سخنی با جوانان شرکت کننده در جنبش اعتراضی اخیر مردم ایران!

احمد نوین

 

" تا زمانی که اُس و اساس قوانین کشور بر چنین پایه ای استواراست، تا زمانی که اداره کشور بر مبنای قانون اساسی جمهوری اسلامی است، باید بصراحت گفت که فرهنگ غالب بر طبقه حاکمه در ایران، فرهنگ قبیله ای است. فرهنگی است که تقدیر را جبر میداند و عملاً اختیار را نمی بیند ( و یا القاء مینماید که نمیبند!) . با تبعیت از چنین فرهنگی علی رغم همه فداکار های جامعه عملاً از فرهنگ قضا و قدر پیروی خواهد کرد. برای رهائی از این "سرنوشت" ، باید این دور باطل را گسست. ".

 

واقعیت اینست که روح الله خمینی در زمانیکه در اپوزیسیون رژیم محمد رضاشاه بود، بر علیه آزادی و برابری در جامعه ایران بصراحت ، سخن نگفت. از جمله نگفت که " قلم ها را بشکنید.".

برعکس، در تابستان و پائیز 1357 زمانی که او در " نوفل لوشاتو " ( پاریس ) اقامت داشت گفت ؛ شاه آزادی را در ایران کُشته است، اما، در حکومت اسلامی، همه آزاد خواهند بود که عقایدشان را ابراز واعلام نمایند.

خمینی گفت ؛ در حکومت اسلامی ایران، همه احزاب ( از جمله حزب کمونیست ) میتوانند به آزادی فعالیت نمایند. او میگفت ؛ شاه مملکت را چاپید و مردم را بخاک سیاه نشانده است.اما، در حکومت اسلامی ایران آب، برق و ... برای مردم ایران مجانی خواهد شد.

او بدرستی رژیم سرکوبگر شاه را متهم میکرد که ایران را به زندانی به وسعت کشور تبدیل نموده است. او وعده میداد که در جمهوری اسلامی ، زندانها تبدیل به پارک و مهد کودک خواهند شد.

 

پس از سقوط رژیم شاه و تشکیل دولت موقت مهدی بازرگان ، اجزاء تشکیل دهنده نظام جمهوری اسلامی ایران، بصراحت برای همگان روشن نبود و لذا اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران که بر علیه ظلم و ستم دربار، غارت ثروت های ملی توسط دولتهای امپریالیستی و شرکتهای چند ملیتی بویژه کمپانی های ایالات متحده امریکا و شخص محمد رضا شاه قیام نموده بودند ( در فقدان رهبری مترقی و سازماندهی مستقل و سراسری خودشان) ، رهبری روح الله خمینی را بر علیه رژیم ستم شاهی، پذیرفتند.

 

البته باید بخاطر آورد که قلع و قمع خونین عناصر و تشکل های مترقی در رژیم شاه نیز ازجمله در ساختن زمینه های فقدان رهبری و جنبش ترقیخواهانه سراسری مردم ایران، بسیار موًثر بود. بر چنین بستری، زمانیکه " بالائی ها" نتوانستند به گونه گذشته به زمامداری بپردازند و "پائینی ها " نیز دیگر حاضر نبودند که حاکمیت " بالائی" ها را بپذیرند - در خلاء رهبری و تشکیلات مترقی و سراسری در کشور - خمینی و یارانش بکمک شبکه سراسری مساجد، توانستند این خلاء را پُر کنند و لذا، روح الله خمینی ، رهبر بلامنازع جنبش ضد سلطنتی مردم ایران شد. در سایه همین رهبری و اعوان و انصار او بود که مردم در همه پرسی فروردین 1358 خود را با دو آلترناتیو " جمهوری اسلامی؛ آری يا نه " روبرو دیدند و کلاه گشاد نظام جهل و جنایت کنونی ، بر سرشان رفت و آینده تیره و تار در مقابشان قرار گرفت.

 

ضرب المثلی است که میگوید جاده جهنم را با سنگفرش های حُسن نیت، ساخته اند. . به کلام دیگر نیت خوب برای برقراری خوبی ها کافی نیست! چگونگی رسیدن به هدف نیز در فُرم گیری هدف بسیار تاًثیر گذار است. این نکته مهمی است. نمیتوان چشم مردم را بست و انتظار داشت که آنان مسیر درست را پیدا نمایند. هدف، وسیله را توجیه نمی کند.

