستی اجتماعی و شعور آنان ایجاد سازند که با فردیت طبقاتی اشان یکسان نیست. به عنوان مثال احساس برآمده از شکست اقشار متوسط در رقابت را میتواند ایدئولوژی بورژوازی در یک فرایند روانی واکنش سازی ضد یهودی، آریا بودن و شوونیسم ملی جبران کرده تا آنان راهمراه هیتلر سازد. لذا اقشار متوسط از طرفی با واکنش سازی، دیده شان را بر واقعیتهای اجتماعی، یعنی عوامل شکست آنها در رقابت، بستند و از جانب دیگر با فرا افکندن تمام نارسائیها در اجتماع به مخالفین داخلی و خارجی، آماده مبارزه زیر پرچم هیتلر شدند. همین مورد نیز در باره کارگران صدق میکند. جائیکه میباید عقده حقارت مستور شود، میتواند کارگران را به غلو و دفاع از کالاهای ملی در رقابت با کالاهای خارجی و ناخود آگاه به ترویج و تبلیغ ِعرق ملی متمایل سازد و با این عمل مبارزه طبقاتی را فراموش کرده تا در کنار بورژوازی ملی علیه مخالفین به چالش برخیزند. در چنین حالتی کارگران مبارزه با سرمایه داران را به آینده ای که نخواهد آمد موکول میکنند که در نوشته آقای محمدی بوضوح دیده میشود. ایشان بدو گروه چاپلوسان و مخالفان سرمایه داری یکسان میتازد و شرح میدهد که مخالفان سرمایه داری و یا بزعم ایشان سرمایه ستیزان شرایط کنونی را درک نمیکنند و قادر نیستند استنباط نمایند که تشکل کارگری امروز حول دستمزدهای پرداخت نشده میتواند شکل گیرد و گویا مبارزه برای دستمزدهای عقب افتاده را نمیتوان و یا نبایسی با مبارزه علیه سرمایه توأم ساخت و دقیقاً این تفکر یکی از اشکال متنوع بدشکلی و بد کارکردی شعور را میرساند که بایستی همیشه مبارزه با سرمایه داران را بوقت دیگری موکول کند.

همانطور که در قبل شرح دادم رقابت مابین کارگران به علت عدم پیدایش احساس تملک، زمینه لازم عینی و ذهنی ای را بوجود میآورد که با اتکا بدان میتوان رقابت را به همکاری میان آنان مبدل ساخت و مبارزه آنان را علیه سرمایه جهت داد. از سوی دیگر میتواند عقده خود کم بینی، یا بقول مارکس از خود بیگانگی، و فشار آن به حدی شود که آنان را به روان نژندی مبتلا سازد و یا تحت ایدئولوژی سرمایه داری خودشان را شریک در قدرت آنان بدانند که در نتیجه به مثابه نیروی ذخیره سرمایه علیه نیروهای مترقی وارد کارزار میشوند و دقیقاً هر دو شکل مبارزه را میتوان در اتحادیه مشاهده کرد. عملاً وظیفه کمونیست هاست با توجه باین واقعیتها، همانگونه که مارکس مدلل کرده بود، در مبارزات اتحادیه ای شرکت کنند تا آن مبارزات را به همکاری میان کارگران و رقابت با سرمایه داران مبدل سازند. همانطور که برای نیروهای سرمایه داری این امکان موجود است از همکاری کارگران در اتحادیه جلوگیری نمایند، این فرصت نیز برای کمونیستها نیز وجود دارد که آنان را حول برنامه شان به همکاری طبقاتی شان آشنا سازند. بدین خاطر نمیتوان اتحادیه را، گرچه در شرایط کنونی مبلغ رفرمیسم در جنبش کارگریند، تا ابد تابع چنین سیاستی ارزیابی کرد. این تفکر ناخودآگاه بر امکان دوم خط باطل میکشد و اتحادیه را دربست در اختیار نیروهای ضد جنبش طبقاتی کارگران قرار میدهد. دقیقاً وظیفه حزب کمونیست است که این بد شکلی و بد کارکردی شعور را در تشریح عملکرد رقابت برای کارگران آشکار سازد به گونه ای که کارگران درک نمایند مبارزاتشان را در اتحادیه از طریق رقابت با سرمایه داران و همکاری مابین خودشان سامان دهند و به این نتیجه رسند که شرایط اجتماعی آنان را وادار به این دو شیوه مبارزاتی میکند حال آنکه در سازمانهای دیگرشان، بعنوان مثال حزب و یا شورا، رقابت را جائی نیست. حزب با نظرات مخالف به رقابت برنمیخیزد، بلکه در عمل باید ناراستی نظرات را برای همگان روشن سازد، یعنی نظریه اکثریت حزبی فقط تا زمانیکه درستی اش را میتواند بواسطه پراتیک اثبات نماید، قابل پذیرش میباشد.

