برگرفته از: سایت عصر نو

آوازه گری ، تحریف و ذهن مخدوش‏ تاریخی آقای علی میرفطروس

 احمدافرادی

                                                        دردو بخش

 

"تاریخ به راه راست رود كه روا نیست در تاریخ تبذیر و تحریف " 

                                                                                  ابوالفضل بیهقی

 

·         ترفند دیگر آقاى میرفطروس‏ (در رویارویى با نقد هایى كه، به بیانات و نوشته هاى ایشان با دیدى انتقادى مى نگرند) پاسخ دادن با نام اشخاص‏ دیگرى است، كه اولاً - خود را، تلویحاً از مریدان و طلبه‌هاى آقاى میرفطروس‏ به خواننده معرفى مى‌كنند ثانیاً- عموماً به مدارك تحصیلى بالا تشخص‏ مى یابند. ثالثاً - چونان محصولات یك بار مصرف، یك بار و فقط یك بار در صحنه مجادلات ادبى ظاهر شده و سپس‏ براى همیشه به تاریك خانه اشباح بر مى گردند. در واقع آقاى میرفطروس‏، از‌زبان فضلایى كه وجود خارجى ندارند، براى خود به آوازه گرى مى پردازد.  

این مقال، ناظر به "مصاحبه" اى؟! است با آقاى میرفطروس‏، به نام " مدرنیته و بایست ها و بن بست هاى پیدایش‏ آن در ایران "، كه در‌گاهنامه ى " تلاش ، دوره جدید، هامبورگ، ش‏ 4،5"  به چاپ رسیده است؛ همینطور درنگى دارد برحضور وعملكرد و نقش‏ فرهنگى- پژوهشى آقاى میرفطروس‏ ، در سال هاى اخیر.

آن گونه كه از مقدمه  نشریه تلاش‏، بر گفتگوى مذكور برمى آید، پرسشگر یا پرسشگران برآنند تا "بر بستر بحث هاى سنت و مدرنیته، مصاحبه اى با آقاى میر فطروس‏ انجام" دهند و از دیدگاه او، " نگاهى ... به تاریخ صدساله ى ایران، الزامات و اجبارهاى تاریخى و نقش‏ و تأثیر نیروها و اندیشه هاى اجتماعى در پیدایش‏ این اجبارها و وضعیت كنونى" ایران داشته باشند.

به گمان من‌، ‌این "مصاحبه‌"( به روال معمول این سال‌ها) نه گفتگو كه مكاتبه‌اى است از طریق" فكس‏"؛ یعنى از نوع پرسش‏ و پاسخ كتبى است .  پاسخ آقاى میرفطروس‏ ، به سئوالات ، اما گاه سخت آشفته و بى ربط است. از همه چیز مىگوید، اما  غالباً از موضوع اصلى كمتر مى گوید و یا هیچ نمى گوید . خلط مبحث مى كند و آسمان و زمین را به هم مى بافد. به جاى روشنگرى در كار آوازه گرى است. در پاسخگویى سخت فخر فروش‏ است و پرگو و غالباً( به جاى توضیح و پاسخ سره) سر آن دارد كه محفوظاتش‏ را به نام پژوهش‏ هایش‏ به رخ بكشد. بى اعتنا به مضمون سؤالات، در كار سامان دهى و تبلیغ باورهاى خود و آوازه‌گرى است. خلاف آن چه كه در كار تحقیق مرسوم است، نظراتش‏ را نه با شك كه با یقین شروع مى كند و با حكم به پایان مى برد؛ در واقع خواننده را به هیچ مىگیرد و با او به استبداد رفتار مىكند. آقاى میرفطروس‏، در این گفتگو كم حوصله است و نابرد‌بار، هم از این رو، گاه در برابر‌ اصرار پرسشگر در طرح و تكرار بعضى سئوالات پایه‌اى، كه مطلوب او ( آقاى میرفطروس‏) نیست، اختیار از كف مى دهد و بر مىآشوبد و حتى، تلویحاً انگ دیر‌فهمى به پرسشگر مىزند؛ در مورد سازمان ها و نیروهاى سیاسى ( آن هایى كه نه مطلوب، كه مغضوب او هستند) بیشتر پرونده سازى مىكند تا روشنگرى؛ بى هیچ وجدان معذبى آراء و نظرات مخالفین عقیدتى خود را تحریف كرده و سند سازى مى كند؛ حاصل مطالعات و پژوهش‏ هاى دیگران را به نام خود ثبت مى كند و مهمتر از همه این كه، آقاى میرفطروس‏، به جاى تحقیق تاریخى دركار تبلیغ تاریخى است.به همه این ادعاها به جایش‏ خواهم پرداخت.

گفتم كه‌‌ این گفتگو و به تبع آن آقاى میرفطروس‏ بر آن است كه به تاریخ صدساله اخیر ایران بپردازد. درست به همین دلیل نوشته ى او، مباحث گوناگونى، مثل علل و عواملى كه نهضت مشروطیت را موجب شدند، نیروهاى شركت كننده در جنبش‏ مشروطیت، این ادعا كه ..." مشروطیت... انقلاب به معناى تعریف شده و شناخته شده این كلمه ( نیست) از این رو اطلاق  نهضت یا جنبش‏، به مشروطیت شاید درست تر باشد"  ، اهداف انقلاب مشروطه ، این كه برخلاف نظر برخى محققین "‌انقلاب مشروطیت انقلابى بورژوا- دموكراتیك نبود" ، نقش‏ روشنفكران در انقلاب مشروطیت و انقلاب بهمن و دلایل وقوع این دو انقلاب، علل كلى انقلابات، علل موفقیت و یا ناكامى جنبش‏ مشروطیت، نقش‏ و موقعیت كنونى اسلام در ایران، روند مالكیت در ایران، مدرنیته و تمایزش‏ با مدرنیسم، علل ناكامى مدرنیته در ایران، كتاب ها و تحلیل هاى منتشر شده در مورد دوران پهلوى ها، تحلیل شخصیت رضاشاه و اوضاع سیاسى اجتماعى ایران درهنگام ظهور‌او ،‌" نیهیلیسم ویرانساز روشنفكران ایران"! در روزگار محمدرضاشاه، تجددگرایى ایرانى، جنگ جهانى دوم و علل "عدم پایدارى " ارتش‏ ایران در مقابل نیروى متفقین و و و را در بر مى گیرد. از این رو، مسائل مطرح شده در این پرسش‏ و پاسخ، به دلیل تنوع و كثرت شان، لاجرم در سطح باقى مى مانند ، و تنها مى توانند خوراكى باشند براى ذهن هاى آسان طلب و ساده پذیر؛  و درست به همین دلیل، پاسخ ها غالباً شكل رجزخوانى و " احكام" و دستورالعمل به خود مى گیرند و در هیئت زبانى مبتنى بر عتاب و خطاب و جملات تأكیدىِ "‌روتوش" شده، برآنند تا خواننده را مرعوب كنند. هم از این رو، نقد این نوشته آقاى میرفطروس‏ آسان نیست. چرا كه شخص‏ نمى داند از كجا شروع كند و به كدام ادعا پاسخ گوید. مقابل كدام بى انصافى سكوت اختیاركند و...

گفتم كه آقاى میرفطروس‏ در این پرسش‏ و پاسخ كتبى، به موضوعات متنوعى مى پردازد. بدیهى است كه هریك از این موضوعات، به جاى خود مى تواند محل توجه و بحث باشد ، اما به نظر مى رسد كه، از این میان، سه مورد به شكل سه ادعا محورى بوده و از اهمیت خاصى برخوردار مى باشند ؛ و به گمان من، همه تلاش‏ وتمهیدات نویسنده محترم، تلویحاً در خدمت القاى این سه ادعا است:

"1ـ دوره ى رضاشاه و محمدرضاشاه ... از درخشان ترین دوران تاریخ صدسال اخیر است."

"2ـ در طول سالهاى قبل از انقلاب57، مبانى و اصول اعتقادى مشترك، نیروهاى ماركسیستى و مذهبى را به هم پیوند مىداد ...  ودر واقع، سالها پیش‏ از ظهور آیت الله خمینى، فلسفه ى ولایت ( چه دینى، چه لنینى) و تئورى انقلاب اسلامى، به وسیله روشنفكران  و فیلسوف هاى ما تدوین شده بود." بنابراین، یكى از مهمترین دلائل عدم رشد مدرنیته در ایران و متعاقب آن وقوع انقلاب اسلامى،"... پیدایش‏ ایدئولوژى ها وسازمان هاى خون فشان انقلابى ( كه هیچ طرحى براى مهندسى اجتماعى نداشتند بلكه با نهیلیسم ویرانساز شان همه چیز را در انقلاب و با انقلاب مى دیدند) ..."  بود. 

3ـ براى جوامعى مثل ایران، تحقق مدرنیته و رشد آن  " نه از طریق دمكراسى و آزادى هاى سیاسى بلكه با نوعى دیكتاتورى نظامى و از بالا..." امكان پذیر است. باید خاطرنشان ساخت كه، در این مورد، القاى حكم، نه به صراحت، بلكه با استفاده از روش‏ گفتم- نگفتم صورت مى گیرد.با هم نوشته آقاى میرفطروس‏ را بخوانیم:

" هریك از كشورهاى غربى در رسیدن به مدرنیته راه ها، مسائل و مشكلات خودشان را داشته اند، همچنانكه ژاپن (كه از نظر تاریخى و فرهنگى به ما نزدیك است) نیز نه از طریق دموكراسى و آزادى هاى سیاسى بلكه با نوعى دیكتاتورى نظامى و از بالا به رشد و مدرنیته رسیده است."

پیشتر گفتم كه آقاى میرفطروس‏ ، در این گفتگو از همه چیز و همه جا مى گوید. در واقع ، براى القاء نظراتش( كه بعضى پنهان و برخى آشكار اند) به قول معروف آسمان و زمین را به هم مى با‌فد. اما آن چه كه شگفت انگیز است،  اصرار او در جعل تاریخ  و وارونه نشان دادن حقایق تاریخى است. از آن جا كه پرداختن به همه این  موارد، از حوصله این مقال خارج است ، جهت اجتناب از ساده كردن موضوعات و ممانعت از اطاله كلام، تنها به چند مورد از این دست خواهم پرداخت .

  مى نویسد:

" تردیدى نیست كه دولت انگلیس‏ در قدرت گیرى رضاشاه ، منافع و مصالح خود را جستجو مى كرد... اما من به چیزى به نام وابستگى و یا عامل انگلیس‏ بودن رضاشاه معتقد نیستم".

من نمى دانم كه آقاى میرفطروس‏ بر اساس‏ كدام نوشته و پژوهش‏ منتشرشده خود نتیجه گرفته است كه رضاشاه وابسته ى انگلیس‏ نبود. این را كه آقایان سیروس‏ غنى و دكتر كاتوزیان، به دنبال سال ها تحقیق و مطالعه گفته اند. بنابر این حق بود كه نویسنده محترم، در این مورد با كمى فروتنى، با نقل عبارت فوق از قول آقاى سیروس‏ غنى و یا دكتر كاتوزیان، حق این پژوهش‏ گران را محترم مىشمرد. 