در سال 1357، هر بار که نیروها و عناصر مترقی مردمی میخواستند در باره چگونگی تعیین شعارهای جنبش و خواست های مطالباتی آن بحث و گفتگو نمایند، با خشم عناصر وابسته به مراکز " روحانی " و یا " رهبری " ( اعم از معمم ومُکلا ) روبرو میشدند.

نظر عناصر و نیرو های وابسته به محافل مرتبط به " رهبری " این بود ؛ " بحث، بعد از انقلاب" . آنان همانند شخص خمینی، "پیروزی" را در " وحدت کلمه " جستجو میکردند. وحدت کلمه از نظر آنان تکرار بدون بحث و گفتگوی شعارها و مطالبات " رهبر " بود. به زعم آنان؛ غیر از آن و بیش از آن، " وحدت کلمه" را بهم میریخت و بنفع دشمن بود.

" رهبر " و حواریون او این شبهه را تقویت مینمودند که " ديو چو بیرون رود، فرشته در آید." . توگوئی کافی بود که دیو شاهنشاهی از اریکه قدرت بزیر کشیده شود و فرشته نجات ( روح الله خمینی ) بر اریکه قدرت ( رهبری، ریاست جمهوری، ریاست دولت ...) سوار شود، تا ایران جامعه ای آزاد، آباد و مرفه شود. مطالبات کارگران و زحمتکشان (اکثریت قریب به اتفاق شهروندان کشور) پاسخی انسانی یافته و برآورده شود.

 

عاقبت این دیدگاه، بر جنبش آزادیخواهانه ائی که رژیم ستمگر محمد رضا شاه را هدف گرفته بود چیره شد. شاه رفت. خمینی آمد. رژیم شاهنشاهی فرو ریخت و پایه های رژیم جمهوری اسلامی در ایران، گذاشته شد. نتیجه چه شد؟

در نظام ولایت فقیه در ایران، در سه دهۀ گذشته ، سهم کارگران، زحمتکشان و خانواده های آنان ، کار و زحمت فراوان، تحمل سیه روزی و عدم برخورداری از آزادی، رفاه و بی پاسخ ماندن مطالبات بحق و انسانی آنان بوده است.

رژیم پادشاهی سرنگون شد، اما، بقایای رژیم فرو ریخته شاه، بلافاصله پس از 22 بهمن 1357 بکمک کارگزاران رژیم جمهوری اسلامی آمدند و دستگاه سرکوب نظام پیشین را که در اثر مبارزات و جانفشانی های جوانان، زنان، کارگران، دانشجویان، معلمان، پرستاران... وملیتهای ساکن ایرا ن ، متحمل خسارات فراوان شده بود، ترمیم و باز سازی نمودند.

علاوه بربرقراری مراکز سرکوب قدیم ( شهربانی و گارد ویژه آن، ارتش، زندان ها و ... ) مراکز جدید سرکوب در سراسر کشور بر پا شد. زندان های مخفی و علنی جدید بی شمار ایجاد شد. در یک کلام، ایران زندان مردمان آزادیخواه و برابری طلب شد.

 

هیچ زندانی به پارک و مهد کودک تبدیل نشد. آب ، برق ، تلفن و مسکن ( بهداشت و درمان و آموزش و پرورش و ...) نه تنها مجانی نشد، بلکه قیمت های آنان و قبض های مطالباتی بهای آنها، کمر اقتصاد کارگران و زحمتکشان کشور را درهم شکسته است. زندگی بخش بزرگی از شهروندان کشور در زیر خط فقر به کابوسی بی پایان مبدل شده است. بیکاری و گرانی، گلوی اکثریت نسل جوان جامعه را روزمره میفشارد و این در حالی است که اقلیتی بشدت مرفه (و ابسته به جناح های رنگارنگ رژیم ) نمیدانند در داخل کشور، با ثروت های باد آورده ( بخوان حاصل از غارت نیروی کار کارگران و زحمتکشان و چپاول ثروت های ملی) چه باید بکنند. لذا این ثروت ها را همانند رژیم شاه بخارج از کشور منتقل میکنند و یا در راه پروژه های غیر ملی نظیر ماجراجوئی های ا تمی و غیره) به باد میدهند. ( بخوان به بدست صاحبان زر و زور در سطح بین المللی دلالان جامعه بین المللی - میسپارند.).

