به انگیزه ششمین سالگرد فاجعه 11 سپتامبر

 

             = تفاوت ما با دو قطب این جدال =

 

                                   

                                   آرش کمانگر

 

 

                  

 

 

شش سال پیش در 11 سپتامبر 2001 شماری از جوانان عرب معتقد به بنیادگرایی و فناتیسم اسلامی با بدست گرفتن کنترل چند هواپیمای مسافربری امریکا برجهای دوقلوی مرکز تجارت جهانی نیویورک و نیز ساختمان مرکزی پنتاگون را مورد حمله انتحاری خود قرار میدهند . هواپیمای دیگری که ظاهرا هدف آن کاخ سفید بوده است ، قبل از رسیدن به مقصد خود ، سقوط میکند . در جریان این رشته عملیات تروریستی حدود سه هزار نفر کشته میشوند .

به دنبال وقوع این فاجعه هولناک ، سه نوع گمانه زنی صورت گرفته است : 1- این عملیات تروریستی توسط سازمان سیا  سازماندهی شده تا به بهانه آن بتوانند به رویاهای جنگ طلبانه نئوکانهای حاکم بر دولت امریکا  جامه تحقق بپوشانند . 2- هیئت حاکمه امریکا هیچ اطلاعی از این رشته عملیات تروریستی نداشته است . 3- سازمانهای اطلاعاتی امریکا از نقشه گسترده سازمان القاعده و بنیادگرایان اسلامی برای انجام عملیات تروریستی قریب الوقوع در داخل خاک امریکا آگاهی داشتند ، اما از هر گونه اقدام پیشگیرانه خودداری ورزیدند. جمعی این خودداری را صرفا ناشی از سهل انگاری و رقابت و عدم هماهنگی سازمانهای اطلاعاتی امریکا با یکدیگر میدانند و جمعی دیگر معتقدند که این انفعال ، عمدی بوده تا دولت امریکا بتواند با سوء استفاده از آن ،عصر نوینی را بر پایه یک نظم جدید امپریالیستی آغاز نماید .  اکنون با توجه به اعترافات مقامات اطلاعاتی امریکا و از جمله یافته های کمیسیونی که پس از فاجعه 11 سپتامبر در امریکا شکل گرفت و نیز اظهارات  مکرر بن لادن و القاعده در مورد دست داشتن در این جنایت و تجلیل از آن عملیات ، به نظر میرسد که دیدگاه سوم بیشتر با واقعیات و فاکتها خوانایی داشته باشد . حوادث پس از این فاجعه  تا حدود زیادی صحت این ارزیابی را اثبات کرده است . با این همه ، اهمیت 11 سپتامبر نه به خاطر ابعاد هولناک تلفات جانی آن از میان شهروندان بی گناه ، بلکه به خاطر شکل دهی به دوران نوینی است که از پی آن حادث شده است . حوادث هولناکتر از این فاجعه نیز در سالهای گذشته رخ داده که قتل عام 800 هزار نفر در جنگهای قومی روآندا نمونه ای از اینگونه فجایع انسانی است . اهمیت اساسی 11 سپتامبر در خود آن عملیات تروریستی  نبود بلکه پدید آمدن دورانی است  که چهره جهان ما را از هر سو دستخوش تغییرات مهم نموده است .

امپریالیسم امریکا پس از پایان جنگ سرد ، از همان دوره ریاست جمهوری جورج بوش پدر و تهاجم نظامی به عراق بدنبال اشغال کویت توسط ارتش صدام حسین ، دکترین نظم نوین جهانی را اعلام داشته بود که میبایست بر پایه یک دنیای تک قطبی شکل میگرفت که در آن امریکا نقش ژاندارم جهان را ایفا میکند . اما تحقق گسترده این دکترین در آن زمان هنوز امکان پذیر نبود کمااینکه دیدیم ارتش امریکا پس از اندکی پیشروی  در خاک عراق ، به یکباره عقب کشید و نه تنها تلاشی برای سرنگونی حکومت صدام صورت نداد بلکه هزاران تن از مردم معترض عراق را بی دفاع به زیر رگبار ارتش عراق فرستاد . اما ده سال پس از عملیات توفان صحرا ، جورج بوش پسر و نئوکانهای پشتیبان او ، از فاجعه 11 سپتامبر همچون " مائده ای آسمانی " استقبال کردند تا  چهارنعل به سوی تحقق رویاهای خود در زمینه شکل دهی به نظم نوین جهانی و تبدیل امریکا به امپراتور جهان پیش بروند . این سیاست آنها  به غیر از تهاجم خونبار به افغانستان و عراق ( که هزاران بار بیش از فاجعه 11 سپتامبر تلفات انسانی ببار آورده اند )، از یک سو موجی از عملیات تروریستی کور و انتحاری در تمامی نقاط جهان و از جمله اروپا براه انداخته و از سوی دیگر به بهانه این اقدامات تروریستی بنیادگرایان اسلامی ، دول سرمایه داری شروع به تحدید شدید آزادیهای مدنی نموده و شهروندان کشورهای خود را بیش از پیش زیر کنترل پلیسی  قرار داده اند .