ثانیاً آقاى میرفطروس‏، در این جا، آگاهانه( با عرض‏ معذرت) به یك تردستى تاریخى- ادبى متوسل مى شود. مى گوید: "تردیدى نیست كه دولت انگلیس‏ در قدرتگیرى رضاشاه منافع و مصالح خودرا جستجو مى كرد" و نمى گوید كه  " تردیدى نیست كه دولت انگلیس‏ در قدرت گیرى رضاشاه ..." دست داشت؛ و یا تردیدى نیست كه رضاشاه انتخاب آیرونساید، براى فرماندهى دیویزیون قزاق در جهت كودتاى  1299 و باقى قضایا بود . آقاى میرفطروس‏ ، كراراً به كتاب " ایران، بر آمدن رضا خان و..." نوشته ى آقاى سیروس‏ غنى، به عنوان كتابى تحسین برانگیز وسندى غیر قابل انكار اشاره داشته است . بنا براین ، بد نبود كه در این مورد هم از مستندات این كتاب بهره مى گرفت.

آقاى میرفطروس‏ مى گوید :

الف-  "...جنبش‏ مشروطیت ‌اساساَ با ...  سلطه ى بلامنازع دین و علماى مذهبى  به مخالفت پرداخت"

ب-" تلاش‏ روحانیون معروفى مانند بهبهانى و طباطبائى و نا‌ئینى در بسیج مردم هرچند پراهمیت و كازساز بود، اما باید دانست كه آنان درك روشنى از مشروطیت و هدف هاى عرفى و غیراسلامى آن نداشتند. لذا بعد از قدرتگیرى مجلس‏ و طرح قوانین غیر اسلامى، آنان به تدریج از جنبش‏ جدا شدند و به اردوى مخالف پیوستند. سخن طباطبایى كه دراین باره مىگفت : سركه ریختیم شراب شد، بسیار پر معنا است."

ج-"اگر روشنفكران ما" نسبت به اسلام و دیندارى مردم از همان مقطع انقلاب مشروطه ...  ملاحظه كارى مى كردند، این امر نه تاكتیك كه از خصلت دین خویى و مذهبى آن ها ناشى مى شد."

در پاسخ آقاى میرفطروس‏ بایدگفت كه :

مشروطیت و اهداف و نیروهاى شركت كننده در آن، موضوعى نیست كه بشود در یك گفتگو( هرچند به شكل مكاتبه) و با چند جمله سرو تهش‏ را هم آورد. این را آقاى میرفطروس ، به عنوان مدعى تحقیق در تاریخ باید بهتر بداند. به علاوه، باید اذعان كرد كه، به رغم كتاب ها و رسالات ارزشمند بسیارى كه، بخصوص‏ در سال هاى اخیر، از جنبه هاى مختلف به جنبش‏ مشروطیت پرداخته‌اند،  هنوز راه ‌‌درازى در پیش‏ است تا به درك و شناخت روشنى، درباره ى همه ابعاد این جنبش‏ عظیم دست یابیم.

 با نگاهى در حد تورق به قانون مشروطه و متمم آن مى بینیم كه این قانون، عموماً به مشروط و مقید كردن استبداد سلطنتى نظر دارد. این را آقاى میرفطروس‏ هم گفته است. مشروطه طلبان، اعم از روحانى و غیر روحانى مى گفتند كه " ما قانون اساسى را كه حدود سلطنت مشروطه و حقوق ملت را مشخص‏ و معین مى نماید مى خواهیم ". به علاوه، اصل اول قانون اساسى ایران مى گوید: " مذهب رسمى ایران اسلام و طریقه ى حقه ى اثنى عشریه است." مهم تر از این دو ، اصل دوم متمم قانون اساسى است كه ، به نظارت مجتهدان براقدامات و تصمیمات مجلس‏ و امر قانونگذارى، تأكید دارد. بنابر این چگونه مى توان گفت كه انقلاب مشروطه، جنبشى است كه با "...سلطه بلامنازع دین و علماى مذهبى به مخالفت برخاست"؟ 

صرفنظر از آخوند ستیزى افراطى روشنفكرانى مثل میرزاآقاخان كرمانى ، " ذكر این نكته پیش‏ از همه لازم است كه هیچ مشروطه خواهى كمترین تصورى از ضدیت با شریعت در نظام مشروطه ارائه نداده است. درست برعكس‏، بسیارى از مشروطه خواهان یا از روى عقیده و یا از روى مصلحت اندیشى مشروطیت را نظامى كاملاً منطبق با اصول اسلام تصور و تصویر كردند... و روحانیانى هم كه تا آخر همچنان در صف مشروطه خواهان باقى ماندند... هیچگاه آن را چیزى به ضد شریعت و حتى مخالف آن تلقى نكردند. درست است كه در نظر بعضى از آن ها مشروطیت عین مشروعیت نبود ولى ضد آن هم نبود". (دین و دولت در عصر مشروطیت، باقر مؤمنى، نشر باران ، سوئد صص‏ 177-178)

پیشتر از قول آقاى میرفطروس‏ خواندیم  كه " تلاش‏ روحانیون معروفى مانند بهبهانى و طباطبائى و نا‌ئینى در بسیج مردم هرچند پراهمیت و كازساز بود، اما باید دانست كه آنان درك روشنى از مشروطیت و هدف هاى عرفى و غیر اسلامى آن نداشتند."

 در واقع، پژوهشگر محترم، خود صراحتاً بر " اهداف غیر اسلامى " مشروطیت تأكید دارد نه " اهداف ضداسلامى " . بنا براین ، دركى ازاین دست كه، جنبش‏ مشروطیت با "سلطه ى بلامنازع دین به مخالفت برخاست "، اساساَ نادرست و به قول معروف، مصادره به مطلوب است.

اما این هم غیر قابل اجتناب بود كه، اصو‌لى‌مثل اصل مساوات(كه همه ى ملت را، اعم از مسلمان و غیر مسلمان، درحقوق اجتماعى برابر مى‌دید) واكنش‏ امثال شیخ فضل الله نورى را برنیانگیزد. بسیارى از مشروعه خواهان، اصول " مساوات، آزادى و اصل تفیكیك قوا" را منافى با " شرع مقدس‏" ، مى دیدند. 

ثانیاً كارنامه ى عملكرد روحانیت، در جنبش‏ مشروطیت از چنان پیچیدگى و تناقضى برخوردار است كه نمیشود در گفتگویى كوتاه و در چند جمله تكلیفش‏ را مشخص‏ كرد. تكیه به نقل قول هاى نادقیقى از آن دست هم، كه كسروى و یا دیگران، درباره ى ناآگاهى روحانیت( اعم از مخالف و موافق) شركت كننده در جنبش‏ مشروطیت گفته اند و یا آن چه كه آقاى میرفطروس‏ به عنوان شاهد آورده است( سركه ریختیم، شراب شد) ، حاصلى جز ساده كردن مسئله و نتیجه گیرى غلط نخواهد داشت. و چرایش‏ :

  كسروى، در كتاب " تاریخ مشروطه، احمد كسروى، انتشارات مجید، چاپ سوم، ‌تهران، ص‏ 274" مى گوید: "ملایان كه به مشروطه در آمدند، بسیارى از ایشان، نه همه ى شان، معنى مشروطه را نمى دانستند و چنین مى پنداشتند كه چون رشته ى كارها از دست دربار گرفته شود‌‌ یكسره به دست ایشان سپرده خواهد شد. ولى كم كم آخشیج آن را دیدند."

در این سند، كسروى بر آن است كه از بین ملایان تعدادى ( گیریم نه در شمار بسیار) معنى مشروطه را‌ مى‌دانستند؛ ‌اما‌ همو،‌‌ درچند ‌صفحه بعد (‌ص‏ -292) یكباره تغییررأى ‌مى‌دهد ‌و‌از ‌اساس‏،‌‌حتى‌ منكر ‌شناخت اولیه روحانیان مشروطه خواه معروفى مثل بهبهانى و طباطبایى و...  از محتواى " مشروطه" مى شود :

"چنانكه دیدیم چنبش‏ مشروطه خواهى را در ایران ، دسته ى اندكى فراهم آوردند و توده ى مردم معنى مشروطه را نمى دانستند و پیداست كه خواهان آن نمى بودند. از آن سوى پیشروان هم به چند تیره مى بودند: یك تیره نواندیشان كه اروپا را دیده یا شنیده و خود یك مشروطه ى اروپایى مى خواستند و پیداست كه اندازه ى آگاهى اینان از اروپا و از معنى مشروطه و قانون یكسان نبود و بسیارى جز آگاهى سرسرى نمى داشتند. یك تیره بزرگتر دیگرى ملایان مى بودند كه پیشگامى را هم ایشان گردن گرفتند. اینان هم به دو دسته بودند: یك دسته كه شادروانان بهبهانى و طباطبایى و همراه ایشان آخوند خراسانى و حاجى تهرانى و حاج شیخ مازندرانى و همراهان اینان بودند، چون به كشور دلبستگى مى داشتند و آن را در دست دربار خودكامه ى قاجارى رو به نابودى مى دیدند، براى جلوگیرى از آن ، مشروطه و مجلس‏ شورا را دربایست مى شماردند، و در همان حال معنى مشروطه را چنانكه سپس‏ دیدند و دانستند نمى دانستند و آن را بدانسان كه در اروپا بود نمى طلبیدند. یك دسته ى دیگرى معنى مشروطه را هیچ ندانسته و به توده هم دلبستگى نمى داشتند و درآمدنشان به مشروطه خواهى به آرزوى رواج " شریعت" وپیشرفت دستگاه خودشان مى بود، وخواهیم دید كه اینان سپس‏ عنوان "مشروعه" را به میان آوردند، و دیر یا زود از میان مشروطه خواهان به كنار رفتند."

مى بینیم كه ، تكیه به هر یك از دو قول فوق، نتایجى كاملاً متنافر، بلكه متضاد را به دنبال مى آورد. به علاوه، برخلاف نظر آقاى میرفطروس‏، روحانیونى كه، در نهایت از مشروطه دلسرد شدند، به صف مخا‌لفین نپیوستند، بلكه از آن " كناره گرفتند" و مشروطه خواه برجسته اى مثل آخوند نائینى معروف، بعدها از هواداران رضاشاه شد و تا آخر عمر به او وفادارماند.

 در شرایطى كه جامعه ایران شدیداً مذهبى بود، در اوضاع و احوا‌‌لى كه  روحانیون، به طور فعال در جنبش‏ حضورداشتند ( و با این حال  ، جالب است كه براى تصویب هر ماده و تبصره از قانون مشروطه ، كه با مخالفت شیخ فضل الله نورى ها رو به رو مى شد، باید توجیه شرعى دست و پا مى شد) چگونه انقلاب مشروطه مىتوانست اساساً ضد دین بوده و با "سلطه ى بلا منازع دین و علما به مخالفت" برخیزد.

