سرمایه داری دولتی یا دولت کارگری منحط

ادامه بحث دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم

مصاحبه صادق افروز با رفیق تراب ثالث

 

 

 

 

 

صادق افروز : اینکه بر سر جامعه شوروی چه آمد بین تئوریسین های مارکسیست انقلابی اختلاف وجود دارد . با توجه به مباحثی که در بخش اول مطرح شد بعد از انقلاب اکتبر اقتصاد روسیه از سه قسمت تشکیل می شد . بخش اول سرمایه های ملی شده بود . سرمایه هایی که از کنترل سرمایه های خصوصی خارج شده و به مالکیت دولت درآمده بود . لنین این بخش را سرمایه داری دولتی می نامید . بخش دوم در کنترل کارگران بود که بخش سوسیالیستی اقتصاد بود و بخش سوم در مالکیت خرده بورژوازی بود .استالین با پایان دادن به برنامه نپ نه تنها از خرده بورژوازی سلب مالکیت کرد بلکه آن بخش هایی را هم که توسط کنترل کارگری اداره می شد از چنگ آنان خارج ساخت . یعنی تنها سرمایه داری دولتی باقی ماند .به همین دلیل من فکر می کنم بهترین توضیح برای جامعه شوروی پس از غلبه بوروکراسی استالینیستی همان سرمایه داری دولتی است . این در حالی است که برخی از تئوریسین ها مثل ارنست مندل از به کار بردن واژه سرمایه داری دولتی خودداری میکردند و ترجیح می دادند از واژه سوسیالیسم منحط که به نظر من یک واژه اخلاقی است استفاده کنند .در استدلالی که این گروه از تئوریسین ها می آورند به این مسئله اشاره می کنند که چون در این نوع اقتصاد مالکیت خصوصی وجود ندارد لذا مناسبات تولیدی نمی تواند سرمایه دارانه باشد. ممکن است برخی بپرسند از آنجایی که اتحاد شوروی و بلوک شرق ازهم پاشیده شده این بحث قدیمی شده و تنها شاید اهمیت تاریخی داشته باشد. ولی از آنجاییکه هنوز در گوشه و کنار دنیا کشور هایی با همین شیوه دولتی سرمایه دارانه روی کار هستند و زیر نام سوسیالیسم در جنبش کارگری توهم ایجاد می کنند به نظر من این بحث اهمیت خاصی پیدا می کند . ونزوئلا نمونه مشخصی از این نوع حکومت هاست . لطفا نظر خودتان را در این زمینه شرح دهید .

 

 

 

تراب ثالث :

اول اجازه بدهید یك اشتباه كوچك را تصحیح كنم. ارنست مندل در مخالفت با تز سرمایه داری دولتی از مقوله "سوسیالیزم منحط" استفاده نمی كرد. او جامعه شوروی را جامعه ای انتقالی می دانست و نه سوسیالیستی و واژه منحط را فقط برای تشریح ماهیت طبقاتی دولت به كار می برد. این طرز تلقی در واقع با لنین شروع شد. او بارها اشاره كرده بود كه دولتی كه در شوروی ساخته اند، هنوز دولتی كارگری نیست و از "ناهنجاری های بوروكراتیك" بسیاری رنج می برد. به این مفهوم بر می گردم، ولی اینجا اشاره كنم كه اتفاقا استفاده از این مقوله را نباید از فراشد تاریخی انحطاط دولت كارگری جدا كرد. یعنی استفاده از این عبارت حكایت از تئوری نوین و یا تجدید نظر در تئوری های قدیم نمی كند، بلكه تشریح فشرده ای است از یك واقعیت تاریخی. به عبارت ساده تر بیان این فراشد كه پس از انقلاب اكتبر برنامه بلشویك ها ایجاد دولت كارگری بود، اما آن چه مستقر شد دولتی بود با انحرافات بوروكراتیك. تروتسكی نیز همین روش را ادامه می دهد و پس از انحطاط استالینی دولت شوروی از همین مقوله برای توصیف ماهیت طبقاتی دولت استفاده می كند و آن را دولت منحط كارگری و یا دولت بوروكراتیك كارگری می نامد[1]. یعنی دولتی كارگری كه قشر بوروكرات قدرت را غصب كرده اما هنوز نتوانسته تا احیای كامل سرمایه داری پیشرفت كند. به همین دلیل او برای تشریح ضد انقلاب استالینی از واژه ثرمیدور[2] استفاده می كرد. یعنی ضد انقلابی كه هر چند قدرت سیاسی را تسخیر كرده اما تا حد احیای مناسبات تولیدی قبلی جلو نرفته است. تروتسكی در جایی مثال می زند كه سرنوشت دولت كارگری شوروی مثل اتوموبیلی است كه عده ای گانگستر برای دزدی از آن استفاده كرده اند و در طول ماجرا به قدری به در و دیوار زده اند كه اگر آن را ببینید بی اختیار خواهید گفت این كه ماشین نیست آهن قراضه است، اما در واقع ماشین همان ماشین است، صرفا قراضه شده. مندل نیز به دنبال تروتسكی شوروی را جامعه ای می دانست كه هر چند هنوز به سرمایه داری بازگشت نكرده و كماكان جامعه ای انتقالی است، دولت آن منحط شده است.

 

اما بر گردیم سر سئوال اصلی. در مورد ماهیت شوروی مشاجره زیاد بوده است و حتی بعد از فروپاشی شوروی ادامه دارد. و همان طور كه خود شما اشاره كردید، اهمیت آن با فروپاشی شوروی از میان نرفته است. من شخصا در تشریح اوضاع شوروی سابق نه با تز سرمایه داری دولتی موافقم و نه دولت كارگری منحط (هر چند به دومی نزدیك ترم). و در ضمن اعتقاد نیز ندارم كه وجه تولیدی جدیدی بود و یا نوعی بازگشت به وجه تولید آسیایی. البته بگذریم كه علیرغم همه این كثافاتی كه بعد از فروپاشی آن بر ملا شد، هنوز هم برخی از استالینیست های ما تصور می كنند شوروی جامعه ای سوسیالیستی بود.

