در جدال با گفتمان غالب

امین حصوری

تقریبا بلافاصله پس از مرگ ناهنگام آیت الله منتظری، ایشان از سوی تریبون های اصلاح طلبان مفتخر به لقب پدر معنوی جنبش سبز یا القابی نظیر این گردید و بعد هم سایر پیام های تسلیت به اصطلاح سبز که در همه ی آنها با گشاده دستی، القاب افتخارآمیز مشابهی به این روحانی درگذشته توزیع شده بود. به نظر می رسد که مرگ منتظری همچون ارمغانی ناانتظار، طیف اصلاح طلب را در موقعیتی قرار داده است تا بار دیگر دلالت های مذهبیِ کمابیش از دست رفته ی رنگ سبز را در پیکر این نماد عمومی جنبش، پررنگ و برجسته نمایند. آنها در هر فرصتی - مانند همین یکی- نهایت تلاش خود را به کار می بندند تا تسلط آغازین نمادها و دلالت های مذهبی را به جنبش بازگردانند. آنها اگر چه بارها مخالفت آشکار خود را با طرح مطالبات سکولاریستی مردم در قالب برخی شعارها - نظیر استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی در ۱۳ - آبان اعلام کرده اند، ولی اعتراضات گسترده ی ۱۶ آذر که طیف اصلاح طلبان حکومتی با اکراه و در ساعات پایانی روز ۱۵ آذر - با صدور بیانیه شانزدهم آقای موسوی- به حمایت از آن پیوستند (و در تدارک آن تقریبا هیچ سهمی نداشتند)، جنبش را بیش از پیش به مرزهایی فراتر از چارچوب های مورد نظر این جناح سیاسی برد.

 

اما درست بعد از برگزاری اعتراضات با شکوه ۱۶ آذر و مقاومت های جانانه ی روزهای پس از آن، بلوای پاره شدن عکس خمینی، اگر چه با تکیه بر حرمت تابوی مشترک (بت اعظم)، از سوی حاکمیت مستقر (به سان پیراهن عثمان) به منظور به چالش کشاندن و آچمز کردن اصلاح طلبان برجسته و جنجالی شد، اما در عمل به اصلاح طلبان یاری رساند تا به کمک آن در جهت بازگرداندن دامنه های فرارونده ی جنبش به محدوده های گفتمان اسلامی مورد نظر خود قدم های پوپولیستی موثری بردارند: مصاحبه های جانانه ی سران اصلاحات (یا متولیان خودخوانده ی جنبش) در دفاع از آرمان های خمینی و تجدید بیعت با آن امام راحل و اعلام مجدد دیدگاههای ارتجاعیِ خود از زبان مردم معترض و پیوند زدن بی محابای جنبش سبز با آرمان های خمینی (بخوانید اسلام سیاسی) بخشی از این اقدامات بود. هدف البته تحمیل ادبیات اسلامی یا به عبارتی بازگرداندن هژمونی گفتمان اصلاح طلبانه به جنبش بوده و هست (گفتمانی که هژمونی آن) در دو ماه اخیر در معرض تهدید و فروپاشی قرار گرفته بود

 

آنها به درستی می دانند که سرنوشت کلی یک جنبش را در نهایت گفتمانی تعیین خواهد کرد که بتواند با تفوق بر سایر گفتمان ها، تسلط خود را بر جنبش گسترش داده و تثبیت نماید. (فرآیند انحطاط انقلاب ۵۷ را به یاد بیاوریم). بر این اساس برای مثال - مهم نیست که بخش معترض جامعه تا چه حد با دیدگاههای خمینی موافق باشد و یا اینکه این ترفند سیاسی چقدر بتواند در باز انتشار و مقبولیت یافتن دیدگاههای خمینی در نسل جوان موثر باشد؛ بلکه مهم آن است که با بهره گیری از فضای بر انگیختگی عمومی بر سر این چهره ی تاریخی و تشدید منازعه با دشمن مشترک (استبداد زنده و بالفعل)، بتوان به نیابت عموم و به بهانه ی پیشبرد مبارزه، انحصار تعیین و ترسیم چارچوب های معنایی جنبش را کسب کرد. ترسیم این مرز بر مدار قداست بخشی به راه خمینی و آموزه های جدیدا تعدیل شده ی اسلام سیاسی، دقیقا همان چیزی است که بقای اصلاح طلبان در این جنبش و سرنوشت سیاسی آینده ی آنان در گرو آن است.