در برابر این نظم و بی نظمی  نوین جهانی که از لحاظ ابعاد توحش چیزی از دوران ظهور فاشیسم در جنگ جهانی دوم کم ندارد ، میتوان و باید ایستاد . اما نیرو و آلترناتیوی که میتواند در برابر تهاجم امپریالیستی به ایستد جریان اسلام بنیادگرا نیست بلکه چپ لائیک و سوسیالیست است که برای جهانی عاری از هر نوع ستم طبقاتی ، ملی ، جنسی و مذهبی مبارزه میکند و قادر است بر فراز جنگ صلیبی مزدوران اسلامی یا مسیحی نظام سرمایه ، از یک افق روشن مبتنی بر آزادی و برابری دفاع کند .

در این میان متاسفانه باید اعتراف نمود که در صفوف جنبش چپ هستند افراد و جریاناتی که به بهانه مبارزه با امپریالیسم  ، اسلامگرایان را متحد خود می پندارند و بر سیاستهای مبارزاتی آنها صحه میگذارند . حال آنکه آنها نه متحد و حتی همسوی ما بلکه همچون نئوکانها و دیگر نیروهای جهان سرمایه دشمنان واقعی رهایی کارگران و زحمتکشان از بهره کشی و ستم نظام سرمایه هستند . در رابطه با اهمیت این تفاوت ، لازم است اندکی  موضوع را بشکافیم .

تردیدی نیست که بنیاد گرایان اسلامی و فعالتر از همه آنها " شبکه القاعده" مشغول نوعی مبارزه و درگیری با قدرتهای مهم امپریالیستی – آمریکا، انگلیس و غیره – و دولتها و متحدین آنها در کشورهای خاور میانه هستند. شکی نیست افسارگسیختگی آنها ، یک شبه و فی البداهه پدید نیامده ، بلکه محصول سیاستهای تجاوزگرانه، غارتگرانه و سرکوبگرانه قدرتهای بزرگ سرمایه داری به سرکردگی دولت آمریکا می باشد .  بیگمان ، فاندمنتالیسم اسلامی نوعی پاسخ به تهاجم امپریالیستی می باشد، منتهی ، پاسخی عمیقاً ارتجاعی، انحرافی، کور و در تحلیل نهایی، تقویت کننده هارترین جریانات راست و محافظه کار در دول غربی .

 بنیاد گرایی اسلامی، اگر چه به لحاظ ایدئو لوژیک ، زمینه در پوسیده ترین افکار و خرافه های مذهبی در عصر برده داری و فئو دالیته دارد ، اما به لحاظ سیاسی، جنبشی " مدرن " و امروزیست. از اینرو اگر امپریالیسم وجود نمی داشت، بعید بود که فرقه های مذهبی موجود در خاور میانه ، بتوانند جنبشی وسیع و " میلیتانت" پدید آورند که سوار بر نارضایتی و حس حقارت انبوه میلیونی لگد مال شده گان و جوانان سرخورده، این چنین " موی دماغ حضرات" شوند .

عروج این جنبش ارتجاعی در عین حال ناشی از تضعیف موقعیت چپ لائیک در جوامع مختلف است که هنوز نتوانسته اند از زیر آوار " سوسیالیسم واقعاً موجود" خود را بیرون بکشند و با نقد ضعف ها و انحرافات گذشته و حال خود ( استالینیسم از یکسو و سوسیال رفرمیسم از سوی دیگر) دگر بار ثابت کنند که سوسیالیسم ، در برابر بربریت سرمایه، تنها آلتر ناتیو انسانی موجود است .