 

تز سرمایه داری دولتی نخست توسط جناحی در داخل خود بلشویك ها در زمان حیات لنین عنوان گشت، سپس گرایشی درون اپوزیسیون چپ نیز از آن دفاع كرد و بعدها در دهه ١٩٧٠ به دنبال نوشته های بتلهایم توسط جریانات مائوئیستی بطور گسترده تری احیا شد (و اخیرا نیز طرفداران زیادی در چپ ایران پیدا كرده است). به نحوی از انحا تصور می شد كه این مقوله شكل به ظاهرعلمی تری برای بیان همان برچسب معروف مائوئیستی سوسیال امپریالیزم است. در مورد این تز باید در وهله نخست گفت، اساسا ماركسیزم وجه تولید جدیدی به عنوان سرمایه داری دولتی را به رسمیت نمی شناسد. به اعتقاد من این تز از آن "تئوری" های من درآوردی است كه بیشتر از شعار الهام می گیرد تا روش علمی. به عبارت ساده تر، بحث اصلی این است كه اگر از تشریح كلاسیك نظام سرمایه داری آن طور كه ماركس در كتاب سرمایه توضیح داده آغاز كنیم، باید به صراحت بگوییم علی الاصول وجه تولید سرمایه داری بدون سرمایه داران متعدد معنی ندارد. در وجه تولیدی سرمایه داری می توان بخش دولتی نیز داشت. حتی در برخی شرایط مشخص می توان درك كرد كه چرا چنین بخشی به بخش غالب اقتصاد سرمایه داری تبدیل می شود. اما این ها همه صورتبندی هایی از همان وجه تولید سرمایه داری است. مقاطعی از فراشد تاریخی تكوین وجه تولید سرمایه داری در شرایط مشخص زمانی و مكانی. اما اطلاق این واژه به كل یك نظام اقتصادی اجتماعی به جای مقوله وجه تولید سرمایه داری از نظر من كاملا بی معنی است. بویژه در رابطه با جامعه شوروی.

 

در نظر داشته باشیم كه در جامعه شوروی موقعیت ممتاز قدرتمندان این نظام حاصل موقعیت یا منصب شان در بوروكراسی بود و نه به خاطر مالكیت بروسائل تولید. یعنی نه كسی می توانست صاحب وسائل تولید شود و نه این كه موقعیت ممتاز خود را به كس دیگری بفروشد و یا به فرزندان خود منتقل كند. هیچ كدام از طرفداران تز سرمایه داری دولتی تا كنون نتوانسته اند انكار كنند كه در جامعه شوروی وجه تولید كالایی تعمیم یافته وجود نداشت چرا كه هم نحوه استفاده از منابع تولیدی و نحوه تقسیم این منابع در بخش های مختلف اقتصادی و هم نحوه توزیع محصول تولید اجتماعی نه براساس قانون ارزش بلكه بواسطه برنامه ریزی و حسابرسی مركزی صورت می گرفت، اتفاقا توسل برخی جریانات به این برچسب متناقض برای توضیح جامعه شوروی دقیقا به همین دلیل است كه قادر نبودند و هنوز هم نیستند كه هم به كاپیتال ماركس وفادار بمانند و هم ادعا كنند وجه تولید سرمایه داری در جامعه شوروی غالب شده بود. تا قبل از انقلاب روسیه هنگامی كه ماركسیست ها از این مقوله استفاده می كردند، غرض نه اشاره به وجه تولیدی جدید بلكه اشاره به بخش دولتی اقتصاد در چارچوب نظام سرمایه داری بود. مثلا ماركس، در نقد لاسال كه اعتقاد داشت با گسترش مالكیت دولتی در آلمان به سوسیالیزم نزدیك خواهند شد، اشاره می كند كه در چارچوب دولت بیسمارك و نظم موجود، دولتی كردن چیزی نیست جز سرمایه داری دولتی.

 

دولتی كردن مالكیت در چارچوب نظام سرمایه داری معمولا به دو دلیل رخ می دهد. یا ضعف خود طبقه سرمایه دار و یا فشارهای جنبش كارگری. مثلا در آلمان در قرن ١٩ هنوز وجه تولید سرمایه داری غالب نشده بود و طبقه سرمایه دار نیرومندی وجود نداشت. اما به دلیل رقابت با فرانسه و انگلیس دولت پروس درك كرده بود كه بدون مداخله مستقیم دولت در تولید امكان رشد اقتصاد سرمایه داری در بسیاری از حوزه های كلیدی تولید وجود ندارد. این پدیده را ما در قرن بیستم دركشورهای حاشیه ای نظام سرمایه داری جهانی نیز زیاد مشاهده می كنیم. در كشورهای عقب افتاده نیز به خاطر ضعف و در بسیاری موارد حتی فقدان یك طبقه سرمایه دار بومی، بنیاد جامعه سرمایه داری بارها فقط با مداخله دولت و خیلی جا ها حتی به قیمت سركوب خود مدعیان موجود طبقه سرمایه دار صورت گرفته است. بویژه در شرایطی كه این جوامع بخواهند در مقابله با نظام جهانی سرمایه داری و مناسبات استعماری حاكم به درجه ای از استقلال سیاسی نیز برسند. مثلا در منطقه خودمان به دوران ناصر در مصر و یا حافظ اسد در سوریه و صدام در عراق رجوع كنید. اما در همه این موارد ماهیت طبقاتی دولت به وضوح بورژوایی است، چرا كه مالكیت خصوصی در واقع ملغی نشده و بخش دولتی در تحلیل نهایی در خدمت رشد آتی نظام سرمایه داری است. به عبارت دیگر آن "تئوری" كه بتواند ادعا كند عراق و شوروی هر دو سرمایه داری دولتی بودند به اعتقاد من تئوری نیست، اغتشاش تئوریك است.

