پیرامون ایرانیان خارج از کشور پاسخ به مسعود نقره کار

ناصر زرافشان

 

دوست عزیزم آقای مسعود نقره کار، طی مقاله ای زیر عنوان نقش تبعیدیان در تحولات درونی ایران به نقد اظهارات من در گفتگو با آقای ابراهیم نبوی پرداخته است، اما نمی دانم چرا در سرتاسر این مقاله کوشیده است ثابت کند مورد نظر من در این مصاحبه تبعیدیان سیاسی بوده اند، و در استخراج این نتیجه آنقدر مصر بوده است که حتی بخشی از این اظهارات را هم که با نتیجه گیری دلخواه او هماهنگ نبوده و صریحا آن را رد می کند، به حساب تعارف و تناقض گویی منظور کرده تا به نتیجه گیری او خدشه ای وارد نسازد؛ زیرا پس از نقل بخش هایی از آن اظهارات می نویسد: ... به نظر می رسد مخاطب زرافشان مهاجران نیستند، چرا که مهاجران لابد در حدّ حضورشان در ایران منشاء اثر بوده و خواهند بود. بنابراین می مانند تبعیدیان که "چون در بطن واقعیت نیستند، قادر به عمل کردن نیز نیستند" پس باید در ایران باشند یا دل از این قضیه بکنند.                                                                                                         
    تمام جمله ی بالا، و در نتیجه شبهه ای که این جمله القاء می کند، ساخته ی آقای نقره کار است و عبارت چون در بطن واقعیت نیستند قادر به عمل کردن نیز نیستند هم که از من است از جای دیگری کنده شده، از مبتدا و مرجع واقعی آن در متن اصلی جدا شده و در وسط جمله ی آقای نقره کار قرار گرفته تا نتیجه گیری را که مورد نظر بوده است،القاء کند. به عبارت دیگر، این بخش ناقصی از یک جمله ی دیگر و مربوط به متنی دیگر(آن مصاحبه) است، که خود به خود معنای کامل و مستقل ندارد، زیرا از فاعل مبتدای اصلی خود جدا شده و پس از آن در جمله ی بالا در جایگاه صفت تبعیدیان سیاسی مونتاژ شده است تا نتیجه گیری دلخواه از این جمله به عمل آید. آقای نقره کار بهتر از من می داند که نزد اهل منطق این کار مجاز و معقول نیست که گزاره و خبر جمله ای را از نهاد یا مبتدای آن جدا کنند و آن را به شخص یا چیز دیگری به عنوان نهاد بچسبانند و جمله ای را که به این طریق به دست می آید، به گوینده ی جمله ی اولیه نسبت دهند.                                                                                                                 
    اما از این بحث صوری و منطقی که بگذریم، اولاً همان طور که آقای نقره کار خود به حق یادآور شده، حساب تبعیدیان به طور کلی از حساب مهاجران جدا است. چگونه من می توانم آن روزهای سیاه و آن رنج های جانکاه و شرایطی را که موجب این خروج شد، فراموش کنم؟ اگر برخی فراموشی ها هم هست، بیشتر آن سوی مرز است. به علاوه از لحاظ شخصی و عاطفی هم عزیزترین رفقا و دوستان من هنوز کسانی هستند که در خارج و در تبعید زندگی می کنند و گمان نمی کنم دیگر نه برای من و نه برای آنان نظیر آن شرایطی که بستر این رفاقت ها و دوستی ها بوده است، تکرار شود. نه مسعود عزیز، من اشتباه نکرده ام، تو اشتباه کرده ای که آن بخشی از این گفتگو را که مشخصاً به تبعیدیان مربوط می شود به حساب تعارف گذارده ای.من اهل تعارف نیستم و این عرصه هم عرصه ی تعارف نیست و گمان می کنم ما نیز آن قدر یکدیگر را می شناسیم که برای فهم اظهارات یکدیگر نیازی به این نوع رمزگشایی های پیچیده نداشته باشیم. حتی در همان گفتگویی هم که تلفنی و در حال حرکت انجام شده است من گفته ام:..اینجا باید فوراً اضافه کنم که به هیچ وجه منظورم کم بها دادن به تلاش کسانی نیست که همه ی زندگی شان را گذاشته اند، همه ی زندگی را هزینه کردند و آمدند، و اینجا دارند تلاش می کنند.این بچه های نازنین بهترین بچّه های آن مملکت اند که آمده اند اینجا؛ ولی وضعیت و شرایط اینگونه است...