آشكار است كه، بسیارى ازاصول مشروطه از جمله اصل مساوات ( تساوى و برابرى همه افراد ملت با هر عقیده و مرام مذهب و دین، در برابر قانون) در تعارض‏ آشكار با قوانین شرع قرارداشت، كه واكنش‏ خصمانه شیخ فضل الله نورى و همفكرانش‏ را موجب شد. این را هم میدانیم، كه میرزاآقاخان كرمانى منشاء همه بدبختى هاى ما را ناشى از یورش‏ اعراب به ایران مى دانست. اما، با این همه، جو عمومى انقلاب نه تنها مخالف با اسلام نبود بلكه مشروطه خواهانى مثل مستشار الدوله و ملكم خان، و بسیارى دیگر ( به جهت موجه و مقبول جلوه دادن شعارها و اهداف انقلاب) » آزادى قلم و بیان" را  به " امر به معروف و نهى از منكر " و " دموكراسى " را به " امرهم شورا بینهم" و آزادى را به "حریت"  ... تعبیر میكردند. برخلاف نظر آقاى میرفطروس‏،‌ در بسیارى از این موارد، این " اینهمانى سازى" و جایگزین كردن مفاهیم آشناى اسلامى به جاى واژه هاى نو، كاملاً آگاهانه و تاكتیكى بود.

 این را از زبان میرزا ملكم خان بخوانیم :‌‌"مكرر گفته ام و بازهم مىگویم ظه ى فناتیك اهل مملكت لازم است . .. ( رهبران  نهضت) مى بایست كه از علوم مذهبیه ما و قوانین فرانسه و غیره و وضع ترقى آنها استحضار كامل داشته باشند... بفهمند كدام قاعده فرانسه را باید اخذ نمود و كدام یك را بنا به اقتضاى حال اهل مملكت باید اصلاح كرد(روزنامه قانون، ش‏ 5 ، ص‏ 2، برگرفته از كتاب مشروطه ایرانى، ماشاءالله  آجودانى).

اما باز هم باید تأكید كرد كه، به رغم آن كه بخشى از روحانیون، از جمله همان شیخ فضل الله نورى معروف در مقابل انقلاب ایستاد، هدف انقلاب هیچگاه مبارزه با سلطه ى بلامنازع دین و روحانیت نبود. یعنى دین و روحانیت را، به طور عام در مقابل خود نمى دید.  

در مورد بدیهیاتى مثل نقش‏ علما و روحانیان، در انقلاب مشروطه ، سخن را كوتاه كرده و به نقل قولى از سیدحسن تقى زاده اكتفاء مى كنم، كه سخت مورد توجه آقاى میرفطروس‏ است:

آقاى تقى زاده مى گوید: "سهم بزرگ در نهضت مشروطه عاید چه كسى است. به عقیده  من هیچكسى به اندازه مرحوم آقا سید عبدالله بهبهانى سهمى ندارد و آقا میرسید محمد طباطبایى، این دو نفرمجتهد تهران. ولى بهبهانى خیلى خیلى بلكه صدبرابر سهمش‏ زیادتر است "( زندگى طوفانى ص‏ 321 )

 آقاى میرفطروس‏ مى گوید:

" رضاشاه بیش‏ و پیش‏ از آنكه از طریق سرنیزه سربازانش‏ به حكومت و قدرت برسد، از طریق حمایت هاى ملى و مردمى، خصوصاً عموم رهبران و روشنفكران ترقیخواه آن عصر ... به قدرت رسید".

در مورد نقض‏ این ادعاى حیرت‌آور آقاى محقق محترم گفتنى بسیار است اما براى اعراض‏ از پرگویى، اشاره ى مختصرى به چگونگى تشكیل مجلس‏ پنجم و مجلس‏ مؤسسان خواهم داشت.

مجلس‏ پنجم و مجلس‏ مؤسسان (كه به تغییر سلطنت در ایران و پادشاهى رضاخان رأى داد) از طریق اعمال نفوذ نظامیان و هواداران سردار سپه آن زمان و رضاشاه بعدى، تشكیل شد. در واقع برخلاف اظهارات اقاى میرفطروس‏، در این جا هم عامل زور و سرنیزه و تهدید و تطمیع، در ایجاد مجلسى با اكثریت هوادار "سردارسپه"،‌ كارساز بود. یرواند آبراهامیان در كتاب "ایران بین دو انقلاب، یروان آبراهامیان، ترجمه احمد گل محمدى، و... ، نشر نى ، تهران، ص167" مى گوید:

" بزرگان اصناف تبریز هم به تشویق فرمانده نظامى محل، در بازار دست به اعتصاب زدند و ضمن ارسال تلگرافى اعلام كردند كه اگر مجلس‏ رضا پهلوى را جانشین احمدشاه نكند، آذربایجان را از ایران جدا مى كند". همو در ص‏ 168 همین كتاب مى نویسد:

" رضاخان با بهره گیرى از مقام وزارت جنگ و داخله، مجلس‏ مؤسسان را از طرفداران خود در حزب تجدد و اصلاح طلبان پركرد. بنابراین ، شگفتى آور نبود كه اكثریت قاطع مجلس‏، واگذارى سلطنت به خاندان پهلوى را تصویب كنند".

و باز براى روشنگرى بیشتر و به خاطر آن كه بتوانیم جو سیاسى آن روزها را پیش‏ رو داشته باشیم ، ابتدا قولى از نویسنده فاضل، آقاى داریوش‏ همایون را(كه در همین نشریه ى تلاش‏ به چاپ رسیده است)  نقل مى كنم و سپس‏ به خاطره اى از یحیى دولت آبادى اشاره خواهم داشت:

داریوش‏ همایون مى گوید: " انتخاب مجلس‏ پنجم كه به برچیدن سلسله ى قاجار رأى داد كمابیش‏ همان اندازه ناسالم بود كه مجلس‏ پیش‏ از آن و انتخابات مجلس‏ مؤسسان از آن نیز ناسالم تر"   ( تلاش‏ - دوره ى جدید ، ش‏ 3، ص‏ 4)

در همین رابطه، یحیى دولت آبادى در كتاب " حیات یحیى، جلد چهارم صص‏ 381  -382" مى گوید:

"روز هشتم آبان 1304 كاركنان سردار سپه در مجلس‏ میخواهند اطمینان كامل داشته باشند كه فرداى آن روز‌‌در موقع رأى گرفتن برخلع قجر و نصب سردارسپه اكثریت كامل خواهند داشت چون كه رأى  مخفى گرفته مى شود و معلوم نخواهد شد كى رأى مثبت داده و كى رأى منفى از این رو مى خواهند از نمایندگان امضاء بگیرند كه آنها رأى مثبت خواهند داد... شب است ساعت ده در حیاط منزل را مى زنند صاحب منصبى است مى گوید از طرف حضرت اشرف ( رضاخان) آمده ام شما را احضار فرموده اند.. نصف شب به منزل سردارسپه مى رسیم... یكى از نمایندگان مجلس‏ از كاركنان سردار سپه ... مانند قراول ایستاده است از او مى پرسم حضرت اشرف كجا هستند... مى گوید بروید زیرزمین آنجا تكلیف شما معین مىشود مى فهمم... این تدبیرى بود كه از طرف كاركنان سردارسپه به كار رفته ناچار مى روم به اطاق زیرزمین جمعى از نمایندگان و صاحب منصبان نظام و نظمیه در اطراف نشسته میزى در وسط است و روى میز ورقه ایست به محض‏ نشستن یاسایى نماینده ى سمنان ورقه را...به دست من داده مى گوید امضاء كنید ورقه را میخوانم و میفهمم مطلب چیست و مى بینم كه ما بین شصت، هفتاد نفر از یكصد ‌‌و بیست نفر نماینده آن را امضاء كرده اند... ورقه را روى میز مى گذارم نماینده سمنان با تشدد میگوید امضاء كن جواب میدهم اگر رائى داشته باشم در مجلس‏ شورایملى مى دهم نه در این سردابه. مى گوید اگر امضاء نكنید بد خواهد شد اینجا من صداى خود را بلندكرده مى گویم مرا تهدید مى كنید... "

و دولت آبادى، در صفحه 384 همان كتاب،‌در تشریح جو حاكم بر مجلسى كه در كار تغییر سلطنت است ، مى گوید:

"مجلس‏ امروز از هر جهت تازگى دارد اولاً دستورش‏ منحصر است به تغییر سلطنت طرفداران سردار سپه مانند لشگر فاتح به طالار مجلس‏ وارد شده و هر یك در جاى خود قرار میگیرند ثانیاً تماشاچیان این جلسه غالباً غیر از تماشاچیان جلسه هاى عادى مجلس‏ هستند ودر میان آن ها اشخاصى دیده مى شود كه با نگاههاى غضب آلود خود مىخواهند اگر مخالفى باشد او را ترسانیده و از خیال مخالفت بیندازند و به هرصورت مجلس‏ روح وحشتناكى گرفته كه نمیشود وصف كرد..."

آقاى میرفطروس‏ مى گوید:"رضاشاه... از طریق حمایت هاى ملى و مردمى ، خصوصاً با پشتیبانى عموم رهبران و روشنفكران ترقیخواه مانند... محمد تقى بهار ... به قدرت رسید".

ببینیم خود " بهار" در باره رضاشاه چه مى گوید:

"... با یك مشت تلگرافات اجبارى، آنهم از نقاط محدود و نهضت جعلى آذربایجان ... بناست ...تاج را بر سر مردى بگذارند كه مردم ایران جز ستم و ظلم از اتباع او تاكنون ندیده اند. مردى كه روزنامه نویس‏ را در میدان مشق كتك مىزند و به چوب مىبندد، مردى كه با مشت، دندان مدیر جریده اى را خرد مى كند،... مردى كه سواد ندارد، مردى كه بى اندازه طماع است، مردى كه محال مى گوید و فریب مى دهد..." ( تاریخ مختصر احزاب سیاسى، ملك الشعراء بهار، جلد دوم، چاپ اول، امیركبیر ، 1363، ص‏ 300 )

روز هفتم آبان 1304 شمسى، بهار به نمایندگى از طرف اقلیت در مجلس‏ شوراى ملى، به عنوان مخالف تغییر سلطنت سخنرانى مى كند. توسط عمال رضاخان از چاپ این نطق در جراید، ممانعت مى شود. پس‏ از ختم سخنرانى، هواداران سردار سپه كه از قبل در تدارك قتل بهار بودند ، اشتباهاً شخص‏ دیگرى را( به نام واعظ قزوینى) كه از دور شبیه بهار به نظر مى رسید، به قتل مى رسانند، تا براى بقیه درس‏ عبرتى باشد.