 

لنین نیز این مقوله را دقیقا به همین معنی به كار می گیرد. همان طور كه در بخش قبلی گفتم او اعتقاد داشت كه در بخش عمده اقتصاد دولتی شوروی هر چند مالكیت از چنگ سرمایه داران بیرون آمده اما دولت هنوز نمی تواند مدیریت را به خود تولید كنندگان منتقل كند، بنابراین این بخش در واقع چیزی نیست جز نوعی سرمایه داری دولتی. چیزی شبیه همان كه در دوران بیسمارك در آلمان رخ داد. با این تفاوت كه آن جا در خدمت رشد نظام سرمایه داری بود در صورتی كه در شوروی در خدمت انتقال به سوسیالیزم است. به همین خاطر او بارها تاكید داشت همین سرمایه داری دولتی نیز برای روسیه قدمی به جلو محسوب می شود. او در چندین مقاله پس از اشاره به پیشرفت های اقتصادی ناشی از پدیده سرمایه داری دولتی در آلمان، به وضوح بیان می كند كه در شرایط ضعف فرهنگی و تكنیكی طبقه كارگر در روسیه اگر بلشویك ها نیز بتوانند اقدامت مشابهی انجام دهند،گام بزرگی به جلو (در مسیر انتقال به سوسیالیزم) برداشته خواهد شد. بنابراین در مباحثات بلشویك ها استفاده از سرمایه داری دولتی مساوی بود با سیاستی مقطعی برای رشد نیروهای مولده بر اساس برنامه ریزی مركزی و زیر كنترل دولت كارگری اما به كمك تكنوكرات ها و مدیران سابق سرمایه داری، به مثابه بخشی از اقدامات انتقالی در جهت آماده سازی طبقه كارگر برای اعمال مدیریت بر تولید و استقرار مالكیت اجتماعی.

 

این برداشت اما با استفاده از مقوله سرمایه داری دولتی برای تشریح كل نظام شوروی بسیار تفاوت دارد. در روسیه به وضوح انقلابی پرولتری صورت گرفت و قدرت سیاسی به طبقه كارگر منتقل شد. خلع ید از سرمایه داری و اجرای اقدامات فوق نه در خدمت سرمایه داران آینده كه برای رسیدن به مالكیت اجتماعی بود. و واقعیات تاریخی نشان می دهد كه به تدریج قدرت از دست طبقه كارگر به كاست منسجمی از بوروكراسی منتقل شد كه هرچند مستقیما مالكیت خصوصی را احیا نكرد، اما شرایط را برای این احیا فراهم ساخت. می توان در باره این سئوالات كه چرا و چگونه قدرت از دست پرولتاریا خارج شد، اشتباهات رهبری بلشویك در زمان خود لنین چه بود، دقیقا در چه دوره ای این انتقال صورت گرفت و یا دقیقا از چه سالی ضد انقلاب پیروز شد، بحث های فراوانی داشت. اما فراشد كلی تاریخی را نمی توان انكار كرد. بدین معنی آغازگاه هرتحلیلی از ماهیت شوروی نمی تواند چیزی جز همان باشد كه در اول كار گفتم و در واقع نحوه برخورد خود لنین بود. تحلیل از ماهیت شوروی یعنی تحلیل فراشد انحطاط دولت كارگری كه عاقبت به فروپاشی دولت شوروی و احیای سرمایه داری انجامید. به همین دلیل تحلیل های تروتسكی به مراتب پیش رفته تر از انواع و اقسام تئوری های سرمایه داری دولتی یا وجه تولیدی جدید بود چرا كه نقطه شروع وی نیز انحطاط دولت كارگری بود.

 

این نكته از لحاظ تئوریك نیز بسیار مهم است. همان طور كه در بخش قبلی این مصاحبه اشاره كردم موفقیت در انتقال از سرمایه داری به سوسیالیزم رابطه مستقیم با ماهیت دولت در دوران گذار دارد. مناسبات سرمایه داری در بطن جامعه فئودالی و چارچوب سلطنت مطلقه رشد كرد، اما انتقال به سوسیالیزم با دیكتاتوری انقلابی پرولتاریا آغاز می شود و حتی تصور آن و یا طرح اولیه نقشه اجرایی آن بدون خلع ید از سرمایه داری و استقرارقدرت كارگری دشوار است. بدین ترتیب، آن چه ماهیت دوران انتقالی را تعیین می كند نه میزان دولتی كردن مالكیت كه میزان مداخله مستقیم خود تولید كنندگان در برنامه ریزی مركزی است. همان طور كه قبلا گفتم دلیل ماركس برای استفاده از واژه انقلابی در مقوله دیكتاتوری انقلابی پرولتاریا نیز دقیقا به همین برداشت مرتبط است. به عبارتی می توان گفت در دوران انتقال به سوسیالیزم تقدم با سیاست است تا اقتصاد. چرا كه جامعه انتقالی، بنا به تعریف، جامعه ای است كه مناسبات تولیدی آن در حال تغییرند. یعنی اگر واقعا در جامعه ای انتقالی هستیم، پس مناسبات تولیدی امروز با دیروز متفاوت است. بنابراین نمی توان ماهیت چنین جوامعی را بر اساس تحلیل های مقطعی یا دوره ای از مناسبات تولیدی تعیین كرد. نقطه شروع چنین تحلیلی باید همواره ماهیت طبقاتی دولت باشد. تاكید لنین و تروتسكی بر ماهیت طبقاتی دولت نیز از همین انگیزه نشات می گیرد. به گفته ساده لنین اگر قدرت در دست طبقه كارگر باشد حتی می توان از سرمایه داری دولتی نیز برای ساختن سوسیالیزم استفاده كرد. اگر از لحاظ شرایط تاریخی لازم شود و یا به نفع منافع دراز مدت انتقال باشد، می توان حتی میزان سلب مالكیت از بورژوازی را نیز كم و زیاد كرد. به شرط این كه قدرت در دست طبقه كارگر باشد.