در کنار و بموازات چپاول ها، در 30 سال گذشته، هر صدای حق طلبانه و آزادیخواهانه و برابری طلبانه با دستگیری، زندان، شکنجه و اعدام پاسخ گرفته است. روزنامه های غیروابسته به مراکز قدرت، تعطیل شده اند. نمایندگان مجالس (همانند رژیم گذشته ) فرمایشی و بله قربان گو شده اند.

پس از اشغال سفارت امریکا در تهران( 1358) ، حاکمیت دیگر حتی اپوزیسیون وفادار به نظام جمهوری اسلامی (که قانون اساسی نظام، مجلس خبرگان رهبری، اصل ولایت فقیه و نظارت استصوابی برانتخابات را پذیرفته اند ) را نیز بر نتافت.

در این نظام نیز همانند رژیم گذشته، کاندیداهای شرکت در مجلس رژیم و یا کسب مقام رئیس قو مجریه و ..، نه توسط مردم ، که توسط ارگان حافظ منافع حاکمیت ( و در راًس آن ولی فقیه) منصوب میشوند. آزادی مردم در کاندید شدن، کاندید کردن و راًی آزادانه به کاندیداهای مورد نظر، پایمال میشود. ارگان نظارت استصوابی ، تنها به معدودی از افراد از میان صدها و هزاران کاندید اجاز میدهند که در رقابت های " انتخاباتی" شرکت نمایند. در حقیقت جمهوری اسلامی ، مردم ایران را شایسته حق تشخیص نمیشناسد.

در همین "انتخابات" ها هم، کسانی به نمایندگی مجلس و یا ریاست جمهوری میرسند که از صافی های متعدد و مورد پذیرش رهبر و اعوان و انصارش در آن مقطع گذشته باشند. در مورد رئیس قوه قضائیه و روًسای نیروها سرکوب در جمهوری اسلامی ایران، ولی فقیه حق انتصاب این روًسا را ، مستقیم و غیر مستقیم بخود اختصاص داده است.

 

در یک کلام، در جمهوری اسلامی ایران همه مقدرات، بنابر هوا و هوس های " رهبر نظام" تعیین میشود. شاه رفت، حکومت مورثی موقوف شد. اما شاهنشاهی و نظام استبدادی، تحت لوای "رهبر نظام "، عملاً به حیات خویش ادامه داده است. محمد رضا شاه پهلوی رفت،اما، بر تخت سلطنت استبدادی در ایران، خمینی و خامنه ای تکیه زدند.

 

اگر در جنبش مشروطه در بیش از صد سال قبل، ملاها و رجُل مرتجع آن زمان که معتقد بودند " طایفۀ نسوان، مجانین و ورشکستگان به تقصیر " همه در یک سطح قرار دارند، موفق شدند زنان را از حق شرکت در انتخابات محرومند نمایند، اما ، زعماي قوم در جمهوری اسلامی ایران اینبار موفق شده اند که نظرات کهنه شدۀ ارسطو در 2300 سال قبل را در اداره جامعه بکار گیرند.

اکنون که در نتیجه پیشرفت های جامعه بشری و تاًثیرگذاری آن بر جامعه ما، دیگر نمیتوان حق راًی زنان را نفی نمود، کوردلان صاحب نظررژیم اسلامی در ایران در عمل با تقسیم جامعه به " مردم دو گروه بیشتر نیستند. آزاد و برده."! اصل آزادی تفکر و حق راًی همگانی را در هزاره سوم، به زیر پا گذارده اند.ارسطو اختلافات در درجات فهم و شعور آدمی را بهانه قرار داده بود و نتیجه گرفته بود که ؛

" گروهی عُقلا که در حکم مغز جامعه هستند. و گروهی عامه، که نیروی عقل کم دارند، ولی، نیروی بدنی زیاد. بالنتیجه در حکم بازوی جامعه هستند. بازوی جامعه باید از عقل تبعیت کند.