 بهار، در صص‏ 302-303 از جلد دوم تاریخ مختصراحزاب سیاسى، در این باره مى گوید:

"... بنا بود ناطق اقلیت براى انتباه و عبرت دیگران به پاداش‏ اعمالش‏ برسد... نطق من بى اندازه مؤدبانه و با نزاكت بود. هرچند حرفها هم را زده بودم و پرده را بالا كرده بودم ، معذالك نطقى نبود كه سزایش‏ مرگ باشد! ولى تصمیم بزرگان و اصلاح طلبان بایستى مجرى گردد! بایستى یكى را كشت تا دیگران بترسند و تسلیم شوند! این سیاست در ولایات مؤثر واقع گردیده و پیشرفت كرده بود ،چرا در تهران معطل شوند و این سیاست را به موقع اجراء نگذارند؟! ... من در اتاق اقلیت سیگار در دست داشتم . در همان حال ، حاج واعظ قزوینى مدیر دو جریده نصیحت و رعد كه از قزوین براى رفع توقیف جریده اش‏ به تهران آمده بود...داخل بهارستان شد..‌حاج واعظ ... با عبا و عمامه كوچك و ریش‏ مختصر و قد بلند و قدرى لاغر، با همان گامهاى فراخ و بلند- به عین مثل ملك الشعراء بهار - از در بیرون رفت... شلیك شروع شد. گلوله به گردن واعظ مى خورد... واعظ به طرف مسجد سپهسالار مى دود... به زمین مىخورد، پهلوانان ملى بر سرش‏ مى ریزند و چند چاقو به قلب واعظ مى زنند و سرش‏ را با كارد مى برند...".

بهار ، در مورد جو حاكم در روز دوشنبه9آبان 1304( روزى كه بنا بود مجلس‏ مؤسسان به خلع قاجار و نصب رضاخان رأى دهد) مى گوید:

"این روز تاریخى با نهیب مرگ و فشار قوه ترور نظامى آغازگردید! جسد واعظ قزوینى هنوز تازه بود! هول و رعب و بهت شجاعترین افراد را مى آزرد. فقط هشت نفر در انبوه نمایندگان هنوز توانایى داشتند كه تقلا كنند و فكرى بیندیشند، با هم در نهایت یأس‏ ... شورى بنمایند ... اكثریت را ربوده بودند. دولت در دستى نوید و در دستى وعید و تهدید داشت...باور كنید همه را بیم و رعب فراگرفته بود. اگر به نطق آقایانى كه در روز 9 آبان به نام مخالف با ماده واحده ایراد كرده اند دقیق شوید، علامت كلام ملاحظه و تأثیر ترور و وحشت را خواهید دید. از هر سطرى بوى خوف و رعب مى آید.!" (تاریخ مختصر احزاب سیاسى، جلد 2، ص‏ 329)

آقاى میرفطروس‏ مى گوید:"دوره رضاشاه ومحمد رضاشاه با آن كه از درخشان ترین دوران تاریخ ایران در صدسال اخیر است، با این حال از نظر بررسى و شناخت و اهمیت واقعى آن ، از تاریك ترین ، مبهم ترین و آشفته ترین دوره ها است" و در جاى دیگرتأكید دارد كه "دوره ى رضاشاه و محمدرضاشاه آنطوری كه باید و شاید مورد بررسى و شناخت قرار نگرفته ... است"

از نویسنده ى محترم باید پرسید، دوره اى كه‌"... آن طوری كه باید و شاید مورد بررسى و شناخت قرارنگرفته است" و "...از تاریك ترین، مبهم ترین و آشفته ترین دوره ها است" چگونه مى تواند یكباره "... از درخشانترین دوران صدسال اخیر..." باشد. 

به نظر مى رسدكه این نتیجه گیرى (درخشان ترین دوران... كذا)، تلقى شخص‏ آقاى میرفطروس‏ از " دوره رضاشاه و محمدرضاشاه"  باشد. بنا بر این، من خواننده نباید این انتظار را از نویسنده ى محترم داشته باشم كه ، ابتدا كمى هم از "صغرا- كبرا" ى نتیجه گیرىِ اخیر خود( بدون پیشداورى هاى جانبدارانه و آوازه گرانه و با تكیه بر معیار هاى پژوهشى)  بگوید؟

 آقاى میرفطروس‏ مى گوید:

"سوأل این است كه روشنفكران ما - یعنى اپوزیسیون  و مخا لفان رژیم شاه - براى ارتقاء این اصلاحات سیاسى، چه طرح و برنامه اى ارائه كرده اند؟ این را به این خاطر مى گویم كه یك نظام سیاسى را تنها سران آن ، تعیین نمىكنند، بلكه اپوزیسیون نیز در هدایت یا انحراف آن نقش‏ مهمى دارد... من به بسیارى از روشنفكران عصر محمدرضاشاه روشنفكران همیشه طلبكار لقب داده ام. روشنفكرانى كه در دستگاه فكرى و فلسفى شان نه تنها هیچ طرح و برنامه اى براى نوسازى كشور یا مهندسى اجتماعى نداشتند بلكه ضمن چشم بستن بر تحولات جارى جامعه ، مسیح وار ، همواره یك صلیب"نه بزرگ" را بر شانه هاى خود حمل مى كردند ... گویا خطاب به این دسته از روشنفكران و رهبران سیاسى بود كه افلاطون مى گوید: اى فرزانگان! اگر شما از حكومت دورى كنید، گروهى ناپاك آن را ا شغال مى كنند... مى خواهم بگویم كه در آن زمان ، ریش‏ سفیدان سیاست و فرهنگ ما با شعار اصلاحات اجتماعى آرى ، استبداد سیاسى نه، مى توانستند به تعادل و تفاهم اجتماعى كمك كنند و با حمایت از اصلاحات رژیم در جهت تجدد و توسعه ى اجتماعى ، از سوق دادن جامعه به یك انقلاب وهم آلود جلوگیرى كنند..."

آن گونه كه به نظر مى‌رسد كه كندوكاو در تاریخ از علایق آقاى میرفطروس‏ است. درست به همین خاطر، او مى بایست در مورد ویژگى هاى سیاسى روزگارپهلوى ها، حضور ذهن و اشراف و آگاهى بالایى داشته باشد. همانقدر كه نیتِ انشاالله  خیر و قابل فهم ! آقاى میرفطروس‏ در مورد امكان مشاركت و تأثیرگذارى روشنفكران در سیاست هاى كلى مملكت و بخصوص‏ دموكراسى و آزادى، در ایرانِ زمان محمدرضاشاه قابل فهم است، به فراموشى سپردن عمدى جو سیاسى-‌اجتماعى حاكم برایران آن سال ها و بخصوص‏ خلق وخوى و منش‏ آریامهر و حكومت فردى او تعجب برمىانگیزد.

در پاسخ نگاه خوش‏ بین؟! آقاى میر فطروس‏، در مورد امكان مشاركت روشنفكران در سیاستگذارى مملكت، كافى است به مطلبى كه در كتاب "معماى هویدا، دكترعباس‏ میلانى،چاپ سوم،خرداد 1380 ، ص‏  294 "، در مورد آقاى داریوش‏ همایون و تأسیس‏ روزنامه آیندگان آمد، اشاره كنم:

" در سال1344 داریوش‏ همایون كه در آن زمان روزنامه نگارى ناسیونالیست و پراستعداد بود، ... در دوران اقامتش‏ ( در آمریكا) ... مقاله اى درباره ى رشد سیاسى در ایران نوشت.معتقد بود كه نظام سیاسى را باید، هرچه زودتر از درون اصلاح كرد. مقاله اش‏ در تهران جنجا لى به پا كرد. وقتى پس‏ از پایان سفرش‏ به تهران بازگشت، هویدا او را براى ناهار به دفتر نخست وزیرى دعوت كرد... در دیدارش‏ با همایون، هویدا از اصلاحات سیاسى مورد بحث در مقاله اش‏ پرسید. ... همایون در جواب تأكید كرد كه شرط اول این گونه نوسازى، ایجاد یك روزنامه ى مستقل و لیبرال مسلك و در عین حال وفادار به دولت است. مى گفت چنین روزنامه اى مى تواند سطح بحثهاى جامعه را بركشد.... دراواخر سال 1345 جلسه اى در دفتر نخست وزیری تشكیل شد كه هویدا ونصیرى و همایون در آن شركت داشتند. دستور جلسه چند و چون تأسیس‏ همان روزنامه اى بود كه همایون در طلبش‏ بود...نام روزنامه جدید آیندگان بود... گرچه دولت اكثریت سهام آیندگان را در اختیار داشت، و گرچه ساواك از طریق ( منوچهر آزمون) در روزنامه حضور دایمى داشت و گرچه همایون خود روزنامه نگارى سرشناس‏ و قابل اطمینان بود و سالها علیه كمونیسم جنگیده بود، با این حال اندكى پس‏ از آغاز كار آیندگان، خشم شاه علیه آن برانگیخته شد . دو نفر از مسئولان و صاحبان اصلى روزنامه (جهانگیر بهروز، از روزنامه نگاران با سابقه، به خاطرمقاله اى كه در سال 1350 در باب چند و چون آزادى مطبوعات نوشت و دیگرى برادر حسنعلى منصور كه خود از نخستین اعضاى كانون مترقى بود و گویا خشم شاه به او به خاطر نوشتن مقاله اى بود در آیندگان) ... به دستور مستقیم شاه از آیندگان اخراج شدند... داریوش‏ همایون خود دست كم در دو مورد، مورد غضب ملوكانه قرار گرفت  ..."، یكى به این خاطر كه "انقلاب سفید" را "فرایندى اصلاحى" نامید و دیگر آن كه در " مقاله اى تأویل پذیر از كیش‏ شخصیت شاه انتقاد كرده بود."

 وقتى كه اعلیحضرت با داریوش‏ همایونِ ضد كمونیستِ هوادارِ دولت و‌حاكمیت این مى كنند، تكلیف مخالفین معلوم است.

به هرحال، براى آن كه آقاى میرفطروس‏، مختصر و مفید، ابعاد و ویژگى هاى حكومت فردى محمدرضاشاه را به خاطر بیاورد، به گزارش‏ دفتر اطلاعات و تحقیقات وزارت امور خارجه امریكا ، مندرج در كتاب معماى هویدا مراجعه مىكنیم.در صص‏ 223-224 از این كتاب مى خوانیم :

"... این گزارش‏ در سال 1344 تدارك شده بود و وصفى دقیق از ساخت قدرت خودكامه در ایران ارائه مى كند... مى بینیم حتى در آن سال ابعاد قدرت شاه به راستى حیرت آور و خوف انگیز بود. در گزارش‏ آمده كه: شاه كنونى فقط پادشاه نیست. در عمل نخست وزیر و فرمانده كل نیروهاى مسلح هم هست. تمام تصمیمات مهم دولت را یا خود اتخاذ مى كند، یا باید پیش‏ از اجراء ، به تصویب او برسد. هیچ انتصاب مهمى در كادر ادارى ایران بى توافق او انجام نمى گیرد. كار سازمان امنیت را به طور مستقیم در دست دارد. روابط خارجى ایران را خودش‏ اداره مى كند. انتصابات دیپلماتیك همه با اوست. ترفیعات ارتش‏، از درجه سروانى به بالا، تنها با فرمان مستقیم او صورت مى پذیرد. طرح هاى اقتصادى ... همه براى تصمیم گیرى نهایى به شاه ارجاع مى شود. ... نمایندگان مجلس‏ را او برمى گزیند. در عین حال ، تعیین میزان آزادى عمل مخالفان در مجلس‏ هم ، به عهده اوست. تصمیم نهایى در مورد لوایحى كه به تصویب مجلس‏ مى رسد با اوست. شاه یقین دارد كه در شرایط فعلى، حكومت فردى او تنها راه حكمروایى بر ایران است"

 نمونه ى دیگر:

" به گفته ریچارد هلمز، كه زمانى رئیس‏ سیا و بعدها سفیر آمریكا در ایران بود" هیئت دولت، زیر نظر هویدا ، توانایى ها و نهادهاى لازم را براى تصمیم گیرى و سیاست گذارى را پیدا كرده... اگر البته شاه اجازه دهد. از سال 1342 به بعد ، شاه به طور روزافزاونى در تصمیمات و مسایل روزمره دخالت مستقیم پیدا كرد و دیگر حاضر نبود قدرت خود را به دیگران واگذار كند. " معماى هویدا، ص‏ 360"

بازهم آقاى میرفطروس‏ اپوزیسیون رژیم محمدرضاشاه را سرزنش‏ كند كه چرا از حكومت دورى كردند تا "گروهى ناپاك آن را اشغال كنند".