اما شکل گیری بسیاری از جریانات بنیاد گرای اسلامی، اگر چه از بحران آلترناتیو چپ ، بهره می گیرد ، اما معلول آن نیست ، بلکه بالعکس ، بر خلاف دعاوی کنونی ضد امپریالیستی اش، محصول تشویق و ترغیب خود امپریالیسم آمریکا و متحدین اش است که برای بزانو در آوردن" خرس قطبی" ( اتحاد جماهیر شوروی ) دکترین " کمربند سبز" را اختراع نمودند . در فاصله سالهای 1978 و 1979 میلادی، دو حادثه مهم در جوار اتحاد شوروی رخ داد . انقلاب ایران و کودتای نیروهای وفا دار به شوروی در افعانستان ( " انقلاب ثور")!! هر دو واقعه ، به عمر دو رژیم وفا دار به غرب در منطقه استراتژیک خاور میانه پایان داد، اما هر دو حادثه ، از یک تناقض بزرگ رنج می بردند . در افعانستان، حرکت کودتایی حزب دمکراتیک خلق( محصول اتحاد احزاب پرچم و خلق) صرفاً با تکیه بر بخشی از ارتش و تود ه های روشنفکر شهری صورت گرفته بود و فاقد پایگاه مردمی در جوامع و قبایل عشیره ای – فئودالی و گرفتار در چنگال طاعون مذهب ، بود. به همین خاطر به مجرد بر خاستن اولین جرقه های مقاومت " مجاهدین اسلامی" افغانستان ، نیازمند کمک و حضور مستقیم ارتش شوروی شد که این به نوبه خود ، مائده " آسمانی"، بزرگی برای امپریالیسم آمریکا و متحدین اش بود که بعد از شکست خفت بار در جنگ ویتنام ، مترصد فرصتی برای انتقام بودند .

در ایران اما که انقلاب بهمن، به عمر وفادارترین مهره آمریکا در منطقه، پایان داده بود، این تناقض خود را بدین شکل جلوه گر ساخت که بر خلاف بسیاری از انقلاب های سده بیستم که  چپ ها ، نیروی بلامنازع  رهبری کننده بودند، انقلابی بدون رهبری و حتی حضور موثر آنها ( که بخشاً ناشی از قلع و قمع شدن بی امان نیروهای چپ در دوران پس از کودتای 28 مرداد و بویژه دردهه های چهل و پنجاه بود ) شکل گرفت. آمریکا و متحدینش پس از اینکه مطمئن شدند، شاه را نمی توانند نجات دهند، تمام کوشش خود را بکار گرفتند که خمینی و دار و دسته اش ( که در ضد کمونیسم آنها شکی نبود ) انقلاب عظیم مردم ایران برای آزادی، استقلال و برابری را " ملا خور" کنند و هژمونی آنرا بدست گیرند. با حاکم شدن روحانیون ضد کمونیست برایران و نیز زمین گیر شدن شوروی در افغانستان در برابر مجاهدین تحت الحمایه غرب، آمریکا متوجه " معجزه " کمر بند سبز" اسلامی به دور اتحاد شوروی شد و سخت امیدوار گشت که  لااقل در کشورهای " مسلمان نشین" می تواند تحت لوای گروهها و جنبشهای بنیاد گرای اسلامی، مانع از پیشروی کمونیستها و انقلابات رهائی بخش شود. در همین راستا بود که آمریکا علاوه بر کمک به کلیه گروههای " جهادی" افعانستان و بعدها طالبان، اقدام به کمک به " اسامه بن لادن" ( یکی از سرمایه داران بزرگ عربستان) نمود تا با ایجاد یک شبکه بین المللی بنام القاعده ، داوطلبین مسلمان از کشورهای مختلف را جمع آوری و پس از آموزش ، به جهاد علیه ارتش شوروی و دولت تحت الحمایه او در افغانستان وا دارد . در این راستا سازمان سیا و پنتاگون صدها میلیون دلار صرف تقویت این شبکه و جریانهای مشابه نمودند. اما خیلی زود، سیاست " کمر بند سبز" بعد از موفقیت های اولیه اش، کار برد خود را از دست داد و بعضا ً به ضد خود تبدیل شد.