    از این گذشته در آن گفتگو موضوع اصلی بحث، شرایط خود من بوده است و دلیل شروع این بحث سوالی است که مصاحبه کننده درباره ی خود من کرده است. زیرا او می پرسد:حالا برای چه می خواهید برگردید ایران؟چرا نمی مانید پیش ما؟ و من در جواب او توضیح داده ام که:من دوست دارم پیش شما باشم، اما گمان می کنم هرکسی می خواهد کاری بکند، باید در ایران بکند و فکر می کنم وقتی آدم در اروپا و درامریکا بماند گرفتار وضعیتی می شود که جلوی چشمتان است و دیگران هم شده اند. واقعیتی که شما می خواهید در آن تغییر بدهید، در آن تحول ایجاد کنید جای دیگری است...
    بدیهی است که در اینجا من دارم شرایط و تصمیم خودم را توضیح می دهم. در یک گفتگو هیچ چیز نمی تواند به اندازه ی سوالی که ابتدا مطرح شده، به روشن شدن مفهوم و جهت جوابی که به آن داده شده است کمک کند. زیرا در گفتگو، جواب با توجه به سوال و در برابر آن ادا می شود. به عبارت دیگر با سوالی که مطرح می شود، ذهن جواب دهنده در مجرای خاصی می افتد که آن سوال مطرح کرده است؛ زیرا می خواهد به آن سوال جواب دهد. به این ترتیب اظهارات من در درجه ی اول جواب این سوال است که چرا می خواهم برگردم به ایران و چرا نمی مانم در خارج کشور. آیا تو با این انتخاب مخالفی؟                                                                     
    اما از طرف دیگر، همه ی اینها، مرا و شما را از بحث کردن پیرامون مشکلاتی که در میان بخشی از ایرانیان خارج کشور وجود دارد منع یا معاف نمی کند و همه هم انگیزه ها و ظرفیت تبعیدیان را ندارند؛ پس چرا باید از بیان واقعیت طفره رویم؟                                                
مسئله مهاجرین و عوارض مهاجرت در کلیت آن، چه بخواهیم چه نخواهیم، وجود دارد؛ مسئله ای شناخته شده است و خاص ما ایرانیان هم نیست؛ اما بخشی از واقعیت زندگی هموطنان ما در خارج کشور، در همین مقوله می گنجد. هویت بومی و اصلی فرد مهاجر، به دلیل قطع رابطه ی مادی و واقعی او با محیطی که پدید آورنده آن هویت بومی بوده است، به تدریج ضعیف تر و کمرنگ تر می شود و هر چه طول مهاجرت او بیشتر شود، این تغییر عمیقتر و گسترده تر است. اما از سوی دیگر جذب مهاجر در سرزمین میزبان و همسازی با آن و کسب هویت جدید هم همیشه کار ممکن و ساده ای نیست. در جامعه ی میزبان زندگی واقعی در کوچه و خیابان و اداره و دانشگاه و کارخانه و مزرعه و ... جریان دارد و برای مهاجری که در زندگی واقعی جامعه ی میزبان حل نشده و در آن مشارکت و دخالت واقعی ندارد، فضاهای ذهنی و مجازی جای همه این عرصه های واقعی زندگی را می گیرد. دلیل پناه بردن افراطی بسیاری از مهاجرین به اینترنت نیز همین است و نتیجه ی آن هم پیش روی شما است.                                                      
    از یک طرف عکس العمل فرد مهاجر در برابر محیط میزبان، عکس العمل طبیعی فرد در یک محیط طبیعی است و به منظور محافظت از خویش، خود را در پوشش دفاعی می دهد و بیشتر در خود و در فضاهای ذهنی و مجازی فرو می رود؛ و از طرف دیگر بیگانگی روز افزون او هم از محیطی که منشاء و زاینده ی هویت اصلی او بوده است ، واقعیتی است غیر قابل انکار. در بسیاری موارد سرانجام مهاجر در می یابد که مهاجرت نه تنها راه حلی برای مشکلات او نبوده، بلکه برایش شکستی مضاعف به شمار میرود.