بخش دوم و پایانی

 این دیگر سنت نوشتارى آقای میرفطروس شده است كه دیارى را در مقابل خود نبیند و بى هیچ نیاز به استدلال و احتجاج، سوار بر موج هیجانات روزمره سیاسى، با بهره گیرى از احساسات ملى و نیازهاى سیاسى-‌ روانى مخالفین جمهورى اسلامى در خارج كشور، مرتب جملات قصار و شعار به خورد ما بدهد و این همه را به جاى حقایق خدشه ناپذیر تاریخى به خواننده حقنه كند. به بیان آشناى سال‌هاى ماضى، پژوهشگر محترم، با استعداد و قابلیت حیرت‌آورى در كار آن است كه" عكس‏ مار"  را به جاى "اسم مار" نقش‏ علم كند و برسر هربازارى برافرازد.  

 در صفحه 361 از كتاب »معماى هویدا«، از قول ریچارد هلمز، رئیس‏ سیا و سفیر بعدى آمریكا در ایران مى خوانیم:" با تأسیس‏ نظام تك حزبى دیگر در ایران حتى در ظاهر هم یك نیروى مخالف ، اما وفادار به رژیم شاه باقى نمى ماند، با در نظرگرفتن این تحولات ، دیگر امید چندانى به ایجاد حكومت دموكراتیك درایران نمى‌توان داشت."  

به رغم این، آقاى میرفطروس‏ مى فرماید كه" پس‏ از استقرارامنیت اجتماعى، توسعه صنعتى و رفاه اقتصادى مردم، ظاهراً محمدرضاشاه در نظر داشت كه با ایجاد فضاى باز سیاسى، جامعه را به تدریج به سمت اصلاحات سیاسى و تمرین دموكراسى هدایت كند و گویا تشكیل جناحهاى پیشرو، سازنده و اندیشمند ( در سال 1975) در درون رژیم براى انجام اصلاحات تدریجى سیاسى جامعه بود."

استفاده از واژگان "ظاهراً" و "گویا"، در عبارت بالا، بیانگر آن است كه محقق محترم، خود نیزدر صحت آن چه كه مىگوید، تردید دارد.

آقاى میرفطروس‏، به درستى میگوید كه:

"مدرنیته و جامعه مدنى، تنها مقدارى ادبیات و جمله پردازى نیست بلكه - اساساً یك ذهنیت جدید است. یك ذهنیت تازه در برخورد با طبیعت و انسان . این ذهنیت جدید، یك شبه و یا دو- سه ساله پدید نمى آید بلكه منوط به آموزش‏ و پرورش‏ دراز مدت است."

اما نمیگوید كه این " آموزش‏ و پرورش‏ درازمدت" در چه حال و هوا و شرایطى مى بایست انجام پذیرد . به علاوه، جاى مدرنیسم  را با مدرنیته عوض‏ كرده و تعریف خودساخته و نادرستى ، از هر دو به دست مى دهد:

"مدرنیته با مدرنیسم پیوندى اساسى دارد. اگربتوان مدرنیسم را تجسم عینى و مادى مدرنیته دانست، مدرنیته - اما- تجسم ذهنى ، معنوى و فرهنگى آن است."    

 من نمیدانم منظور آقاى میرفطروس‏ از عبارت" مدرنیسم پایگاهى است براى رشد و پرورش‏ مدرنیته " چیست. ولى اگر منظورش‏ شرایط لازم براى رشد و تداوم تجدد باشد، باید گفت یكى از مهمترین مختصات وشرایط براى رشد و پرورش‏ مدرنیته، جامعه اى است بدون آمر و قیم . در واقع، به گمان من، عمده ترین عاملى كه (دردوران پهلوى اول و دوم) موجب كندى رشد تجدد شد، نبود آزادى هاى سیاسى و سلطه دیكتاتورى خشن بر جامعه بود. در واقع، همانطور كه آقاى میرفطروس‏، خود در كتاب دیدگاه ها، صفحه 100 تأكید دارد، " تجددگرایى اساساً با آزادى و دموكراسى همراه است. تجددگرایى در آزادى مى شكفد و در دموكراسى پربارترمى شود."            

در این جا، براى اجتناب از هرگونه بدفهمى، لازم مى بینم كه فهرست وار، برخى از ویژگى هاى  مدرنیته را، با هم مرور كنیم. اما پیشتر، ذكر دو نكته را الزامى مى بینم:

1ـ آقاى میرفطروس‏ در نوشته خود به بعضى از این موارد، اشاره داشته است .

2ـ ویژگى هاى مدرنیته كه در زیر خواهد آمد، دریافت هاى انحصارى من نیست ، بلكه نظرات عامى است كه در مورد آن ها، بین اهل فن ، اشتراك نظر وجود دارد.

مدرنیته ، مجموعه‌اى از تحولات اقتصادى، فرهنگى، سیاسى، و... است. این تحولات در ارتباط تنگاتنگ با یكدیگر قرار دارند.

از نظر اقتصادى ، مدرنیته وابسته به سرمایه دارى ومحصول دوره اى از تاریخ  است كه شهرنشینى شیوه غالب زیست انسان ها است .

 بارزترین خصیصه مدرنیته فردگرایى است ، یعنى جامعه  مدرن، بدون فردگرایى قابل فهم نیست. 

 جامعه  مدرن، نه جامعه اى دینى كه عرفى است. به این معنى كه دین در حد موضوعى فردى تقلیل مى یابد. به عبارت آشناى امروزى، در یك جامعه  مدرن، دین از سیاست منفك است.

در یك جامعه مدرن، رابطه  بین دولت و ملت را وفاق ملى ( كه ناشى از اراده عمومى است) تعیین مى كند. بنابر این، در چنین جامعه اى، دولت نه تنها آمر ملت نیست، بلكه مشروعیتش‏ را هم از مردم مى گیرد.

جامعه مدرن ، كثرت گرا است. یعنى، در جامعه‌اى این گونه، حقیقت به شكل مطلق وجود ندارد. همین جا میتوان  "دموكراسى را به عنوان نهاد سیاسى انتقاد و اختلاف نظر بین افراد یك جامعه تعریف كرد و روشنفكر را خلاق این اندیشه سیاسى دانست."

 عقلگرایى و خردباورى، از دیگر ویژگى هاى مهم جامعه مدرن است.  بنابراین جامعه اى مدرن است كه درآن فرامین آسمانى جایش‏ را به قوانین زمینى بدهد وزندگى را عقلانى كند. به عبارت دیگر جامعه مدرن، در كار افسون زدایى از باورهاى دینى است؛ اما، به رغم این، باورهاى دینى همانطور كه گفته شد، به عنوان اعتقاداتى شخصى محترم شمرده مى شوند.

از دیگر ویژگى های مدرنیته، حضور اندیشه انتقادى است. در واقع اندیشه مدرن، مدام در كار نفى خویشتن است و...

اما "واژه مدرنیسم به عنوان تعبیر جامع و فراگیرى جا افتاده است كه ناظر به گرایشى است بین المللى در شعر، داستان، نمایش‏، موسیقى، فیلم، نقاشى ، معمارى و دیگر رشته هاى هنرى غرب در سال هاى پایانى قرن نوزدهم. گرایشى كه بر بخش‏ اعظم هنرقرن بیستم نیز تأثیرات شگرف و چشمگیرى گذاشته است." (مدرنیته و مدرنیسم، ترجمه و تدوین حسینعلى نوذرى، انتشارات نقش‏ جهان، چاپ اول ، صص‏ 90-91 ).

 در بحث مربوط به مدرنیته، آقاى میر فطروس‏، در جایى  به "عدم شكوفایى مدرنیته " در ایران اشاره مى كند، اما از علل این عدم شكوفایى هیچ نمى گوید.

مى گوید كه " تلقى ما از تجددگرایى (مدرنیته ) بسیار آشفته است" . مى گوید كه " مقایسه تجددگرایى در ایران با تجددگرایى در اروپا یك قیاس‏ نادرست است". اما، صرفنظر از كلى گویى، نمى گوید كه تلقى درست از " تجددگرایى ایرانى" چگونه است و مدرنیته در ایران با چه الزامات و چه محدودیت هایى رو به رو است و چه نوع مدرنیته با چه مختصاتى، دررابطه با ویژگى هاى تاریخى و فرهنگى ایران كارساز است. اما به رغم این همه، آقاى میرفطروس‏ تلویحاً و به قول معروف دست به عصا مى گوید كه "...دیكتاتورى نظامى از بالا" چاره درد ما است و تلویحاً مى گوید كه با توجه به" تجربه ژاپن و كره ، مكزیك و شیلى "، تنها راه رستگارى این است كه براى ظهور دیكتاتورى دیگر دست به دعا برداریم.

در بحث مربوط به مدرنیته، آن جا كه پرسشگر به درستى نقش‏ فردیت و حقوق فردى را به عنوان "عنصر محورى پویایى، رشد و شكوفایى همه جوامع" برجسته مى كند، آقاى میرفطروس‏ برمىآشوبد و با متهم كردن تلویحى پرسشگران به كندذهنى و دیرفهمى، مى گوید: "من در سراسر این گفتگو كوشیده ام تا نشان دهم كه چرا و چگونه به علت فقدان مالكیت خصوصى مفهوم فرد و حقوق فردى در تاریخ فرهنگ ما نتوانست شكل بگیرد...." . از آن جا كه بحث "فردیت" و "حقوق فردى" پاشنه آشیل تئورى آقاى میرفطروس‏، در رابطه با حكومت پهلوى ها است، نویسنده محترم، در این مورد با مغلطه كارى و پیش‏ كشیدن مسائل بى ربط از پاسخ طفره مى رود. 