 

اما همین جا نقطه ضعف برداشت تروتسكی نیز مشخص می شود. در زمان حیات لنین شاید به حق ممكن بود كه گفته شود، ماهیت طبقاتی دولت شوروی، علیرغم همه ناهنجاری های بوروكراتیك، هنوز كارگری باقی مانده است. در اوائل دوران انحطاط استالینی نیز شاید بتوان همین ادعا را ادامه داد. تروتسكی اما تا قبل از قتلش به دست عوامل استالین هنوز هم ماهیت شوروی را با مقوله دولت كارگری منحط تعریف می كرد. در بالا اشاره كردم، این مساله كه ضد انقلاب در روسیه دقیقا در چه سالی از طبقه كارگر خلع ید كرد، جای بحث فراوان دارد. اما، این واقعیت كه این خلع ید عاقبت كامل شد، جایی برای بحث ندارد. خود تروتسكی نیز بارها عین همین را گفته است[3]. بنابراین، هر چند می توان نشان داد كه چرا استفاده تروتسكی از مقوله دولت منحط كارگری برای توضیح فراشد تغییرات دوران استالین به مراتب از مقوله سرمایه داری دولتی بهتر است، اما نمی توان در عین حال خود مقوله انحطاط را كه در واقع مبین یك فراشد تاریخی است، منجمد ساخت و به مساله حدود و ثغور این انحطاط، مراحل مختلف انحطاط و تعیین مرزی كه عبور از آن ماهیت كارگری را زیر سئوال خواهد برد، جواب نداد. تو گویی به نحوی از انحا، تا زمانی كه نظام سرمایه داری در شوروی احیا نشده است، هر كه در راس قدرت باشد و هر كاری كه انجام دهد، در ماهیت كارگری دولت خدشه ای وارد نخواهد شد. اما در دولت كارگری چه انحطاطی كامل تر از این كه قدرت از دست طبقه كارگر برود؟

 

به اعتقاد من این موضع راه را برای برداشت های نادرست تر بعدی كل جنبش تروتسكیستی بعد از جنگ جهانی دوم باز گذاشت. واقعیت این است كه بر اساس برخی برداشت های رایج در جریانات تروتسكیستی می توان اثبات كرد كه مثلا دولت فعلی سوریه نیز دولتی از لحاظ عینی كارگری است و یا رژیم جمهوری اسلامی از لحاظ عینی ضد امپریالیست. مواضع خود تروتسكی توضیحات و تعینات بسیاری به همراه داشت كه جا را كمتر برای چنین اشتباهاتی باز می گذاشت. در واقع می توان گفت ریشه اصلی ایرادات این موضع را باید در تحلیل خوش بینانه او از نتایج جنگ جهانی جستجو كرد. او اعتقاد داشت كه موج انقلابات كارگری بعد از خاتمه جنگ در شوروی نیز منجر به انقلابی سیاسی جهت احیای قدرت كارگری خواهد شد. به همین خاطر، هر چند كه در بسیاری نوشته های تروتسكی روشن است كه خود او به ایرادات این مقوله جبری و بدون كمیت واقف بود، پافشاری چندانی بر سر تدقیق آن نكرد. اما در شرایطی كه نتایج باز تقسیم دنیا بعد از جنگ باعث تقویت دولت شوروی شد، چسبیدن طرفداران او به چنین مقوله ای عواقب خوبی به دنبال نداشته است. به اعتقاد من یكی از ریشه های برداشت غلط بخشی از جنبش تروتسكیستی از انقلاب ایران در همین مقوله ریشه دارد.

 

بنا بر آن چه در بالا گفتم، من معتقدم عملا یكی دو سال پس از مرگ لنین فراشد انحطاط بوروكراتیك دولت كارگری تكمیل شد و از آن زمان به بعد صحبت از دولت كارگری خطاست. این طرز تلقی كه علیرغم تكمیل این انحطاط، به صرف این كه هنوز مالكیت خصوصی احیا نشده ماهیت طبقاتی دولت را به شكلی عینی (ابژكتیبو) كماكان كارگری می داند، فراموش می كند كه بدون مداخله مستقیم طبقه كارگر انتقال به سوسیالیزم صورت نخواهد گرفت. بنابراین حتی اگر بپذیریم كه دولت از لحاظ ابژكتیو هنوز می تواند مدال كارگری بر سینه نصب كند، مشكل فقدان چشم انداز انتقال حل نخواهد شد. خود تروتسكی در جایی اشاره دارد كه اگر دموكراسی كارگری احیا نشود. شوروی در یك "مارپیچ بوروكراتیك" به سرمایه داری بازگشت خواهد كرد. همان طور كه می بینیم تاریخ به خوبی این ادعای تروتسكی را اثبات كرد. به عبارت ساده تر هر چند تروتسكی صفت كارگری در مقوله دولت منحط كارگری را رها نكرد، اما در واقع اعتقاد داشت این دولت در حال فراهم ساختن شرایط برای احیای سرمایه داری است.

 

در خاتمه لازم به تاكید است كه اساسا اعتقاد به این كه رژیمی می تواند به طور ابژكتیو، بدون این كه خود بخواهد و یا بداند، از منافع تاریخی طبقه ای دفاع كند، هر چند كه ممكن است در رابطه با انتقال از فئودالیزم به سرمایه داری معنی داشته باشد، در مورد انتقال به سوسیالیزم نه تنها بی معنی كه خطرناك است. در تحلیل نهایی انگیزه برای رشد نیروهای مولده در جامعه انتقالی فقط می تواند كاهش ساعات كار باشد. هیچ نیرویی جز خود طبقه كارگر حامل چنین انگیزه ای نیست. و همین جاست كه ایرادات موضع مندل خود را آشكار می سازند. ادعای این كه به خاطر عدم احیای سرمایه داری جامعه شوروی كماكان جامعه ای انتقالی بود، فراموش می كند كه انتقالی بودن جامعه شوروی در دوران استیلای بوروكراسی نه به معنای جامعه ای در حال انتقال به سوسیالیزم كه بازگشت به سرمایه داری بود.