یکی دیگر از محضوراتی که سرمایه در سیر همکاری طبقاتی کارگران ایجاد کرده است، تبلیغ و ترویج احساسات منفصل کننده مابین کارگران است. اگر تنفر، خودشیفتگی ملی، چشم هم چشمی و همانند آنها را به مثابه پدیده های رقابت در نظر گیریم که ناچاراً به انفصال طبقاتی به لحاظ احساسی میان کارگران منتهی میشود، برعکس احترام، مداراگرائی، محبت و امثالهم احساساتی را در انسان به غلیان وامیدارد که آنها را به همکاری با یکدیگر تشویق مینماید جائیکه ذات این همکاری را باید عشق انسانی بارور گرداند و کارگران درک نمایند تنها در پرتو عشق انسانی است که میتوانند مناسباتشان را در جامعه کنونی حول مبارزه با جامعه کالائی برپا سازند تا قادر شوند بر همان زمینه هم جامعه سوسیالیستی را تشکیل دهند88 . از اینرو در مبارزه با نظرات مخالف، همدیگر را با واژه های انفصال دهنده ای چون آویزان و جفنگ گفتن مورد شماتت قرار نمیدهند.

شرح دادم که کارگران علاوه بر تأثیر پذیری عمودی از اجتماع، میتوانند بلحاظ افقی نیز تحت تأثیر ایدئولوژی جامعه کالائی قرار گیرند. در حالیکه فیتیشیسم کالائی مربوط به مناسبات تولیدی است و در شعور کارگر مبادله معادل را بازتاب مینماید، وجود خدا بعنوان فرای من بواسطه سنت و اعتقاد است که کارگر را وابسته به اجتماع میگرداند. در حالیکه رقابت به لحاظ اقتصادی او را از دیگران جدا میسازد، چشم پوشی از نعم مادی و اغماض از ارضاء خواسته ها، منجمله سکس را، اخلاق مازوخیستی به او حقنه میکند. گرچه زیربنای اخلاق مازوخیستی در جامعه سرمایه داری را چیزی جز همان قانون انباشت سرمایه تشکیل نمیدهد که به سرمایه داران و کارگران می آموزاند که خرج نکردن در امروز میتواند آسایش بیشتری را در فردا برای آنها ایجاد کند. اما اخلاق مازوخیستی برخاسته از سنت، کارگر را نه تنها به امساک رهبر میشود بلکه مانع از آن میگردد که به آگاهی طبقاتی نائل شود و درک نماید که امساک رویه دیگری از سکه ولخرجی است و باید در جامعه کسی باشد که بیش از حقش خرج کند تا دیگران وادار به قناعت شوند، یعنی کسی سهم دیگران را تصاحب کند تا دیگری مجبور به خودداری شود. تا زمانیکه کارگر به درک طبقاتی نرسد، امساک را به همان صورتیکه مارکس بیان کرده بود، یعنی نقاب شخصیت، برای خودش فضیلت بر شمرده و ناچاراً چون به علل آن آگاه نمیشود، قادر نمیشود مبارزه اش را همه جانبه بر علیه سرمایه سمت دهد.