آقاى میرفطروس‏، در مورد نیروهاى مخالف رژیم محمدرضاشاه مى گوید:

"... نفى و ندیدن زیبایى هاى هنرى و ستایش‏ خون و شهادت، جلوه هایى از این خصلت ها و اخلاقیات شیعى- ماركسیستى است. خصلت ضد مدرنیستى و ضد آزادى گروه هاى مذهبى و ماركسیستى ( كه خود را در شعارهاى ضد سرمایه دارى پنهان مى كرد) به وجوه مشترك اخلاقى و مبارزاتى نیروهاى ماركسیستى و مذهبى ، بعد گسترده ترى داد. "

اولاً- آیا، این ادعا، (" وجوه اخلاقى مشترك ماركسیست ها و مذهبى ها ... " )، قول معروف محمد رضاشاه ( اتحادِ‌ ارتجاعِ سرخ و سیاه) و اصطلاح " ماركسیست هاى اسلامى" را به خاطر نمى آورد؟‌

ثانیاً- نویسنده، در این جا، معلول را جاى علت مى نشاند. باید به خاطر داشت كه قبل از سال هاى بیست و به خصوص‏ در سال هاى بین 20  تا 32 هم فرهنگ و اخلاقیات شیعى! در جامعه وجود داشت و هم نیروهاى چپ ماركسیست فعال بودند. اما نه از مبارزات مسلحانه، در این سال ها خبرى بود و نه از فرهنگ ستایش‏ خون وشهادت! علت رویكرد به مبارزه مسلحانه ، را باید در جاى دیگرى جست. در جامعه اى كه اپوزیسیون به معناى مرسوم و شناخته شده اش‏ وجود ندارد، فرهنگ تحزب هم جایش‏ خالى است ماشین سركوب رژیم هم، همه جا حى و حاضرآماده خدمت است!!  ابراز هرگونه نارضایتى و مخالفت با رژیم هم ، زندان و داغ و درفش‏ را پیش‏ رو دارد و...  آیا مى توان، در حاكمیت این اجبارها راه دست یازیدن به مبارزه ى مسلحانه را بست؟!

به قول زنده یاد محمد مختارى ، " در حقیقت (در چنین جامعه اى) ستیز، یك رفتار اجتماعى، یك ارزش‏ زندگى، یك امید و انتظار روانشناختى به حساب مى آمده است . محك و معیار خوب و بد و پیشرو و پسرو مىشده است. راه دیگرى وجود نداشته است".

این را نیز همه مىدانیم، كه در آن سالها، حزب توده اى بود، با گذشته و كارنامه و تجربه اى نامقبول و نامبارك؛ فلسطینى بود و رژى دبره اى و موج مبارزات مسلحانه موفق دركوبا و آمریكاى لاتین و دیكتاتورى شاه و ساواك و باقى قضایا ، كه همه مىدانیم و تكرارش‏ لوث كردن ویژگىهاى سیاسى حاكم برایران آن سال ها است . و اگر شریعتى و آل احمد و دیگران خون و شهادت را اصالت مى دهند و مبارزه مسلحانه از جانب احمدزاده، "‌‌هم استراتژى و هم تاكتیك" ارزیابى مىشود، علت را باید در خفقان سیاسى  و فساد اقتصادى حاكم بر رژیم محمدرضاشاه جستجو كرد. 

 آقاى میرفطروس‏ فراموش‏ كردند كه  نیروهاى چپ، در غیاب آزادى هاى سیاسى و اجتماعى، به خاطر آزادى و دموكراسى و پیشرفت و بهبودى حال انسان ایرانى مبارزه مى كردند. اشتباهاتى هم داشته اند كه كسى منكر آن نیست. اما این خطاها، نه علت كه معلول و نتیجه ناگزیر حكومت هاى خودكامه و دیكتاتورى است كه منطق  گفتگو را برنمى تابند و همه راه هاى مسالمت آمیز را مى بندند.

به علاوه، این كه مثل آقاى میرفطروس‏، پس‏ از گذشتِ بیش‏ از سى سال از وقایع آن سال هاى تب آلود  و پشت سر گذاشتن رویدادها و تحولات و دگرگونى هاى جهانى حیرت‌آورى كه هركدام بیش‏ از همه تاریخ به ما آموخت و ذهنیت و نگاه ما را به زندگى و هستى از بیخ و بن عوض‏ كرد، یك باره چونان یگانه "ارشمیدس" دنیاى سیاست، ذوق زده و طلبكار در بوق و كرنا كنیم كه، " یافتم، یافتم" ، چه فضیلتى به بار مى آورد؟

گیریم كه كارنامه روشنفكران به همان سیاهى باشد كه آقاى میرفطروس‏ ترسیم كرده اند . اما، مى پرسم، چگونه مى شود محقق تاریخ بود و نقش‏ عوامل دیگر را در وقوع انقلاب ندید. آیا عجیب نیست كه از میان همه نیروهایى كه در سقوط رژیم پهلوى نقش‏ داشتند، تنها حضور و عملكرد روشنفكران را( آن هم به مثابه جنایتى نابخشودنى) دید و به دیگر عوامل و نیروهاى اجتماعى ( به خصوص‏ نقش‏ و عملكرد خود شاه) عنایتى نداشت.

 به باور من آقاى میرفطروس‏، عاملاً و عامداً در كار آن است كه براى روشنفكران عصر پهلوى دوم پرونده سازى كند. 

 بررسى نقش‏ روشنفكران در روزگار پهلوى ها ، بحث دراز دامنى را مى طلبد كه در حوصله این مقال نیست. از این رو، در این جا با نقل نوشته اى از زنده یاد مختارى، این بحث را به پایان مى برم:

"عوامل اساسى در رویكرد ناگزیر به خطرپذیرى قهرمانى را مى توان چنین دانست: 1ـ  سد و سبعیت دیكتاتورى2- انفعال توده ها 3- روش‏ مماشات پخمگان و سیاستگران حرفه‌اى بى عمل.

از این رو در طرح و بررسى و نقد این گرایش ، به راستى باید بر لبه تیغ راه رفت. این پل صراط است كه هرگونه لغزشى برآن سقوط به سمتى را در پى دارد. چشم دراندن بیش‏ از حد بر نقطه‌اى به همان اندازه دشوارى به بار مى آورد كه چشم برگرفتن از نقطه‌اى..." ( انسان در شعر معاصر، محمد مختارى، انتشارات طوس‏، چاپ اول، 400).

آقاى میرفطروس‏ ، از قول آل احمد مى نویسد:

"ما نمىتوانیم از دموكراسى غربى سرمشق بگیریم .... احزاب و سازمان هاى سیاسى در كشورهاى غربى منبرهایى هستندبراى تظاهرات مالیخولیایى آمیز، آدم هاى نامتعادل و بیمارگونه ... لذا تظاهر به دموكراسى غربى، یكى از نشانه هاى غربزدگى است."( ش‏ 5، ص‏ 7، 2 ).

 نوشته بالا، نمونه اى است از جعل و سندسازى آقاى میرفطروس‏، جهت مخدوش‏ كردن ذهن خواننده  و اثبات ‌‌مدعاى خود. چرایش‏ را در زیر مى خوانیم:

الف- با آن كه پاسخ ایشان در این مصاحبه كتبى است، معذالك نویسنده محترم ، این جا هم، مطابق معمول به ما نمىگوید كه این قول از كدام منبع نقل شده‌است.

ب- بخش‏ اول و سوم سند آقاى میرفطروس‏، عبارت به هم پیوسته اى است از ص‏ 172 كتاب غربزدگى، به شكل زیر:

"در چنین اوضاع و احوالى (  آل احمد به عنوان پیش‏ شرط، قبلاً به این اوضاع و احوال اشاره مى كند) ما نمىتوانیم اداى دموكراسى غربى را درآوریم نه مجاز به این تقلیدیم و نه در صلاح مان است. تظاهر تنها به دموكراسى یكى دیگر از نشانه هاى غربزدگى است"

ج- عبارت "ما نمىتوانیم اداى دموكراسى غربى را درآوریم" ، از نوشته آل احمد، در سند آقاى میرفطروس‏، به صورت، "ما نمى توانیم از دموكراسى غربى سرمشق بگیریم"‌‌درمى‌آید . همین طور جمله " تظاهر تنها به دموكراسى غربى، یكى از نشانه هاى غربزدگى است" ، با حذف واژه تأكیدى " تنها"، و اضافه شدن" لذا " به صورت " لذا تظاهر به دموكراسى غربى یكى از نشانه هاى غربزدگى است"، در متن آقاى میرفطروس‏ شكل عوض‏ مى كند.

آقاى میرفطروس‏ ، جمله پیوسته مذكور را مى شكافد و عبارت  ( ... احزاب و سازمان هاى سیاسى در كشورهاى غربى منبرهایى براى ارضا....) را كه مربوط به ص‏ 203 از كتاب غربزدگى است ، بازهم به شكل تحریف شده، در آن جاسازى مى كند تا  قول تحریف شده آل احمد را، در اثبات مدعایش‏ به كار گیرد. در این جا، ( بدون آن كه در كار ارزش‏ گزارى باشم) صورت تحریف نشده قول آل احمد ‌‌را، براى آگاهى خواننده نقل مى كنم :

"... توجه كنیم به این نكته كه احزاب در یك اجتماع دموكرات غربى منبرهایى هستند براى ارضاء عواطف مالیخولیایى آدمهاى نامتعادل و بیمارگونه- از نظر روحى- كه به صف كشیده شدن روزانه پاى ماشین و سرساعت برخاستن و سركار به موقع رسیدن و تراموا را از دست ندادن - فرصت هرنوع تظاهر اراده فردى را از آنها گرفته است و... " (غربزدگى، جلال آل احمد، چاپ سوم، 1375، ص‏ 203) 

آقاى میرفطروس‏ نمى گوید كه آل احمد، در این بخش‏ از كتاب غربزدگى، بعضاً در كار انتقاد از "جنبه هاى منفى پدیده( به قول خودش‏) "ماشینیسم"، به عنوان مشخصه عام زندگى مدرن است. ترجمه كتاب "كرگدن"، از "اوژن یونسكو" تلاش‏ دیگرى است از آل احمد، در همین راستا. در این جا وارد این بحث نمى شوم كه از دید یونسكو، "كرگدن" سمبل "فاشیسم" بود نه "ماشینیسم".

 باید یادآور شد كه انتقاد از عوارض‏ مدرنیسم، كارى ست كه بسیارى از فلاسفه غرب، از جمله   فلاسفه مكتب فرانكفورت به شكل عمیق و همه جانبه به آن پرداخته اند.  

 براى آن كه به میزان صداقت آقاى میرفطروس‏ ، در این مورد پى ببریم، قول زیر را از آل احمد، كه تلقى او ازدموكراسى و نوع غربى آن‌ است، نقل مى كنم. من گمان ندارم كه این متن براى آقاى میرفطروس‏ ناآشنا باشد: 

" نكته دیگرى كه در قلمرو امور سیاسى به چشم مىخورد تظاهرى است كه به دموكراسى غرب مىكنیم ، یعنى دموكراسى نمایى مى كنیم . از خود دموكراسى غربى و شرایط و موجباتش‏ كه خبرى نیست - آزادى گفتار- آزادى ابراز عقیده- آزادى استفاده از وسایل تبلیغاتى كه انحصار دولتى است - آزادى انتشار آراء مخالف با سلطه حكومت وقت. هیچكدام نیست ولى حكومت هاى ما دموكراسى نمایى مى كنند...." (غربزدگى  صص‏، 170- 171).