بنابر این، در یک مدینه، مردم جمعی صاحبان حقوق و سروران خواهند بود و اکثریتی کارگران و بردگان. این تقسیم یک اصل خدائی است، زیرا خداوند عقل را بین مردم به تسای تقسیم نکرده است."

علت غلبۀ این ذلت بر سرنوشت مردم ایران چیست؟

بررسی جامع این امر، از حّد این مقاله خارج است و نیاز به فرصتی دیگر دارد. اما بطور مختصر میتوان ملاحظاتی را مطرح نمود. علت غلبه این ذلت را نمیشود در یک موضوع خلاصه کرد. اما با بررسی گذشته و پروسه ای که بقدرت گیری نظام جمهوری اسلامی در ایران منجر شد، شاید در آینده، در حّد امکان بتوان از تکرار آن نکاتی که این چنین وضعیت غیر انسانی را برای مردم ایران رقم زده است، جلوگیری نمود.

بررسی گذشته میتواند مصالح خوبی برای مطالعه زمان حال برای آنان که گذشته را چراغی فرا راه آیند ببینند- بدست دهد و پیش بینی های محتمل را، فرا روی ما قرار دهد.

بسیاری از ما عادت کرده ایم که ناتوانی هایمان در ساختن یک جامعه مترقی را، به دست های مرموز و نابکار نسبت بدهیم. برای اکثریت ما راحت تر بوده است که در عمل از فلسفه ارسطو پیروی کنیم و یا بی علاقگی مان به منافع عمومی اجتماعی را با توسل به توجیه انتخاب بد، در مقابل بدتر، توضیح دهیم.

نتیجه اینست که پس از آنکه با فداکاری ها و جانفشانی ها، از چنگال خون ریز خودکامه ای رها شده ایم، کوتاه مدت پس از آن، خود را مجدداً در چنگال خودکامه دیگری "اسیر" دیده ایم. سپس با تکیه به ذهن ساده اندیش، عدم توفیق جامعه در تامین حقوق سیاسی، اجتماعی اقتصادی را به خود کامگی نسبت میدهیم و توجه نمیکنیم که خود کامگی، از عمل متقابل بسیاری از پدیده های اجتماعی بوجود آمده است.

توجه نمیکنیم که خود ما، جنبش ما و راه هائی را که پیموده ایم و چگونگی برداشتن قدم های خود ما در این راه؛ از جمله سر سپردن به حسن نیت "رهبران خود گمارده" و یا عدم کنکاش در تحلیل های ساده لوحانه ، جلوگیری از بحث و تبادل نظر در رابطه با این "تحلیل" ها و شعارها، خود ازاجزاء زمینه ساز غلبه خودکامگی بر جامعه است.

بسیاری از ما مردم، تفکر قبیله ای بر افکارمان غلبه دارد. در این تفکر انسان به تبع چگونگی تلقی اش از جهان، خود را سرنوشت ساز نمیداند و بر این باور است که قادر به اصلاح بنیادی نهادهای اجتماعی نیست و خود را ناگزیر میبیند که با رضایت به تغییرات احتمالی جزئی در ساخت نظام موجود، امیدوار باشد که بهبودی هرچند جزئی در زندگیش ایجاد شود.

انسان با چنین تفکر سنتی، از آنجا که خود را قادر به تغییر بنیادی نمیبیند، لذا کمتر در جهت تغییر بنیادی نیرو میگذارد و متاًسفانه، عمدتاً در این جهت حرکت نمی نماید. تنبلی در تفکر، بیشتر بر او غلبه دارد. از مسئولیت پذیری و فکر و تعقل میگریزد. این شیوه تفکر و نگرش به وضعیت جامعه، فکر انسان را از مصائب و مسئولیت ها و زحمت تصمیم گیری ها، "رها" میسازد.

 

بر اساس این شیوه تفکر و نگرش است که تئوری تقسیم جامعه به " مردم دو گروه بیشتر نیستند. آزاد و برده."! جان میگیرد و ما مردمان لگد مال شد در طول تاریخ، غالباً در زمانی که بالائی ها نتواسته اند به شیوه سابق خود کامگی نمایند و در میانشان اختلافات و درگیر هائی ایجاد شده است، با استفاده بهینه از شکاف های ایجاد شده دربالا، زمینه را برای گسترش مبارزات مان مساعد تشخیص داده ایم، اما، نتوانسته ایم در انتها، مُهر سرنوشت ساز خودمان را بر تحولات جامعه بکوبیم.