تا بحال آقای پایدار ما را متوجه این امور کرد که کارگران به منافع طبقاتی شان آشنا نیستند با سر بورژوازی فکر میکنند و غیره. اما در کمال تعجب مینویسد "بسیاری از کارگران کمونیست اند بدون آنکه نیازی به اعلام و اظهار قبول آن داشته باشند " 89. دکتر شریعتی در کتابش "فاطمه، فاطمه است" که در چاپ های اخیر نام "زن" بخود گرفت، در باره سجایای فاطمه اینگونه نقل میکند که همراه علی و در نطق هایش مردم را به ولایت علی و غصب خلافت از جانب ابوبکر آگاه میکرد و در حدود 300 صفحه این ادعا را ادامه میدهد ولی قادر نمیشود حتی برای نمونه هم یک جمله ازو نقل کند. به هرحال بایستی باین نتیجه رسید که یا آقای دکتر خودشان آنجا حضور داشتند و شاهد سخنرانی فاطمه بودند که به لحاظ بیولوژیکی غیر ممکن است و یا اینکه بپذیریم به او وحی شده است و دیگر شیعه نه دوازده امام، بلکه سیزده امام دارد.

اینکه کارگران زیادی کمونیست اند ولی هنوز با سر بورژوازی راه میروند را بکناری نهاده و متذکر میشوم که نبایستی بد شکلی و بد کارکردی شعور را دست کم گرفت. اگر کارگران میباید در مبارزه طبقاتی شان به منافعشان آگاه شوند بخشی از این آگاهی کارزار با اعتقاداتی است که آنان را وابسته به نیروهای ماورائی مینماید. در حالیکه ادبیات آته ایستی علمی در ایران بی نهایت کم و کاربرد آنها میان کارگران ناچیز میباشد، وظیفه کمونیستهاست که آنان را با این وجه از سر سپردگی به نیروهای غیر آشنا سازند. در بحث با فامیل و دوستان و آشنایانی که به خارج سفر میکنند متوجه میشویم که چقدر مذهبی اند، که خود محکی میشود به واقعیت های درون حامعه مان آشنا شویم. ممکن است تعداد زیادی از کارگران از پاسدار و بسیجی و معمم متنفر باشند، اما فکر کنم تعداد زیادی از آنها در تاسوعا و عاشورای حسینی سینه میزنند در عزای حسین به گریه می نشینند، در ماه رمضان روزه میگیرند و به خاطر شهادت علی داغدار میشوتد اگر پولی در بساطشان پیدا شود اولین کارشان رفتن به حج و یا زیارت اماکن مقدس (!) است که خود نشانگر همان بد شکلی شعور میباشد. آقای طالقانی در نطقش به مناسبت بزرگداشت مصدق چند روز بعد از قیام به جوجه کمونیستها (!) نکته مهمی را گوشزد کرد و گفت ما میدانیم که قدرت مقابله در برابر بحثهای شما بویژه بحثهای اقتصادی را نداریم و توده ها میتوانند طرفدار شما شوند، اما هرگاه آنان به مصیبتی گرفتار شوند نه بشما، بلکه به امامزاده ای پناه میبرند و این نقطه قدرت ما در مقابل شماست، که در واقع حقیقت محضی را بیان کرد.