خمینی و حکومتش با اشغال سفارت آمریکا و تائید عمل  گروگانگیری دانشجویان پیرو خط امام، نخستین جلوه این تناقض بود. خمینی و دار و دسته اش البته برای به اصطلاح خارج کردن پرچم رادیکالیسم از دست جنبش رو به اعتلای چپ در ایران و نیز فراهم کردن زمینه های سرکوب این جنبش و کلاً پایان دادن به برخی دستاوردهای دمکراتیک انقلاب بهمن ، ماجرای اشغال سفارت را راه انداخته بود، اما به هر حال آمریکا، انتظار نداشت که ملایان این چنین قدر نشناس باشند و به شکستن نمکدان بپردازند. بعلاوه دشمنی رژیم اسلامی ایران با رژیم اسرائیل و نیز تاکیدات مکرر خمینی مبنی بر " صد ور انقلاب اسلامی" ( که به معنای به خطر انداختن امنیت رژیمهای وابسته به آمریکا در کشورهای عربی و " مسلمان" بود) هم مزیدی بر علت شد تا آمریکا آرام آرام متوجه شود که خصم جدیدی پیدا شده که اگر چه شدیداً ضد کمونیست است و مشکلی با ادامه حیات مناسبات سرمایه داری و نابرابریهای طبقاتی ندارد، اما بدلیل استقلال سیاسی نسبی اش و بدلیل ضدیت با اسرائیل و دعوی بر پایی خلافت بزرگ اسلامی، می تواند تا حدودی منافع غرب و آمریکا را از موضعی عقب مانده و ارتجاعی به خطر اندازد. این خطر موقعی جدی تر شد که رژیم خمینی میلیاردها دلار از ثروت ملی کشور را صرف تقویت و یا ایجاد گروههای بنیاد گرای اسلامی در اقصی نقاط جهان نمود. مشابه چنین کمک های هنگفتی را رژیم عربستان سعودی هم برای رواج قرائت خود از اسلام ( وهابیت ) نیز می نمود، اما آن کمک ها صرفاً جنبه دینی داشته و خطر سیاسی برای منافع غرب پدید نمی آورد، اما کمک های رژیم خمینی، اساساً خصلت سیاسی داشت و در واقع میخواست اندیشه تئو کراسی ( ( حکومت دینی) را جهانگیر کند . آنتی سمیتیزم ( یهود ستیزی) جمهوری اسلامی ایران نیز نقش مهمی در کانالیزه کردن این کمک های هنگفت ایفاء می کرد. از سوئی دیگر با بیرون رفتن قوای شوروی از افغانستان و سقوط حکومت تحت الحمایه آنها و روی کار آمدن یک رژیم اسلامی در آن کشور، عملاً ضرورت وجودی القاعده نیز به زیر سئوال رفت، اما بن لادن و یارانش بجای انحلال این شبکه بزرگ، متمول و مجهز، تصمیم گرفتند که بر سر مسئله اشغال فلسطین توسط اسرائیل و کمک غرب به این رژیم با آمریکا شاخ به شاخ شوند . ار این نقطه به بعد، القاعده مولود " سیا" به بلای جان آمریکا تبدیل شد. بمب گذاریهای آفریقا ، عربستان ، یمن و بالاخره عملیات بی سابقه 11 سپتامبر در آمریکا، محصول تضادهای این دو نیروی ضد مردمی متخاصم در دوره سیاسی جدید بود و از آنجا که جنبش چپ هم بعد از فروپاشی بلوک شرق، دوره عقب نشینی خود را طی می کرد و نمی توانست نارضایتی انبوه میلیونی زحمتکشان از سیاستهای امپریالیستی و دولتهای وابسته اش را بسوی یک آلترناتیو مترقی، آزادیخواهانه، برابری طلبانه و در عین حال سکولار، هدایت کند ، زمینه بیش از پیش برای یکه تازی دستجات رنگارنگ فاندمنتالیست فراهم آمد.