 

اما برای سایر فعالین جنبش که در مقابل چنین رویه ای سکوت کردند یا با روش های خاص خود با آن همراهی کردند، استدلال عمده یا بهانه ی اصلی همان پرهیز از تفرقه و جلوگیری از سوءاستفاده ی حاکمیت از بلوای عکس خمینی بود. به عبارتی بازی کردن انفعالی در زمینی که دیگران پیش روی ما می گسترند. این رویکرد به خصوص از سوی دوستانی مشاهده می شود که فراز و فرودهای جنبش را تنها با شور و احساس انسانی خود دنبال می کنند و وزن چندانی برای تحلیل مستقلِ این جنبش قایل نیستند و در عمل به مصرف کنندگان و اشاعه دهندگان گفتمان های تحلیلیِ غالب بدل می شوند. (۱)

 

شاید بسیاری از ما در گرماگرم جنبش عمومی فراموش می کنیم که نتیجه ی این جنبش از مسیر و فرایند آن مستقل نخواهد بود؛ فرآیندی که اگر از گفتگوی جمعیِ همراه با رویکرد انتقادی تهی شود (یا به قول معروف شور جمعی بر شعور جمعی پیشی بگیرد)، سرنوشت آن چیزی متفاوت از سرنوشت جنبش های پوپولیستی نخواهد بود. در واقع خطر پوپولیسم همیشه در کمین جنبش های اجتماعی و توده ای است، تا سرنوشت جنبش ها را در نهایت به منافع قدرتمداران پیوند بزند. البته تاکید بر واقعی بودن این خطر به طبع لزوم همراهی کردن با جنبش کنونی مردم را نفی نمی کند، بلکه تنها ظرافت ها و دشواری های این همراهی را یادآوری می کند. حرف بر سر آن است که این جنبش، خوب یا بد، تنها نهالی ست که برای شکوفایی آزادی و رهایی در ایران در دست داریم. پس بایسته است که با تمامی دانش و خرد و توان جمعی مان در پاسداری و رشد این نهال بکوشیم.

 

واقعیت آن است که برای همراهی با جنبش، ملزم به پذیرش گفتمان های عمومی نیستیم، بلکه باید با نقد و شفاف سازی گفتمان های رایج و نشان دادن ضعف ها و تناقض های درونی آنها، گفتمانی را پی ریزی کرده و پرورش دهیم که برای تحقق مطالبات عام مورد نظرِ مردم و مورد نیاز جامعه، فاقد تناقضات ساختاری باشد. گفتمانی که محورِیتِ آن نه بر نفی برخی اشخاص و تایید اشخاص دیگر، بلکه بر طرح و پافشاری بر مطالبات و خواسته های مشخص استوار باشد؛ خواسته هایی واقعی که عمومیت یافتن آنها بتواند پذیرش عام و مقبولیت یافتن نیروهای کلان حاضر در عرصه ی جنبش را مشروط به اصل پایبندی واقعی و عملی آنها به این مطالبات نماید و بدین سان سمت و سوی جنبش از خطر در غلطیدن به سراشیب پوپولیسم (بهشت فرصت طلبان سیاسی) محافظت شود(۲)

 

در مورد واقعه ی اخیر یعنی مرگ آیت الله منتظری هم باید گفت بی تردید پتانسیل هایی در این واقعه برای بهره گیری تاکتیکی از امکانات آن در جهت گسترش دامنه ی جنبش وجود دارد، اما در عین حال نباید غافل از آن بود که جناح اصلاح طلب هم درست به بهانه ی گسترش امکانات جنبش، از این واقعه در جهت تحکیم ادبیات مذهبی و تثبیت گفتمان سیاسی خود در جنبش بهره خواهد برد. به عبارتی آن ها با کمک این واقعه خواهند کوشید دامنه ی جنبش را تنها بر بستر مفاهیم و تعابیر خود و در جهت بسط عمومی آنها گسترش دهند. (با اعلام عزای عمومی از سوی کروبی و موسوی این فرآیند هم اکنون آغاز شده است).

موضوع آن نیست که جناح اصلاح طلب را از راه مالوف و حیاتی اش بازداریم، یا به پتانسیل های انکشاف بیشتر جنبش در چنین فرصت هایی بی توجه باشیم؛ موضوع آن است که ابزار گسترش و تحکیم گفتمانی قرار نگیریم که از بنیاد به آن بی باوریم و فاجعه بار بودنش را (در صورت استقرار مجدد)، در سی سال گذشته تجربه کرده ایم(۳). مخلص کلام همراهی انتقادی!