بد شکلی و بد کارکردی شعور را بلحاظ دینی میتوان در ایدئولوژی چادر به عیان آشکار ساخت. متذکر شدم که بد شکلی شعور رقابت را بعنوان اصل انسانی در شعور کارگران بازتاب میکند و چنین انعکاسی میتواند در یک همسوئی عمومی کارگران با فرادستان، کلیت نواقص و نابسامانی ها را به دشمن فرافکن نماید که در نمونه چادر این فرافکنی و دشمنی را میتوان ثابت کرد. اینکه زنهای ایرانی پیش از رشد بورژوازی در ایران همگی به اجبار چادر بسر داشتند، مورد بحث نیست، ولی ورود افکار غربی سبب شد که برخی از زنان، بی تفاوت که بزور سر نیزه یا از روی چشم هم چشمی و یا آگاهی، چادر از سر برگرفتند که به چالشی میان آنان و زنان با حجاب منجر شد. چادر، به منزله پدیده قدرت مردان بر زنان، با ورود افکار نوین میتوانست تنفر و اشمئزاز از قانون مرد سالارانه را دامن زند. از این رو جامعه برای زنی که مجبور بود در چادر بماند، میبایستی انگیزه ای را میآفرید تا او به میل خودش در چادر رود. این انگیزه را تنها میتوانست رقابت بین زن بی حجاب و باحجاب بوجود آورد. چگونه؟ بدینترتیب که ابتدا بساکن میبایست اجباری که در چادر، بعنوان تذکر مردانه بود، آنچنان وازنش میشد و به ضمیر ناآگاه منتقل میگردید که دیگر اجبار نتواند در شعور زن نقشی ایفا نماید و جای آنرا میبایست انگیزه دیگری که چیزی جز شأن و منزلت زن نبود، میگرفت تا برخی از زنان خودشان به میل خودشان چادر را بسر میکردند. این دو کارکرد عمل رقابت، آنهم در بد شکلی و بد کارکردی شعور میبایست بنحوی به زنان حقنه میشد که زنان مبارزه با مردان و اجبار آنانرا فراموش کرده تا قادر شوند با پذیرش منزلت رفیع زن بواسطه چادر در شکل اخلاق اجتماعی، مبارزه شان را عمدتاً علیه زنان بی حجاب سمت دهند. در این نوع از مبارزه ویژه بار دیگر با منش و ناخودآگاه اجتماعی که مارکس آنها را تحت عنوان "نقاب شخصیت" در ارتباط با اراده سرمایه داران به نقد کشاند، روبرو میشویم. در حالیکه تولید کالائی اراده هر سرمایه دار را وابسته به انباشت سرمایه میسازد، اما بد شکلی شعور او را متقاعد میکند که به اراده خودش عمل میکند و لذا هر پیروزی میتواند در او نخوت و تکّبر را دامن زند. در مورد چادر هم واقعیت پیدا کرده و زن فکر میکند که به اراده خودش چادر را که حال در نظر او نشان شأن برتر است، بسر کرده است. در این رابطه ایدئولوژی اسلامی از سوئی اجبار مردانه را وازنش میکند تا مبارزه واقعی زنان علیه این اجحاف را لاپوشانی کند، از سوی دگر مبارزه زنان نه برعلیه قوانین مردسالارانه، بلکه در تحکیم آنست که معنا به خود میگیرد جائیکه زنان با حجاب خودشان این خواسته مردان را عملی کرده و در مبارزه با زنان بی حجاب آنرا تسری و تداوم میبخشند. دقیقاً پاره ای از مبارزات کمونیستها در تبدیل طبقه کارگر به طبقه ای برای خود، مبارزه با این نوع اعتقادات ماورائی است که اکثریت قابل ملاحظه ای از کارگران را در بر میگیرد و این ادعا که بسیاری از کارگران کمونیست اند، ناخودآگاه از اهمیت این مبارزه در مصاف با نیروهای مرتجع میکاهد.

 

 

ملاحظات بخش دوم

1

- ناصر پایدار سیمای سوسیالیسم شماره 9. همین ادعا را ایشان در رابطه با آگاهی دارد "این عالیترین، دقیق ترین تعریف از پدیده آگاهیست" جنبش کارگری، کمونیسم و مسئله تحزب ص 30.

2 - مارکس نامه به کوگلمن بنقل از "نظریه ارزش مارکس" نوشته روبین ترجمه فارسی -ص 108

3 - مارکس سرمایه جلد اول ترجمه فارسی ص 105

4 - انگلس نامه به کنراد اشمیت، مندرج در کتاب " تکامل مادی تاریخ" ترجمه فارسی ص 168

5 - پایدار سیمای سوسیالیسم شماره 4 - ص 2

6 ـ همانجا ص 34

7 - پایدار سیمای سوسیالیسم شماره 7 - ص 32

8 - همانجا - ص116

9 - منبع 5 - ص7

10 - مارکس نقد برنامه گوتا ترجمه فارسی انتشارات مزدک ص 17

11 - همانجا ص 10

12 - همانجا

13 - مارکس سرمایه - ج اول

14 - مارکس سرمایه ج سوم بنقل از" نظریه ارزش مارکس" ص 318

15 - منبع 10 - ص 10

16 - برای اطلاع بیشتر به جلد سوم سرمایه بزبان آلمانی، بخش دوم، بویژه فصل نهم و یا ترجمه فارسی آن در سوسیالیسم علمی و مبارزه طبقاتی شماره 4 مراجعه شود.