آمریکا در برابر اینگونه هم آورد طلبی های بنیاد گرایان اسلامی و نیز رژیم " نامطلوب" صدام حسین، ابتدا افغانستان و سپس عراق را به اشغال خود در آورد و حضور نظامی خود در خلیج فارس و کشورهای عربی منطقه را به شدت گسترش داد. این سیاست جنگ طلبانه و تجاوز گرانه، بحای لگام زدن بر اسلام گرایان، سبب رشد کمی و نیز گسترش دامنه عملیات آنها از خاور میانه تا اروپا شد . کسانیکه بمب گذاریهای انتحاری و تروریستی در لندن ، اسپانیا و سپس قاهره و هند و ... را مشاهده کرده اند، بخوبی پی خواهند برد که آمریکا و متحدینش در جنگ صلیبی شان علیه " تروریسم " تا چه حد با هزیمت روبرو شده و تا چه حد پیروزی در این نبرد ( به وسعت سیاره ما) برای آنها دور از دسترسی جلوه می کند. با این همه گزینه آنها جز تداوم جنگ نیست و در این میان، این مردم و شهروندان عادی هستند که قربانی تخاصم بربر منشانه دو طرف این منازغه ارتجاعی می شوند. کافیست به جنگ عراق نگاه کنیم تا با رقم وحشتناک 600 هزار کشته در عرض چهار سال  مواجه شویم که حدود 60 در صد آنها زن و کودک بوده اند.

در مواجهه با این تراژدی ، عده ای با عدول از مواضع ضد امپریالیستی و استقلال گرایانه خود، به بهانه توحش اسلامگرایان و محکوم کردن تروریسم کور آنها، در کنار آمریکا و متحدینش قرار گرفته و برخی تلویحاً و برخی صراحتاً  جنگ آمپریالیستی آنها را نبرد برای دمکراسی جار میزنند!! در مقابل این طیف، گروهها و جریاناتی وجود دارند که به بهانه محکوم کردن تروریسم دولتی آمریکا و متحدینش و نیز سیاستهای غارتگرانه و تجاوز گرانه آنها، تلویحا و یا آشکارا به توجیه عملیات ترورینس اسلامگرایان می پردازند. عملاً در عرصه مبارزه سیاسی حاضر به محکوم کردن قاطع آنها نیستند. این نظر بویژه در بخشی از چپ اروپا و آمریکای شمالی رایج است که برخی از آنها ضمن سکوت در برابر وحشیگریهای بیناد گرایان اسلامی ، حتی آنها را نیروی رزمنده، رادیکال و مردمی نیز ارزیابی می کنند و اینجا و آنجا ، ائتلاف و همکاری با ایشان را نیز تجویز می نمایند.