نمونه دیگرى از صداقت آقاى میرفطروس‏، در نقل اسناد تاریخى :

میرفطروس‏: " على اكبر سیاسى ... در خاطراتش‏ اشاره مى كند كه ... سردار سپه نمایندگان انجمن را به نزد خود خواند. از طرف انجمن اسماعیل مرآت، نفیسى محسن رئیس‏ و خود او (سیاسى) به اقامتگاه سردارسپه رفتند. سردار سپه مىپرسد: شما جوان هاى فرنگ رفته چه مى گویید ... ( تلاش‏ ، دوره جدید ، ش‏ 5 ).

دكتر سیاسى: "چیزى از تأسیس‏ " ایران جوان" نمى گذرد كه سردار سپه نخست وزیر ، نمایندگان ایران جوان را به حضور خواند. انجمن دعوت سردار سپه را پذیرفت. البته جز این هم نمى توانست بكند! اسماعیل مرآت، مشرف نفیسى، محسن رئیس‏ و من با اندكى بیمناكى به اقامتگاه او ... رفتیم ... گفت :- شما جوان هاى فرنگ رفته چه مى گویید، حرف حسابتان چیست؟...( على اكبر سیاسى، گزارش‏ یك زندگى، ص‏  76)

همان طور كه مى بینیم، آقاى میرفطروس‏ ، دو عبارت معنى دار! "البته جز این هم نمى توانست بكند" و "با اندكى بیمناكى به اقامتگاه او... رفتیم" را ، در نقل قول‌ خود، آگاهانه سانسور مىكند! تا ذهن خواننده را كماكان در خدمت اهداف آوازه‌گرانه‌اش‏، پذیر‌ا‌‌‌ نگهدارد.

 آقاى میرفطروس‏ ، در یك جا ما را از" شبیه سازى " برحذر مى دارد:

"... تأكید مىكنم تا به عنوان یك متدلوژى از غلنیدن به " اینهمانى"‌‌، شبیه سازى و قرینه نمایى جامعه ایران با جوامع اروپایى پرهیز كنیم."

اما در مقابل این نظر درستِ پرسشگران، كه "ناسیونالیسم متمایل به غربِ شاه، كه فاقد آزادى، لیبرالیسم سیاسى ، احترام به حقوق و آزادى هاى فردى و قانونمدارى  بوده ... موجب شكست  یا... پا نگرفتن جامعه مدنى و و عدم رشد و توسعه همه جانبه‌ كشور گردیده" به همین متد متوسل شده و بىاعتنا  به تفاوت ماهوى ایران و این جوامع،  برمى آشوبد و مىگوید:

" من به تحلیل هاى عامیانه ماركسیستى و تئورى هاى ساده انگارانه " اختناق = انقلاب " اعتقادى ندارم چرا كه تحولات سیاسى در كره جنوبى، برزیل و خصوصاًً اسپانیا و شیلى نشان داد كه این كشورها- علیرغم مشكلات عظیم سیاسى و تنش‏ هاى عمیق اجتماعى توانستند بدون انقلاب از حكومت هاى فردى و استبدادى به آزادى و دموكراسى سیر نمایند."

محقق محترم مدعى است: " تا 6 ماه قبل از بهمن 57 ... در عرصه ى خارجى، رژیم شاه نه مدیون بانك هاى خارجى بود  ....بلكه در آن زمان داراى چنان بضاعتى بود كه به بسیارى از كشورهاى اروپایى وآسیایى و آفریقایى وام یا كمك مالى داده بود."

در پاسخ محقق محترم باید گفت كه، "... علائم بحران، در یك كلام فراوان بود ... " دولت در عوض‏ مالیات ها را افزایش‏ داد و از بعضى كشورها وام گرفت... در سال 1353 ایران دو میلیارد دلار مازاد بودجه داشت، اما طولى نكشید كه این مازاد به كسرى بودجه  بدل شد. دولت 3/7 میلیارد دلاركم داشت... مالیات بر درآمد حقوق بگیران را افزایش‏ دادند. این رقم در سال 1354 بالغ بر 02/4میلیارد دلار مى‌شد و در ‌سال 1357 ‌به 86‌/5‌ میلیارد دلار رسیده‌‌‌ بود."( برگرفته از كتاب " معماى هویدا" ص‏ 372)

پیشتر گفتم كه آقاى میرفطروس‏، در این نوشته هم، از حاصل پژوهش‏ هاى دیگران بهره مى برد، و به گمان من برآن است كه با ثبت آن ها به نام خود، خواننده را از وسعت دانش‏ و پژوهش‏هاى خود متحیر كند. پیشتر نمونه اى به دست دادم و این جا مصداق هاى دیگرى را پیش‏ روى قرار مى‌دهم :

 عباس‏ میلانى: رشدسریع اقتصاد ایران بى شك برشمار و قدرت طبقه متوسط ایران افزود. از سوى دیگر، شاه تصمیمات مربوط به چگونگى این تحولات را به شیوه اى یكسره استبدادى اتخاذ كرد. بعید هم به  نظر مى رسید  كه در آینده اى نزدیك به خواست هاى سیاسى این طبقه تن در دهد. در واقع ، شاه نه  تنها مخالف سهیم كردن طبقه متوسط در قدرت بود، بلكه حتى حاضر نبود كه هویدا را ، پس‏ از سالها خدمتگزارى صادقانه، در قدرت سهیم كند. (معماى هوید ا،  صص‏ 359-360 )

میرفطروس‏: "...‌روند مدرنیسم و توسعه تجدد در ایران، سبب پیدایش‏ طبقه متوسط شهرى شده بود كه به تدریج بر اختناق و ساختار سیاسى رژیم شاه اثر گذاشت ..." 

میلانى: ( این ) نقطه نظر... به كسانى تعلق داشت كه هرگونه فعالیت در چارچوب نظام موجود را عبث و بیهوده مىانگاشتند. اینان را مىتوان تجلى روایتى از نیست انگارى سیاسى دانست كه در آن سال ها بر ذهن و زبان بسیارى از روشنفكران ایران حاكم بود. .( معماى هویدا، ص‏ 257)

میرفطروس‏: "من به بسیارى از روشنفكران عصر محمدرضاشاه روشنفكران همیشه طلبكار لقب داده ام. روشنفكرانى كه ...  مسیح وار ، همواره یك صلیب  " نه بزرگ" را بر شانه هاى خود حمل مى كردند.

 میلانى: روشنفكران انقلابى عرفى مسلك دست كم از این جنبه مهم، یعنى انكار مطلق مشروعیت دولت هاى حاكم، با الهیات تشیع هم رأى بودند. نسب فكرى این روشنفكران را باید در نیست انگارى فكرى روسى در سده ى نوزدهم سراغ كرد...‌این دسته از روشنفكران روس‏ هرگونه تلاش‏ در جهت اصلاح نظام سرمایه دارى یا استبداد سیاسى را نه تنها كارى یكسره یاوه كه حتى زیانبار مى دانستند. حاصل این شد كه روشنفكران به براندازى... نظام حاكم دل بستند. (معماى هویدا، صص‏ 258-257)

میرفطروس‏: در طول سالهاى قبل از انقلاب57، مبانى و اصول اعتقادى مشترك، نیروهاى ماركسیستى و مذهبى را به هم پیوند مى داد ... پیدایش‏ ایدئولوژى ها وسازمان هاى خون فشان انقلابى ( كه هیچ طرحى براى مهندسى اجتماعى نداشتند بلكه با نهیلیسم ویرانسازشان همه چیز را در انقلاب و با انقلاب مى دیدند) ...  

 دكتر كاتوزیان: "... در اوایل آن سال، بانك جهانى، در نقش‏ میانجى گرى (میانجى؟)، دو نماینده به تهران فرستاد. خلاصه پیشنهاد بانك این بود كه انگلیس‏ و ایران موافقت كنند عملیات تولید و صدور نفت از سر گرفته شود، مشروط بر این كه بازده فروش‏ در اختیار بانك گذاشته شود و تا دستیابى به توافق نهایى نزد بانك بماند. مصدق با رد این پیشنهاد مرتكب بزرگترین اشتباه زمامداریش‏ شد. اشتباهى كه جنبش‏ ملى ایران را محكوم به شكست كرد و براى مردم ایران از جنبه استقلال و جنبش‏ گرایى شان به بهاى گزاف تمام شد..."                

 برگرفته از " تاریخ سیاسى بیست و پنج ساله ایران، سرهنگ غلامرضا نجاتى، مؤسسه فرهنگى رسا، چاپ سوم، جلد اول صص‏ 30-31"

آقاى میرفطروس‏ با ثبت این قول به نام خود مى گوید : اشتباه دكتر مصدق "... رد طرح معقول و مناسب بانك جهانى در باره اختلاف با شركت نفت انگلیس‏ " بود.   

در آغاز این مقال گفته شد كه نقد این نوشته آقاى میرفطروس‏ ، به دلایل عدیده از جمله، كثرت و تنوع مسائل مطرح شده در آن كار ساده اى نیست. به علاوه، موارد دیگرى در این نوشته و دیگرنوشته هاى آقاى میرفطروس‏ خودنمایى مى كند كه به سادگى نمى توان از آن ها گذشت. از جمله این موارد شیوه رویارویى این سال هاى آقاى میرفطروس‏ با خواننده است. در واقع، این دیگر سنت نوشتارى او شده است كه دیارى را در مقابل خود نبیند و بى هیچ نیاز به استدلال و احتجاج، سوار بر موج هیجانات روزمره سیاسى، با بهره گیرى از احساسات ملى و نیازهاى سیاسى-‌ روانى مخالفین جمهورى اسلامى در خارج كشور، مرتب جملات قصار و شعار به خورد ما بدهد و این همه را به جاى حقایق خدشه ناپذیر تاریخى به خواننده حقنه كند. به بیان آشناى سال‌هاى ماضى، پژوهشگر محترم، با استعداد و قابلیت حیرت‌آورى در كار آن است كه" عكس‏ مار"  را به جاى "اسم مار" نقش‏ علم كند و برسر هربازارى برافرازد.

جثه نحیف و لاغر كتاب هاى اخیرآقاى میرفطروس‏، از یك سو و نوع مسائل مطرح شده در آن ها و تكرارى بودن بسیارى از مطالب و اظهارنظرها ،‌ از سوى دیگر شاهد این مدعا است كه محقق محترم، در این كتاب ها از تحقیق و كنكاش‏ كم كرده‌ و بر تبلیغ افزوده است. 

در واقع پژوهشگرمحترم به جاى تعمق و ژرف اندیشى و دورى از جنجال، كه لازمه امر تحقیق است، شتابزده در كار آن است كه هر از گاهى با طرح موضوعاتى بعضاً غیرمتعارف وجنجالى و چاپ آن ها در نشریات پرتیراژغیر تخصصى، از خود چهره‌اى همواره مطرح و استثنایى در كار پژوهشى ارائه كند. در حالیكه این تعجیل و شتابزدگى و عنایت مفرط به روزمرگى و مسائل جارى سیاسى وتهیه خوراك براى ذهن هاى ساده نگرِ آسان پذیر، كارتحقیق را درحد ژورنالیسمى مبتذل فرومى كاهد. 