 

صادق افروز : بدنبال آنچه در اروپای شرقی و به تبع آن در شوروی اتفاق افتاد دیگر لازم نیست که بنشینیم و ساعت ها بحث کنیم که آیا وقتی که دولت کارگری فدرت را بدست می گیرد و دوران گذار را آغاز می کند امکان بازگشت به عقب و احیای سرمایه داری وجود دارد یا نه . تجربه نشان داد که چنین امکانی وجود دارد . لذا فکر می کنم هنگامی که تروتسکی برای تشریح ضدانقلاب استالینیستی از واژه ترمیدور استفاده می کند مقایسه صحیحی نمیکند واقعیت مناسبات سرمایه داری روسیه حی و حاضر روبروی ماست .همان طور که شما گفتید تروتسکی بعدا از امکان احیای سرمایه داری صحبت می کند ولی مقوله دولت منحط کارگری را رها نمی کند . براستی اگر این دولت ها کارگری بودند و تنها منحط شده بودند چرا وفتی مورد هجوم سرمایه قرار گرفتند هیچکدام از کارگران به کمک آن نیامدند . چرا تنها مدافع اش پلیس مخفی این کشور ها بود ؟ به غیر از این در تغییر از یک نظم اجتماعی به یک نظم اجتماعی دیگر ضروری است که ماشین و ابزار دولتی هم تغییر کند . ماشین دولتی در تغییرات 1989 در این کشور ها دست نخورده باقی ماند . ارتش ، پلیس مخفی ، و بوروکراسی دولتی در این کشور ها کماکان سر جای خود باقی ماند . تقریبا همان آدم هایی که در سیستم قبلی در مقامات بالا سر کار بودند . حالا هم در اقتصاد بازار آزاد موقعیت های بالای خود را حفظ کردند . این است که من با کارگری نامیدن چنین دولت هایی حتی منحط اش مشکل دارم . من در اینجا ضروری می بینم که ببینیم " دولت کارگری " در نزد مارکس انگلس ، لنین و ترتسکی چگونه تعریف می شود . چرا باید ترتسکی علیرغم تمام فجایعی که ضد انقلاب استالینیستی موجب آن بود و به کشتار هزاران نفر از فداکار ترین و آگاه ترین انقلابیون بلشویک منجر شد هنوز این دولت را کارگری محسوب کند ؟ لطفا در این زمینه نظر خودتان را با ما درمیان بگذارید .

 

تراب ثالث :

 

به برخی نكاتی كه شما اشاره می كنید در بالا پاسخ دادم، اما اتفاقا طرح مجددشان بهانه ای است كه به جنبه عملی قضایای تئوریك بیشتر نگاه كنیم.

 

هنگامی كه لنین از ١٩١٩ به بعد دولت جدید شوروی را دولتی كارگری با نا هنجاری های بوروكراتیك می نامد، واقعیت تاریخی عملی مشخصی را باز گو می كند. در ١٩١٧ در روسیه، طبقه كارگر، واقعا و برای اولین بار در تاریخ، از طریق اعتصاب عمومی و قیام مسلحانه قدرت را در یكی از امپراطوری های قدرت مند آن زمان یعنی روسیه تزاری كه خود ده ها كشور دیگر را در بند داشت ،در دست و گرفت و حداقل تا سال ١٩١٩ كماكان قدرت را هم در حوزه سیاست و هم اقتصاد در دست داشت. بنابراین اول باید از این واقعیت مشخص آغاز كرد. این تاكید مهم است چرا كه می دانید سوسیال دموكراسی آن زمان دقیقا به بلشویك ها این اتهام را می زد كه "به اسم" طبقه كارگر كودتا كرده اند. اما از سال ١٩١٩ به بعد، بویژه پس از شكست انقلاب ١٩١٩ آلمان، این قدرت به تدریج از دست طبقه كارگر خارج شد و هرچه بیشتر دردست حزب و در حزب هر چه بیشتر در دست بوروكراسی حزب متمركز شد. اما در داخل همین حزب هنوز كسانی بودند مثل خود لنین و تروتسكی. طبعا این انقلابیون حرفه ای دیدشان نسبت به اوضاع این بود كه ما دولتی كارگری ساختیم ولی در حال بوروكراتیزه شدن است. با گفتن این حرف عین واقعیتی را كه خود در آن به سر می بردند و خود از سازندگان اصلی آن بودند، بیان می كردند. گفتن این كه در همان زمان شوروی سرمایه داری شده به وضوح حرف بی مایه ای می بود. از نظر بازیگران اصلی دوران، قدرت هنوز از كف نرفته بود. هنوز امكان احیای قدرت شوراها بود.

 

دلایل رشد بوروكراسی متعدد است. نخستین آن از صحنه خارج شدن خود پرولتاریا بود. در دوران بلافاصله بعد از انقلاب و بویژه با شدت جنگ داخلی، به دنبال تعطیل بخش های عظیم صنعت، طبقه كارگر شوروی هم از لحاظ عددی به شدت تضعیف شد و هم پیشروترین عناصر خود را یا به ارتش سرخ و یا به دستگاه اداری واگذار كرد. از طرف دیگر ضعف فرهنگی وی باعث رشد استفاده از بوروكرات ها و یا تكنوكرات های همان دولت سابق شد. این فراشد در زمان خود لنین آغاز شد، و نه فقط لنین كه بسیاری از رهبران بلشویك در باره آن نوشته اند و سخنرانی كرده اند. امید همه اما به انقلاب آلمان بود. شكست انقلاب آلمان شكست انقلاب روسیه را نیز رقم زد. انقلابات آلمان در ١٩١٩ ، باز در ١٩٢١ و عاقبت بار سوم در ١٩٢٣ ، هر سه شكست خوردند. عامل اصلی این شكست همكاری سوسیال دموكراسی آلمان با سرمایه داری بود. به عبارت ساده تر از لحاظ تاریخی كه به قضایا نگاه كنیم عامل اصلی شكست انقلاب روسیه سوسیال دموكراسی آلمان است ونه استالین.

 

اما در هر حال با پیروزی جناح استالین، به تدریج جناح انقلابی از حزب پاكسازی شد و قدرت به طور كامل در دست بوروكراسی مافیایی مخوفی افتاد كه در طی محاكمات سال های ٣٦ تا ٣٨ تمام رهبران بازمانده بلشویك را اعدام كرد. در چنین شرایطی باید دید چرا طبعا كسی نظیر تروتسكی تز دولت كارگری منحط را رها نكرد. در آخرین سال حیات او مساله جنگ جهانی احتمالی با آلمان هیتلری عمده ترین مساله سیاسی جهان بود. موضع سرمایه داری دولتی در آن زمان موضع تز بی طرفی در جنگ بود و موضع دولت كارگری منحط موضع تز جبهه واحد علیه آلمان هیتلری. بنابراین نكته این است كه درستی یا نادرستی این مواضع در آن زمان در واقع به موضع سر جنگ بستگی دارد.