اما بشریت مترقی و آزادیخواه و طرفدار صلح، راه سوم و بهتری نیز در برابر ایندو گزینه دارد : مبارزه همزمان با امپریالیسم و فاندمنتالیسم، و محکوم کردن بی قید و شرط هر نوع جنگ، عملیات تروریستی و بمب گذاری که جان شهروندان بیگناه را بخطر اندازد . آنهایی که در لندن و  مادرید  دست به عملیات تروریتس زدند و جان صدها انسان را گرفتند، مسلماً نسبت به ماهیت طبقاتی اکثر کسانی که از مترو و اتوبوس استفاده می کنند، جاهل نبودند. اکثریت این قربانیان کارگران و زحمتکشانی بودند که برای رفتن به سر کار و یا خرید مایحتاج زندگی ، ناگزیر از استفاده از وسایل نقلیه عمومی هستند، همچنانکه آن سه هزار نفری هم که در عملیات 11 سپتامبر در برج های دو قلوی نیویورک کشته شدند، از همین تیپ انسانهای زحمتکش بودند و چه بسا بسیاری از آنها مخالف سیاستهای امپریالیستی دولتهای خود بوده اند. شسشوی مغزی چند جوان با تبلیغات کور مذهبی و سپس وادار کردن آنها به عملیات انتحاری که هم خانواده خود و هم خانواده انسانهای بیشماری را داغدار می کنند،  نه تنها سبب لگام زدن بر سیاستهای امپریالیستی نخواهد شد ، بلکه آنرا تشدید هم خواهد نمود، همچنانکه سبب تحدید حقوق مدنی و آزادیهای فردی که دستاورد صدها سال مبارزه بشریت متمدن است در کشورهای غربی به بهانه حفظ امنیت شهروندان و مبارزه با تروریسم خواهد شد . مثلاً در جریان موج اول عملیات تروریستی در لندن، که همزمان با اجلاس سران هشت کشور پیشرفته سرمایه داری در اسکاتلند صورت گرفت، شاهد آن بودیم که چگونه از چند روز قبل، حدود 200 هزار تن از مبارزین آزادیخواه و عدالت جو و ضد جنگ ، از سراسر اروپا در اسکاتلند گرد آمده بودند تا صدای اعتراض خود را به تداوم سیاست های امپریالیستی اعلام کنند و یا در همان موقع کنسرت های میلیونی بزرگی در لندن و چندین شهر بزرگ دنیا برگزار شد که با شعار" فقر را به تاریخ بسپاریم" ! سعی در جلب توجه افکار عمومی و دولتها به مسئله فقر در جهان سوم و بویژه آفریقا داشت، اما تأثیر ایندو اقدام مثبت را مقایسه کنید با عملیات بمب گزاری لندن، تا براحتی در یابید که چگونه در یکی امپریالیسم افشا و منزوی می شود و در دیگری هارترین جناح های آن سر بلند و جسورتر ظاهر می شوند. بنابراین به اصطلاح مبارزه اسلامگرایان با " استکبار جهانی" نه تنها مبارزه مثبتی نیست ، بلکه حتی سبب تضعیف  جنبشهای اجتماعی مثبتی خواهد شد که به شیوه سیاسی و با بکار گیری ابزارهای انسانی ، کارزار بین المللی وسیعی را علیه جنگ ، تجاوز، غارت ، فقر و نابرابریهای طبقاتی ، از کران تا کران این کره خاکی بپا کرده اند. شما حتی در دهه ها و سالهای گذشته نیز که مبارزات چریکی توسط نیروهای عمدتاً چپ بر علیه آمریکا و دولتهای وابسته به آن صورت می گرفت به ندرت شاهد آن بودید که خون از دماغ یک آدم بیگناه جاری شود. مثلاً در حالیکه اکثر دولتهای آمریکا ی لاتین به بیروی از آمریکا، موجی از دیکتاتوری و ترور و خفقان بر پا کرده بودند و سازمان سیا در بسیاری از آنها مستقیماً دخالت داشت ( که قتل چه گوارا نمونه ای از آن بود ) سراغ ندارید که چریکهای چپگرا ، چه در آمریکای لاتین و چه در خود ایالات متحده ( که میلیونها لاتین تبار زندگی و کار می کنند ) جان شهروند عادی آمریکایی بخطر افتده باشد. در ایران نیز چه در زمان شاه و چه در زمان جمهوری اسلامی، عملیات چریکی علیه مراکز و مقامات رژیم، معمولاً بدون هر گونه لطمه ای بجان شهروندان عادی صورت می گرفت . در مواردی آنها برای اینکه آسیبی به مردم وارد نشود، تن به دستگیری و سپس شکنجه و مرگ خود داده اند، اما حاضر نبودند جان کسانی را بخطر اندازند که بخاطر رهایی آنها، سلاح بدست گرفته بودند. بنابراین، ما شاهد دو نوع اخلاق و دو نوع شیوه کاملاً متضاد در مقابله با امپریالیست ها و تجاوزگران هستیم . روش سیاسی ، انسانی ، سکولار ، آزادیخواهانه ، صلح طلبانه و برابری طلبانه، و روش غیر سیاسی ، خشونت بار، جنایتکارانه، غیر انسانی و بنیاد گرایانه!

برای انتخاب یکی از این دو روش، نیازی به " عقل کل" شدن نیست .  کمی آگاهی ، کمی درایت سیاسی و کمی "اومانیسم" لازم است و صد البته قرار دادن این عبارت زیبای کارل مارکس در برابر خود و حاکم بر روش مبارزاتی خود، که :  " به اهداف شرافتمندانه ، تنها با وسایل شرافتمندانه ، میتوان دست یافت " !

                                          11 سپتامبر 2007