 در این میان، نقش‏ برخى از جراید (از جمله یكى از دو هفته نامه كثیرالانتشار فارسى زبان اروپا) قابل تأمل و درنگ است كه از یك طرف، با تبلیغ و تمجید و تحسینِ غیرمتعارف و اغراق آمیز نام و نوشته هاى آقاى میرفطروس‏، در او ایجاد توهم كرده و از طرف دیگر، به واسطه سانسور و حذف مقالاتى كه با دیدى نقادانه و انتقادى به نوشته هاى محقق محترم مىنگرند، راه هرگونه بحث و گفتگو با او را سد مى كنند. تدابیر و تمهیداتى از این دست، آن چنان توهمى در آقاى میرفطروس‏ ایجاد كرده و چنان اثر سوء ومخربى بر او گذاشته است كه هیچگونه چون و چرایى را در مقابل نوشته هاى خود بر نمىتابد. این واقعیت را در پاسخ آقاى میرفطروس‏ به نقدى از دكتر فاروقى، دكتررضا صابرى، نادر بكتاش‏ و بخصوص‏ خانم آزاده سپهرى، به وضوح مى توان دید. در مورد شخص‏ چهارم، محقق محترم آن چنان منقلب و از خود بیخود مىشود كه به جاى پاسخى متین و مستدل، در نقدى عصبى و توهین آمیز، كراراً به ناسزاگویى دست مىیازد و بخصوص‏( آن جا كه براى پاسخگویى و خراب كردن حریف! لقمه دندانگیرى پیدا نمى كند!) تعداد صفحات نقد را، به عنوان نقطه ضعف نوشته طرف مقابل پیراهن عثمان كرده و( به رغم آن كه مدام از اخلاق و پایبندى به معیارهاى اخلاقى مى گوید) با بى انصافى و بى اعتنایى به ابتدایى ترین مبانى اخلاقى، او را به بى اطلاعى از قواعد دستورى و انشائى متهم مى كند؛ بى آن كه قادر باشد حتى یك مورد از این ( به اصطلاح ) " غلط‌هاى فاحش‏ انشائى و گرامرى ... " را، به عنوان نمونه پیش‏ روى خواننده قرار دهد.

با هم بخوانیم:

" این همه بى پروایى، بى اخلاقى و بى اطلاعى از تاریخ، به علاوه غلط هاى فاحش‏ انشائى و گرامرى در دستور زبان فارسى حاصل دو - سه صفحه نقد است كه كودكانه و خودپسندانه ادعاكرده..."  نقل از كتاب (هفت گفتار، على میرفطروس‏، " بى پروایى در نقد تاریخ" ، صفحه 50) ، در پاسخ به نقد خانم سپهرى .

 مورد دیگرِ استفاده از این شیوه تخریبى، به رویارویى آقاى میرفطروس‏ با نقد انتقادى آقاى نادر بكتاش‏ مربوط مى‌شود.در واقع ، این دیگر جزو شگردها و ترفندهاى شناخته شده آقاى میرفطروس‏، در بیشتر نقدهایش‏ شده است كه براى تحقیر و تخفیف منتقدین خود( بى آن كه حجتى بیاورد و نمونه اى دال بر صدق مدعایش‏ پیش‏ رو قراردهد) آن ها را به بیسوادى و حتى ندانستن قواعد دستور زبان فارسى متهم كند. 

ترفند دیگر آقاى میرفطروس‏ (در رویارویى با نقد هایى كه، به بیانات و نوشته هاى ایشان با دیدى انتقادى مى نگرند) پاسخ دادن با نام اشخاص‏ دیگرى است، كه اولاً - خود را، تلویحاً از مریدان و طلبه‌هاى آقاى میرفطروس‏ به خواننده معرفى مى‌كنند ثانیاً- عموماً به مدارك تحصیلى بالا تشخص‏ مى یابند. ثالثاً - چونان محصولات یك بار مصرف، یك بار و فقط یك بار در صحنه مجادلات ادبى ظاهر شده و سپس‏ براى همیشه به تاریك خانه اشباح بر مى گردند. در واقع آقاى میرفطروس‏، از‌زبان فضلایى كه وجود خارجى ندارند، براى خود به آوازه گرى مى پردازد.  

نمونه بیاورم :

 در هفته نامه " نیمروز، شماره 422،جمعه 6 تیرماه 76، ص‏ 33" مقاله‌اى چاپ مى شود از شخصى به نام دكتر مسعود حاتمى، تحت عنوان " بى پروایى و بى اطلاعى در نقد تاریخ " .

این  مقاله، پاسخ تند و تیز و توهین آمیزى است، به خانم سپهرى كه جرأت كرده است به نقد آقاى میرفطروس‏ بنشیند. تا این جاى داستان با موردى چندان غیرعادى و نامتعارف رو به رو نیستیم . شخصى آقاى میرفطروس‏ را به نقد مى كشد و قلمزن ثالثى( كه به اصطلاح از شیفتگان آقاى میرفطروس‏ است و از قضا، تیتر دكترا! را هم یدك مى كشد) در نقدى هتاك، در مقام پاسخگویى و دفاع از او بر‌مى آید.

اما مطلب آن جا جالب و حیرت آور مىشود كه بدانیم كه‌‌ دكتر مسعود حاتمى اصلاً وجود خارجى ندارد بلكه این جناب دكتر!، همان آقاى میرفطروس‏ است كه با استفاده از این نام و نامهاى دیگرى از این دست، در كار سازماندهى كارزار تبلیغى براى خود است ؛ چرا كه نوشته دكتر مسعود حاتمىِ كذا، بعدها با حذف چند سطر و پاك شدن رد و نام جناب دكتر!، تحت عنوان " بى پروایى در نقد تاریخ" ، جزو آثار قلمى آقاى میرفطروس‏، زینت بخش‏ كتاب هفت گفتار مى شود.

گفتم كه، آقاى میرفطروس‏ با استفاده از شگردهایى این چنین، در كار رونق دادنِ بازار خود، در دنیاى ادب و فرهنگ فارسى است . ببینیم این بازار گرمى ادبى تا به كجا كشیده  مى‌شود:

در مقاله " بى پروایى و بى اطلاعى در نقد تاریخى" ، كه به نام دكتر مسعود حاتمى و به قلم آقاى میرفطروس‏، در نیمروز چاپ شده است، مى خوانیم:

" مقاله حاضر ضمن پاسخگویى به بى پروایى ها، بى اخلاقى ها و بى اطلاعىهاى منتقد، در عین حال اداى دینى است به صادق هدایت، سعیدى سیرجانى، استاد عبدالحسین زرین كوب و میرفطروس‏، زیرا جان بیدار ما ، روشن از همت بلند آنان و دیگر عزیزان است."  نیمروز، شماره 422، ص‏ 33

یعنى دكتر مسعودحاتمى ( یا همان آقاى میرفطروس‏ خودمان)  به خواننده گوشزد مى كند كه اولاً- این مقاله اداى دینى است به بزرگان فرهنگ وادب فارسى كه آقاى میرفطروس‏ هم درشمار آنان است. ثانیاً- بدانیم و به خاطر بسپاریم كه آقاى میرفطروس‏، همسنگ صاحب نامانى چون صادق هدایت و عبدالحسین زرین كوب و... است. ثالثاً- چنانچه من خواننده ، جان بیدارى داشته باشم، بى هیچ چون وچرا، آقاى میرفطروس‏ هم همراه با دیگر بزرگان فرهنگ و ادب فارسى، در روشنى این جان بیدار دخیل میدانم.

رابعاً- در شأن آقاى میرفطروس‏ نیست كه به نقدهایى از این دست پاسخ گوید، چرا كه لشگرى از ادبا و فضلاى آماده به خدمت، در ركاب او وجود دارد كه به شاگردیش‏ افتخار كرده و به جاى او حق قلمزن هایى را (كه بخواهند نسبت به حضرت استاد اسائه ادب كنند) كف دست شان مى گذارد.

گذشته از این شیوه مرضیه تبلیغات ادبى، آقاى میرفطروس، عموماً در رویارویى با منتقدین خود  گریزى هم به " جمهورى اسلامى " مىزند و به گمان خودش، براى خراب كردن این قلمزن ها ، آن ها و نوشته‌هاى شان را تلویحاً به جمهورى اسلامى منتسب مى كند. این معنى را، به عنوان نمونه در پاسخ آقاى میرفطروس‏ به دكتر فاروقى و به خصوص‏ خانم سپهرى و نادر بكتاش‏ مى بینیم:

" ... از آن جا كه این گونه نقدهااز یك بنیاد ایدئولوژیك و مطلق گرایانه مایه مىگیرد، در زبان كلمات و استدلال به نقدهاى بنیادگرایان و متعصبین اسلامى در ایران شباهت دارد... ما نمونه هایى از این گونه نقدها را به قلم آقایى به نام نادر بكتاش‏ در نشریاتى بنام آرش‏ و انترناسیونال و غیره خوانده ایم و آخرین نمونه آن مطلبى است با نام رؤیاى آریایى روشنفكر ایرانى...". 

 محقق محترم، از یك سو، بر ضرورتِ " نسبیت گرایى و و چند بعدى دیدن حوادث تاریخى" پا مى فشارد و بر این تأكید دارد كه "روشنفكرى با شك در داده‌هاى تاریخى آغاز مى شود" اما، در عمل ، بى هیچ عنایتى به اظهارات خود ، نظراتش‏ را نه با شك كه با یقین شروع مى كند و با حكم به پایان مىبرد وبه علاوه ، همان گونه كه‌ در واكنش‏هاى محقق محترم در پاسخ به منتقدینش‏ دیدیم، كمترین تردیدى را نسبت به صحت گفته ها و نوشته هایش‏ برنمىتابد و در برخورد با آن ها ، به واكنش‏ هاى عصبى و ستیزه‌جویانه كشیده مى شود.

آیا عدم پایبندى عملى ‌آقاى میرفطروس‏ به برد‌بارى ومدارا (در برخورد با نظرات مخالف)، دست یازیدن به شیوه هاى ناسالم و تخریبى ( از آن دست كه برشمردم) تحقیر و تخفیف منتقدینى  كه در صحت فرمایشات ایشان تردید‌كنند، چاپ و نشر نامه ها و مقالات جانبدارانه و تبلیغى به نفع خود(با امضاء فضلایى! كه وجود خارجى ندارند) و متصف كردن مكررخود در این مقالات به  القابى مثل " استاد میر فطروس" و... به این معنى نیست كه محقق محترم در تكاپو است تا سهم بیشترى از آن چه كه متناسب با توانمندى هاى او است ، دردنیاى پژوهشهاى تاریخى براى خود دست و پا كند؟

گذشته از این، آقاى میرفطروس‏ در سال‌‌هاى اخیر، با شتابى باورنكردنى، عزم جزم كرده است تا تاریخ را در خدمت اهداف آوازه گرانه به كار گیرد . آیا تمهیداتى این گونه، حاكى از آن نیست كه محقق محترم " ابر و باد و مه و خورشید و فلك" را به خدمت فرا مى‌خواند، تا جبران مافات كرده و هرچه زودتر" قدر بینند و بر صدر نشینند" وباقى قضایا، كه تصورش‏ مشكل نیست ؟

دردا و دریغا كه :

                دردست واقفان حقیقت قلم شكست               

                                   رونق، بساط مار نگاران گرفت