 

پیش بینی تروتسكی این بود كه پیامد جنگ جهانی دوم، نیز نظیر جنگ جهانی اول، رشد انقلابات كارگری است. او احتمال این را می داد كه در این موج انقلابی طبقه كارگر شوروی نیز قدرت را از بوروكراسی پس بگیرد. به همین دلیل او هنوز موضع دولت كارگری را رها نمی كرد. چرا كه او معتقد بود این درست كه ضد انقلاب در شوروی قدرت را تسخیر كرده است اما از آن جا كه هنوز مناسبات تولیدی سرمایه داری را احیا نكرده است، كافی است طبقه كارگر با یك انقلاب سیاسی قدرت را باز پس بگیرد تا جامعه انتقالی به راه خود باز گردد. در واقع می دانیم پیش بینی تروتسكی بر عكس شد. بوروكراسی شوروی با سرمایه داری جهانی دنیا را باز تقسیم كرد و در واقع از سابق هم نیرومندتر شد. این كه تحت نام تروتسكی تروتسكیست ها بعد از جنگ چه كردند و چه گفتند البته امری است، علیحده اما منطق مو ضع خود تروتسكی روشن است و باید در بعد عمل سیاسی آن زمان درك شود. در پاسخ به سئوال اول گفتم خود او می گفت اگر قدرت شورایی در شوروی احیا نشود، جامعه در مارپیچ بوروكراتیك به سرمایه داری بازگشت خواهد كرد. بنابراین او برخلاف برخی تروتسكیست های بعد از خود اعتقاد نداشت كه جامعه شوروی علیرغم بوروكراسی در حال انتقال به سوسیالیزم است. بر عكس او دائما به افزایش انگیزه های مادی در اقتصاد شوروی اشاره می كند و دائما به ضرورت سرنگونی بوروكراسی برای جلوگیری از بازگشت به سرمایه داری تاكید دارد.

 

البته، امروزه، بعد از تجربه تاریخی فراشدی كه تروتسكی در داخل آن به سر می برد، می توان گفت تز دولت كارگری منحط تناقضات خود را در بر دارد. انحطاط بیشتر جامعه شوروی، یا به عبارت دیگر افزایش انگیزه های مادی در اقتصاد، طبعا در مناسبات تولیدی نیز اثرات خود را به جای می گذارد و بنابراین افزایش جنبه اجتماعی انقلاب بعدی را نیز اثبات می كند. به همین خاطر تكرار تركیب دو مقوله دولت كارگری و انحطاط به صورت یك تركیب فرا تاریخی خطرات خود را دارد. كه یكی از این خطرات دقیقا همین است كه انقلاب ضد بوروكراسی را انقلابی صرفا سیاسی بدانیم و یا مثلا نظیر مندل جامعه شوروی را حتی در دهه ١٩٧٠ جامعه ای " انتقالی" بدانیم. و تاكید نكنیم كه این "انتقال" در واقع انتقال به عقب یعنی احیای سرمایه داری است.

 

همان طور كه قبلا گفتم به اعتقاد من تز اصلی ماركسیستی در توضیح دوران گذار طبعا باید متكی بر انگیزه رشد در دوران گذار باشد. اگر در جامعه سرمایه داری افزایش سود انگیزه رشد است، پس از سرنگونی سرمایه داری و آغاز انتقال به سوسیالیزم، انگیزه رشد اقتصادی چیست؟ تنها پاسخ ماركسیستی به این مساله كاهش ساعات كار است. دولت كارگری اگر با افزایش بار آوری كار نتواند ساعات كار را كاهش دهد، پژمرده نخواهد شد. و اگر طبقه كارگر قدرت را واقعا در دست نداشته باشد، كسی به جای او انگیزه كاهش ساعات كار را دنبال نخواهد كرد.

 

ماركس و انگلس طبعا به جزییات دولت كارگری اشاراتی ندارند و نمی توان گفت با تجربه محدود كمون پاریس در شرایطی بودند كه بتوانند این جزییات را بشكافند. اما به جرات می توان گفت كه اصل بنیادین تئوریك آن ها در باره دولت كارگری در واقع "نا دولت" بودن آن است. دولت كارگری هر چه باشد دولتی نیست كه خود را بر فراز جامعه مستقر سازد و از منافع یك اقلیت استثمار گردر مقابل اكثریت جامعه حفاظت كند. طبقه كارگر منافع ویژه ای برای خود ندارد جز از میان بردن خود و سایر طبقات و انتقال به سوسیالیزم. قبلا هم اشاره كردم نزد ماركس و انگلس مفهوم دیكتاتوری در دیكتاتوری پرولتاریا چیزی نیست جز حق وتوی كارگری در جلوگیری از احیای سرمایه داری و تضمین گذار به سوسیالیزم. بنابراین این دولت از همان آغاز در حال پژمرده شدن و از میان رفتن است. استفاده انگلس از مقوله "نا دولت" به همین معنی است. شاید حتی بتوان گفت خود مقوله "دولت كارگری" سوتفاهم زاست. در واقع، من به یاد ندارم خود ماركس جایی از این مقوله استفاده كرده باشد و اگر اشتباه نكنم خود این مقوله متعلق به مباحثات بعد از انقلاب اكتبر است.