 

به عنوان مثال همصدا با شعارهای اصلاح طلبان، آقای منتظری را در مرتبه ی رهبر معنوی جنبش ارتقاء ندهیم و یا جنبش سبز را بیش از آنچه هست با المان های مذهبی پیوند نزنیم. در غیر این صورت هم بر داعیه ی کذاییِ اسلامی بودنِ جنبش مهر تایید زده ایم و هم جنبش را اسیر اسطوره های تازه ای کرده ایم که در نهایت هر یک وزنه ای بر پای پویاییِ آن خواهند بود. در عوض می توان در عین تاکید افشاگرانه بر اختلافات عمیق و سابقه دار میان منتظری و استوانه های جناح حاکم و یا ستودنِ مخالفت های این شخص با سرکوب مردم و حمایت هایش از جنبش، در گزینش شعارها هشیارانه تر عمل کرد، تا فرصت مصادره ی قدرتمدارانه ی این واکنش ها محدود گردد. شاید مقایسه ی شعار هوشمندانه ای که مردم نجف آباد در روز اعلام وفات منتظری برگزیدند(منتظری، منتظری، آزادی ات مبارک!) با شعارهایی که در همین روز - برای نمونه - دانشجویان شریف و علم و صنعت سر دادند، برای درک بهتر این موضوع راهگشا باشد.

 

از سوی دیگر می توان به نقد رویکردهای پرتناقض (یا ریاکارانه) سران اصلاح طلب نسبت به آیت الله منتظری پرداخت: چگونه می توان منتظری را رهبر معنوی جنبش سبز خواند و همزمان جنبش سبز را در مسیر آرمان های امام راحل معرفی کرد؟! آیا غیر از این است که منتظری به دلیل سرپیچیدن از راه امام و اجتناب از سرسپردگی مطلق به او از هرم قدرت کنار نهاده شد؟! یا چگونه آقای خاتمی و همراهانش چنین ارادت اغراق آمیزی نثار مرده ی آقای منتظری می کنند، در حالیکه آغاز حصر خانگی شش ساله ی آقای منتظری توسط باند خامنه ای (در سال ۷۶) به دلیل انتقاداتی بود که وی در خلال یک سخنرانی نسبت به مشی مماشات جویانه ی دولت خاتمی و اصلاح طلبان در مقابل زیاده خواهی ها و دخالت های انحصارطلبانه ی حلقه ی رهبری در پیش گرفته بود. انتقاد به روندی که حمایت میلیونی مردم را فدای مصالحه طلبی و مصلحت جویی ها می نمود؛ روندی که آینده ی تباه آن در همین سخنرانی گوشزد می گردد. (۴)

 

بی تردید آیت الله منتظری به دلیل اعتراض به کشتار های ۶۷ و افشای بخش هایی از آن و نیز انتقادهای مکرر از استبداد خامنه ای و ایستادگی در برابر آن در حد توان ، در زمره ی باشرفترین فقها و روحانیون نظام حاضر بود (در عمل به سختی می توان سایر عناصر معدود این مجموعه را برشمرد)؛ اما نباید از یاد برد که حتی فردی مانند منتظری هم به رغم مخالفت هایش با سیاست های نظام حاضر (پس از سال ۶۷) و ایستادگی هایش در مقابل آن، همچنان بیرون از حلقه ی مرسوم فقهای شیعه نیست؛ جایی که با پیش فرضی خدشه ناپذیر، اسلام را مقدم بر انسان می دانند و آن جایی هم که بی واسطه از انسان سخن می گویند، به خاطر پایبندی به نص اسلام یا حفظ مصلحت اسلام و یا در جدال با رقبای سیاسی است.

نباید از یاد ببریم که سکولاریسم یکی از پیش شرط های اساسی هر گونه گذاری به یک نظام دموکراتیک است. بنابراین در پروسه ی طرح چنین خواسته ای و و پافشاری بر آن و در شرایط و موقعیت کنونی جنبش، رضایت دادن تاکتیکی به هر گونه طرحی کمتر از حذف ولایت فقیه، پایمال کردن تمامی جانفشانی های جنبش مردمی و فرصت های تاریخی برآمده از آن است. شاید به لحاظ سمبولیک هم مرگ منتظری به عنوان یکی از بانیان اصلی نظریه ولایت فقیه، نشانه ی فرا رسیدن دورانی است برای فراتر رفتن از هر گونه ایده ی ولایت فقیه: فردی یا جمعی؛ مشروط یا مطلقه ؛ مادام العمر یا موقت؛ انتصابی یا انتخابی!

 

بسیاری نمی دانند / - وقتی رژه می روند- / دشمن پیش قراولشان است./

صدایی که به آنها فرمان می دهد / صدای دشمن شان است /

آنکه از دشمن سخن می گوید / خود دشمن است! / برتولت برشت

 

**************************************

۲۹ آذرماه ۱۳۸۸

 

پانوشت:

۱ـ مثال ملموس و زنده ای از این رویه ی انفعالی را در فصای فیس بوک می توان ردیابی کرد؛ جایی که به طور عام اغلب لینک های مبادله شده در مورد جنبش، مربوط به خبرها یا تحلیل هایی است که خاستگاههای رسانه ای کمابیش یکسانی دارند و حداقل از گفتمان سیاسی واحدی تغذیه می شوند. (لینک های ارجاع داده دشده به مستندهای تصویری یوتیوب یا خبر/گزارش های وبلاگی خارج از این روند هستند). به طبع در اینجا بحث بر سر نادیده گرفتن نقش و تاثیر مثبت شبکه های مجازی مانند فیس بوک در گسترش عمومی این جنبش نیست(با کارکردهای انکارناپذیرش در جهت اطلاع رسانی و تهییج عمومی و نیز امکاناتش در جهت ایجاد همبستگی و خودسازمان دهی جنبش). حرف بر سر آن است که در حال حاضر تنها بخشی از قابلیت ها و امکانات آگاهی بخش و خلاقانه ی این شبکه(ها) فعال شده است. این در حالی است که به طور مشخص فیس بوک در کنار کارکردهای مثبت یاد شده، به دلیل غلبه ی رویکردهای انفعالی نسبت به جنبش، خصلت هایهمسان ساز را هم در بطن خود حمل می کند، که نتیجه ایست از پیروی غیر انتقادی از گفتمان های غالب.

 

۲ـ برای نمونه آیا ما به قدر کافی در مورد فرآیند تطهیر و عروج مجدد رفسنجانی و رواج دیدگاه ناموجهی که هوشمندی سیاسی او را وزنه ی متعادل کننده ای برای ایستادگی در برابر نظام قلمداد می کند، تعمق و ایستادگی کرده ایم؟ دیدگاهی که در روایتهای رسمی اصلاح طلبان از جنبش، مدام برجسته و تکثیر می گردد و در خلال آن هر اظهار نظر ریاکارانه و مصلحت اندیشانه ی این کهنه بازیگر سیاست، به انواع لطایف الحیل و شعبده های تحلیلی، توسط یاران افتخاری و اعوان و انصار قدیمی اش، به عنوان سیاستی مدبرانه و دشمن شکن تعبیر می گردد. در حالیکه همزمان خبر می رسد که نمایندگان رفسنجانی در حال مذاکره با برخی سران اپوزیسیون (و احتمالا لابی گری با برخی دول فائقه ی غربی) برای چگونگی مهندسی کردنِ فرآیند گذار بی دردسر از جمهوری اسلامی هستند! رجوع کنید به ترجمه ی مصاحبه ی روزنامه ی دی سایت آلمان با عباس میلانی:

http://news.gooya.com/politics/archives/2009/12/097693.php

در عین حال از سوی برخی روشنفکران این طیف، نحوه ی تحول سیاسی در شیلی در پایان زمامداری مطلقه ی پینوشه، به عنوان مدل قابل قبولی برای گذار از وضعیت حاضر معرفی می گردد.... به نظر می رسد با نزدیک شدنِ جنبش به فازهای بازگشت ناپذیر آن، جریاناتی با جدیت در تلاشند که برای پرهیز از ضرورت های سیاست مردمی و تن ندادن به آن، سیاست های کهنه ی مذاکره از بالا (معامله) را تئوریزه و تجویز می کنند! آیا در ادامه ی این روند، باید در انتظار صورت تازه ای از پیمان گوادالوپ هم باشیم؟!

 

۳ـ عده ای خوشبینانه بر این گمانند که می توان از المان های مذهبی و گفتمان تعدیل شده ی اسلام سیاسی به طور تاکتیکی استفاده کرد و نهایتا از آنها گذر کرد. امکان پذیریِ چنین تصوری اگر چه دور از ذهن نیست، اما تحقق آن کار بسیار دشواری است که به چگونگی موازنه ی قوا میان بخش های مختلف جنبش بستگی خواهد داشت. به طور کلی رها کردن جنبش از چارچوب های معنایی و بسترهای هنجارسازیِ آن فرآیند پیچیده و دشواری است. نباید فراموش کرد که این جنبش بنا به ماهیت منفذ آغازینِ جاری شدنش (انتخابات) و ظرف های اولیه ی انکشاف آن(همراهی جناح اصلاح طلب)، خواه ناخواه حاوی پاره ای از المان های مذهبی و برخی مفاهیم محوریِ گفتمان رسمی و رایجِ اصلاح طلبانه هست. در این میان وظیفه ی نیروهای مترقی و مستقل آن است که همپای رشد جنبش و تعمیق سطح مبارزات مردم، با ظرافت و هوشمندی، سلطه ی این عناصر گفتمانی را به چالش بکشند، نه آنکه خواسته یا ناخواسته به تقویت آنها خدمت کنند.

۴ـ سخنرانی تند منتظری در سال ۷۶ در انتقاد به استبداد خامنه ای و مماشات خاتمی (اندکی پیش از آغاز حصر خانگی) :

http://www.youtube.com/watch?v=BH5VnsFCpMg&feature=player_embedded