17 - منبع 7 - 116

18 - همانجا

19 - منبع 10 - ص16

20 - منبع 7 - ص 115

21 - منبع 10 - ص 11

22 - منبع 7 - ص 75

23 - همانجا ص 63

24 پایدار - جنبش کارگری، کمونیسم و مسئله تحزب ص 9 بنقل از یاوری

25 - انگلس اصول کمونیسم ترجمه فارسی ص 41

26 - منبع 7 -

27 - منبع 1 - ص 63

28 - مارکس

29 - پایدار مدافعان سوسیالیسم و روایت مبارزه طبقاتی ص8

30 - همانجا ص10

31 - همانجا ص 9

32 - منبع 5 - ص 17

33 - مارکس در نقد اقتصاد سیاسی ترجمه فارسی انتشارات مزدک ص 12

34 - مارکس نقل قول از انگلس از مقاله "مارکس و روزنامه راین جدید" ترجمه فارسی - ص 2

35 - منبع 28 - ص 9

36 - انگلس نامه به ببل مندرج در نقد برنامه گوتا ص 24

37 - منبع 28

38 - مارکس انگلس در باره جنبش دموکراتیک و پیکارانقلابی کارگران خطابیه به جامعه کمونیست ترجمه فارسی ص 9

39 - منبع 28 - ص11

40 - همانجا ص9

41 - منبع 5 - ص36

42 - منبع 7 - ص 37

43 - منبع 1 - ص 82

44 - منبع 5 - ص31

45 - همانجا ص38

46 - همانجا ص 121

47 - منبع 1 - ص 74

48 - همانجا ص91

49 - منبع 5 - ص28

50 - همانجا

51 - مارکس نامه به بولته در نیویورک بنقل از اتحادیه های کارگری ترجمه فارسی ص 21

52 - منبع 5 - ص28

53 - همانجا ص 35

54 - منبع 7 - ص26

55 - همانجا ص28

56 - همانجا ص27

57 - همانجا ص31

58 - همانجا ص116

59 - همانجا ص106

60 - منبع 1 - ص4

61 - منبع 7 - 38

62 - همانجا ص41

63 - همانجا

64 - مارکس دستنوشته های اقتصادی فلسفی بنقل از فراسوی زنجیرهای پندار نوشته فروم ص 71

65 - منبع 15 - ص 63

66 - منبع 5 - ص 26

67 - منبع 29 - ص21

68 - منبع 7 - ص64

69 - همانجا ص 28

70 - مارکس کار دستمزدی ترجمه فارسی انتشارات بابک ص60

71 - مارکس بی تفاوتی سیاسی ترجمه فارسی ص 5

72 - همانجا ص 7

73 - همانجا ص11

74 - منبع 35 - ص23

75 - مارکس فقر فلسفه ترجمه فارسی انتشارات سیاهکل ص 173

76 - محمدی نامه بدوستان کمیته پیگیری ایجاد تشکلهای آزاد کارگری ص 4

77 - خسرو شاهی حداقل دستمزد شرم نامه مسئولین جمهوری اسلامی در تشکیلات کارگری ص 5

78 - منبع 28 - ص21

79 - مارکس منبع 50

80 - منبع 28 - ص27

81 - منبع 4 - ص17

82 - همانجا

83 - همانجا ص 18

84 - همانجا - ص 19

85 - مارکس باندهای تکمیلی بزبان آلمانی ج اول ص 542

86 - مارکس سرمایه ج اول ترجمه فارسی ص 167

87 - انگلس سرمایه مارکس کلیات آثار مارکس انگلس ج 16 - بزبان آلمانی ص 239

88 - در مقاله ایکه در انتقاد به خانم اشرف دهقانی در دست تهیه دارم موضوع عشق را مفصلتر شرح خواهم داد.

89 - پایدار زنده باد جنبش لغو کار مزدوری کارگران نقل از یاوری ص 33

در نوشتن دو مقاله در انتقاد به آقایان یاوری و پایدار از دو کتاب " نظریه ارزش مارکس" نوشته روبین و "مارکسیسم نقد مثبت و نقد منفی" نوشته والامنش بهره گرفتم.