 

دولت "كارگری" در سه عرصه عمومی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، با خلع ید از بورژوازی به از میان برداشتن تقسیم اجتماعی كار فكری و یدی یعنی الغای نظامی كه در آن عده ای تصمیم می گیرند كه بقیه اجرا كنند، دست خواهد زد و با الغای هرج و مرج بازار و جایگزینی آن با برنامه ریزی در تولید اجتماعی مقدمات الغای طبقات و انتقال به مالكیت اجتماعی را فراهم خواهد ساخت. انگیزه آن نه ادامه استثمار و انباشت مجدد به نفع اقلیتی جدید بلكه از میان برداشتن كل انگیزه های مادی در تولید اجتماعی و جایگزینی كار اجباری با فعالیت خلاق بشری است. پس تنها انگیزه رشد نیروهای مولده در دوران انتقال كاهش برنامه ریزی شده ساعات كار و تبدیل همه طبقات به انسان هایی سوسیالیست. برخلاف ادعای ایدئولوگ های سرمایه داری كه بدون رقابت بازار انگیزه برای رشد بار آوری كار از میان خواهد رفت. در اقتصاد برنامه ریزی شده، برای اولین بار، نیرومند ترین انگیزه برای رشد بار آوری كار كه همانا كاهش ساعات كار باشد، در راس همه تصمیمات قرار خواهد گرفت.

 

صادق افروز : تراب عزیز به عنوان آخرین سوال می خواستم نظرت را راجع به کوبا بدانم . آیا کوبا هم مثل کشورهای اروپای شرقی در حال انتقال به اقتصاد بازار است ؟هرچه می خواهیم اسمش را بگذاریم سرمایه داری دولتی یا دولت کارگری منحط خبرهای خوبی از کوبا نمی آید . افزایش فقر ، کاهش سالانه بارآوری کار، روی آوردن به صنعت توریسم رونق دادن به کازینو ها که به نوعی بازگشت به اقتصاد باتیستایی است ، گسترش ارتباط سیاسی اقتصادی با رژیم های سرکوبگر و مرتجع مثل جمهوری اسلامی و سوریه همه حاکی از حاکمیت یک دولت غیر کارگری است که همه چیز ممکن است مسئله اش باشد جز انتقال به سوسیالیسم . راستی چه بلایی بر سر یاران چه گوارا آمده است ؟

 

تراب ثالث :

در همان ابتدا باید گفت در كوبا نه دولت كارگری است و نه جامعه در حال انتقال به سوسیالیزم. در كوبا نیز نظیر شوروی سابق لایه ای از بوروكراسی تمام قدرت را در دست دارد و از همان طریق نظام تك حزبی سر سختانه از امتیازات خود دفاع می كند. البته، این لایه بوروكراتیك نه به اندازه شوروی فاسد است و نه منفور. اما ماهیت یكسان است. از طرفی كوبا به مراتب عقب افتاده تر از آن است كه بتواند سطح امتیازات مشابه ای را پذیرا شود و از طرف دیگر هنوز پیوند آن با انقلابی كه منجر به قدرت فعلی شد از میان نرفته است. اما نام آن هر چه كه باشد، واقعیت استبداد بوروكراتیك حزب كمونیست كوبا انكار پذیر نیست. بر اساس قانون اساسی فعلی كوبا، "شورای وزرا" (یعنی هیات حاكم) به "مجلس ملی قدرت خلق" پاسخگوست كه خود هر ٥ سال یك بار با رای عمومی انتخاب می شود. نمایندگان این مجلس هر چند كه توسط تجمعات محلی و نهادهای توده ای نامزد می شوند، اما لیست نهایی باید توسط " كمیسیون ملی تعیین كاندیدا ها" تایید شود. چیزی مشابه شورای نگهبان خود ما. و جز اعضای حزب كمونیست كوبا كسی حق كاندیدا شدن یا انتخاب شدن ندارد . و لااقل از ١٩٧٦ كه قانون اساسی فعلی تصویب شد تا كنون نه به مخالفتی در حزب كمونیست اجازه داده شده و نه در مجلس یا شورای وزرا. در رابطه با چه گوارا نیز كه شما سئوال كردید، باید گفت پرونده قتل او هنوز باز است. شاید بدانید در همان زمان مدارك بسیاری گواهی بر این داشت كه او در واقع به خاطر اختلافاتش با فیدل كاسترو مجبور به ترك كوبا شد و جاسوسان كا گ ب شوروی در تحویل دادن او به سیا دست داشتند. تاریخ در باره درستی یا نادرستی این ادعا قضاوت خواهد كرد. فقط به یاد داشته باشیم كه در همان زمان بسیاری از تروتسكیست های كوبایی زندانی و اعدام شدند.

 

جریان كاسترو، موسوم به جنبش ٢٦ ژوییه یك جریان بورژوا ناسیونالیست بود كه با دیكتاتوری فاسد و خشن باتیستا كه توسط آمریكا حمایت می شد به مبارزه برخاست. پایه های توده ای آن عمدتا نه در طبقه كارگر كوبا كه در میان خرده بورژوازی شهری و دهقانان بود و در اوائل حتی توسط جناحی از هیات حاكمه آمریكا نیز مورد تایید قرار می گرفت. بعد از پیروزی انقلاب علیه باتیستا نیز بخشی از بورژوازی برای مدتی در بلوك قدرت شركت داشت. تناقضات بین حكومت جدید و امپریالیزم آمریكا با رفرم ارضی در كوبا آغاز شد كه منجر به ملی كردن اراضی بزرگ منجمله املاك متعلق به اتباع آمریكا شد . اقداماتی كه به خودی خود نه ضد سرمایه داری بود و نه چندان رادیكال. به جرات می توان گفت اصلاحات ارضی مثلا در مصر دوران ناصر و یا حتی انقلاب سفید آریامهری به مراتب گسترده تر بود. فشارهای آمریكا. تحریم های اقتصادی و عاقبت مداخله مستقیم نظامی در خلیج خوك ها هر چه بیشتر رژیم جدید را در جهت اخراج جناح بورژوایی طرفدار آمریكا از حكومت، ملی كردن پالایشگاه های نفت و موسسات مالی كشانید. به تدریج ائتلاف با بورژوازی با ائتلاف با حزب كمونیست كوبا و اتحاد با شوروی جایگزین شد. به طوری كه از اواخر دهه ١٩٦٠ به بعد كوبا عملا به یكی از اقمار شوروی تبدیل شده بود. "سوسیالیست" شدن كاسترو نیز از همین دوران شروع می شود. البته ناگفته نماند در خود جنبش ٢٦ ژوییه نیز نقدا تمایلات سوسیالیستی وجود داشت كه در این چرخش موثر بودند.