این بحران هویت یا هویت مرکب، منشاء بسیاری از مشکلات و مسائلی است که ما هم نمی توانیم خود را از آن مبرا و مستثنی بدانیم و از کنار آن بی اعتنا بگذریم. واقعیتی است که اگر با انصاف به اطراف خود نگاه کنید به آسانی قابل رویت است، و اتفاقا مطرح کردن این بحث بیشتر به عهده ی شما است، زیرا روشنفکرانی که خود در خارج کشور زندگی می کنند، به این واقعیت نزدیکتر و از جهاتی برای اظهار نظر در باره آن صالح تراند.                                                                                                
    جنبه ی مهم دیگری از موضوع که به آن توجه نشده این است که این مصاحبه امسال صورت گرفته است و بدیهی است که ناظر به شرایط کنونی و تحولاتی است که امروزه جریان دارد نه
۲۵ سال پیش.                                                                                                               
    به دلیل امید های عبثی که بسیاری به جریان دوم خرداد بسته بودند و سرخوردگی ها و دلسردی هایی که پس از روشن شدن ماهیت این جریان و حدود توانایی های آن در میان آنها پدید آمده، موج گسترده ای از مهاجرت در میان کسانی که در آن فضا پرورش یافته بودند، به راه افتاد. کسانی که برای تحول همواره چشم توقع به بالا و به نیروی خارجی داشتند و فریفته ی موهومات نو لیبرالی هستند - که در این دو دهه به صورت وسیع تبلیغ شده است - اکنون ایران را رها کرده به اروپا و آمریکا می روند و در آنجا بیشتر در حاشیه رسانه های وابسته به طرف ذینفع در قضیه لنگر می اندازند و در آنجا فیل هوا می کنند. آیا اینها را نمی بینید؟ گمان می کنم آقای نقره کار از روی شخص مصاحبه کننده و رسانه ای که این مصاحبه با آن انجام شده است بهتر می توانست مخاطبان آن را شناسایی کند تا از طریق رمزگشایی های پیچیده ای که در مقاله خود کرده است. چرا در این باره بحثی نمی کنید و نظرتان را اعلام نمی کنید؟                              
    وقتی من در آن مصاحبه می گویم: .. من همواره به بچه های داخل کشور گفته ام که به طور کلی این وسوسه ی رفتن به بیرون را، اگر دلایل دیگری ندارند، از سر به در کنند آیا این بچه هایی که بر سر دو راهی رفتن و ماندن قرار دارند، می توانند تبعیدیان سیاسی باشند؟ آنان که امروز وسوسه ی بیرون رفتن یا نرفتن آن ها از کشور مطرح است چه کسانی هستند؟               
    ضمناً اگر سایت بازتاب یا هر رسانه ی دیگری که متعلق به این و آن است این موضوع را با قصد خاصی در بوق کرده است، این موضوع به من ربطی ندارد، زیرا من در این کار دخالتی ندارم.                                                                                                                 
    و آخرین کلام این که درباره ی بحث و جدل من با آن پژوهشگر و نویسنده ی گرانقدر هم که آقای نقره کار عبوری به آن اشاره کرده است و گویا آن را به صورت مسأله ی یک فرد و خارج از مسأله و چهارچوب واقعی آن می بیند، حرف بسیار دارم، اما این سخن می ماند تا وقتی دیگر.                                                                                                                    
    برای مسعود نقره کار و همه ی هموطنان عزیز دیگر خارج کشور آرزوی سلامتی، سربلندی و موفقیت روزافزون دارم.