 

برای شناختن ماهیت دولت در كوبا باید به دو نكته توجه كرد. اول این كه انقلاب كوبا نیز نظیر بسیاری از تحولات مشابه نشان داد، در عصر امپریالیزم دوران انقلابات بورژوا دموكراتیك به پایان رسیده است و حل تكالیف صرفا دموكراتیك هر انقلابی عاقبت به اقدامات ضد سرمایه داری منجر خواهد شد. اگر رهبری انقلاب در اهداف خود پیگیر باشد، نخواهد توانست جز از طریق خلع ید از بورژوازی چنین تكالیفی را تحقق بخشد. دوم این كه در جهان بعد از جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد اشكالی از قدرت دولتی پدیدار شد كه در حالات عادی ناپایدار و غیر ممكن به نظر می رسند. در اروپای شرقی به دنبال شكست آلمان هیتلری ما شاهد چنین پدیده ای در مقیاسی گسترده بودیم. به پشتوانه ارتش شوروی حكومت های ائتلافی بعد از جنگ به سرعت جای خود را به حاكمیت احزاب كمونیست وابسته به شوروی دادند و این جوامع نه صرفا از لحاظ سیاسی كه در واقع از لحاظ ساختاری جذب شوروی شدند. و مشاهده كردیم كه با متلاشی شدن قدرت حزب كمونیست چگونه همه این جوامع كم و بیش بدون خون ریزی زیاد به آغوش سرمایه داری بازگشتند.

 

همان طور كه در بخش های قبلی توضیح دادم، تاریخ معاصر اثبات كرده است كه دولت كارگری بدون قدرت سیاسی مستقیم خود طبقه كارگر بی معنی است و بنابراین با كنار رفتن طبقه كارگر از صحنه سیاست در شوروی حتی استفاده از مقوله دولت كارگری منحط بیش تر مسبب اغتشاش در تحلیل است تا روشن كردن واقعیت. اما در شوروی هنگامی كه لنین و بعد ها تروتسكی از چنین مقوله ای استفاده می كردند. دست كم اشاره به این واقعیت تاریخی داشتند كه قدرت نخست در دست طبقه كارگر بوده و به تدریج از میان رفته است. در رابطه با جوامعی نظیر اروپای شرقی و یا حتی چین و كوبا چنین جنبه ای نیز وجود ندارد. در هیچ كدام از این جوامع طبقه كارگر در هیچ مقطعی قدرت را در دست نداشته است. نیروهایی كه دولت شوروی بعد از جنگ جهانی دوم را كماكان دولت كارگری منحط می دانستنددر این گونه موارد نیز از مقوله "دولت ناقص الخلقه كارگری" نام برده اند[4]. به اعتقاد من این نه تنها نادرست كه خطرناك است. به این معنی كه راه باز می شود تا بتوانیم ادعا كنیم بدون مداخله طبقه كارگر نیز می توان وارد انتقال به سوسیالیزم شد.

 

البته در این جا باید میان اروپای شرقی و جوامعی نظیر چین یا كوبا تفاوت قائل شد. به جز آلبانی و یوگسلاوی كه احزاب كمونیست شان به خاطر رهبری جنبش مقاومت ضد فاشیزم از پایه های توده ای مستقلی برخوردار بودند، در بقیه جوامع اروپای شرقی تحولات كاملا از بالا و به پشتوانه ارتش شوروی صورت گرفت. همان طور كه گفتم این جوامع از لحاظ ساختاری به زائده های شوروی تبدیل شدند. استقلال نسبی آلبانی و یوگسلاوی و اختلافات آن با رهبری حزب كمونیست شوروی را نیز باید در همین پدیده جستجو كرد. به عبارتی، این دو بیشتر شبیه چین و كوبا بودند تا مابقی اروپای شرقی. اما در هیچ كدام جنبش انقلابی نه توسط طبقه كارگر رهبری می شد و نه باعث انتقال قدرت به آن شد. در هر ٤ كشور نیز می توان گفت قبل از تسخیر قدرت نه طبقه كارگر نیرومندی وجود داشت و نه وجه تولید سرمایه داری غالب شده بود. به عبارت ساده تر این درست كه در همه آن ها از بورژوازی خلع ید شد، اما بورژوازی هنوز طبقه عمده ای نبود كه خلع ید از آن پدیده اجتماعی دوران سازی محسوب شود.

 

به اعتقاد من مقوله بناپارتیزم به مثابه شكلی از دولت كه بین طبقات مختلف نوسان می كند و به دلیل نوعی توازن و تعادل میان طبقات اصلی پدیدار می شود و ماركس در ارتباط با فرانسه بعد از به قدرت رسیدن لویی بناپارت در ١٨٥١ بدان اشاره دارد، برای تشریح وضعیت این جوامع نیز مناسب تر از مقولاتی نظیر دولت كارگری منحط یا ناقص الخلقه است. با این تفاوت كه در فرانسه آن زمان فراشد تاریخی غلبه وجه تولید سرمایه داری یا تكمیل شده بود ویا در مراحل نهایی خود قرار داشت و چنین شكلی از قدرت نمی توانست چندان پایدار باشد. در صورتی كه در جوامع فوق و در شرایط تقسیم دنیا در دوران جنگ سرد این شكل ذاتا ناپایدار می تواند از دوامی نسبتا طولانی تر برخوردار شود. در تحلیل نهایی. این جوامع اگر هم انتقالی باشند، در واقع در حال انتقال به سرمایه داری و انتقال از بالا هستند.



[1] Degenerated Workers State

[2] Thermidor از ماه های تقویم جدید بعد از انقلاب كبیر فرانسه بود. ماهی كه در آن ضد انقلاب سلطنت طلب قدرت را پس گرفت، اما نتوانست سلطنت را احیا كند.

[3] خود تروتسكی در ارزیابی های تاریخی خود از فراشد انحطاط دولت شوروی زمان وقوع ضد انقلاب بوروكراسی و خلع ید از طبقه كارگر را چندین بار عوض كرده است. در اواخر عمر كم و بیش سال های ٢٥ و ٢٦ را دوران پیروزی ضد انقلاب می دانست

[4] deformed workers state