لذا در پایان هر منازعه ای دربالا ( و یا تحولات اجتماعی ) ، عموماً قدرت از دست بخشی از طبقه حاکمه ، بدست بخش دیگری از همان طبقه منتقل شده است. ( و یا همچنان در دست حاکمیت باقی مانده ا ست.) بدون آنکه تغییرات چشمگیری در زندگی اکثریت قریب به اتفاق مردم - به نفع مردم - ایجاد شده باشد.

به سرنوشت خودمان در چند دهۀ اخیر توجه کنیم. آن ساده اندیشی های عامیانه در قبل و بعد از انقلاب 22 بهمن 1357. آن "تحلیل" های عامیانه ای که پایه های پذیرش " نظام جمهوری اسلامی ایران" را ریخت و از بحث و تبادل نظر در مورد چگونگی شکل گیری قدرت جدید، پس از سقوط نظام پادشاهی، جلوگیری کرد، آیا عملا شباهت هائی انکار ناپذیر با تفکر؛ تقسیم جامعه به " مردم دو گروه بیشتر نیستند. آزاد و برده."! نداشت ؟ اگر نداشت، چرا اکثریت ما مردمی که با فداکاری ها بسیار بمیدان آمدیم و رژیم ستم شاهی را سرنگون کردیم، به "امام" و نظام اش تمکین کردیم؟ بدون آنکه اکثریت قریب به اتفاق ما بر چگونگی این نظام غیر انسانی، کوچکترین اشرافی داشته باشیم؟. بدون آنکه اکثریت ما که مسخ شده در فریبکاری های روح الله خمینی و اعوان و انصارش شده بودیم، عملا تمایلی به مباحثی غیر آنچه خمینی فریبکار عرضه مینمود نشان بدهیم؟ بدون آنکه اکثریت ما تلاش های جدی و پیگیری نمائیم که سازمان ها و تشکیلات مستقل خودمان رابرای دستیابی به خواسته های بحق مان در مسیر آزادی و برابری بوجود آوریم و در سراسر کشور سامان دهیم؟ و یا لااقل آن تشکل هائی را که مستقل از حاکمیت و قبل و بعد از دوران انقلاب، برای دفاع از دست آوردهای انقلاب بوجود آمده بودند، بطور جدی مورد حمایت و پشتیبانی پیگیر قرار ندادیم.

 

بپذیریم که اکثریت ما مردم، ابتدا فریب و عاقبت شکست خوردیم. بپذیریم که با حرکت از ناتوانی ذهنی مان در عدم پاسخگوئی به مقولات پیچیده تر، فکر و ذکر و عمل مان را در اختیار ذهنیات بیمار گونه تمامیت خواهانه " رهبر انقلاب" قرار داده بودیم و هر چیز غیر از آن را غیر خودی و یا وابسته به دشمن می پنداشتیم. و یا لااقل در رابطه با دشمن تراشی های " رهبری انقلاب" مداخله نمی نمودیم و عملاً در قلع و قمع " دشمن " ، دست رهبر را باز گذارده بودیم.

به گذشته ها برگردیم و عدم پیگیری های خودمان و چیره گی های دشمنان مان بر خودمان را مرور کنیم :

* - بیش از یکصد سال از انقلاب مشروطه و "توشیح" آن حُکم تحت فشار توده مردم، توسط شاه قاجار( 1285 شمسی ) گذشته است. رسالت آن انقلاب این بود که حکومت را، مشروط به قواعد و قوانینی نماید که توسط نمایندگان حقیقی مردم وضع شده بودند.

* - آن انقلاب با کودتای محمدعلی شاه قاجار، بمباران مجلس و استبداد صغیر، روبرو شد. برخی از آمران سرکوب انقلاب مشروطه در آن دوران، نظیر محمدعلی شاه قاجار با خفت و خواری به سفارت روسیه پناهنده شدند و رهبر روحانی مشروعه خواهان، شیخ فضل الله نوری، در میدان توپخانه تهران به دار آویخته شدند.اما مردم بی سازمان، نتوانستند حاکمیت خویش رابرقرار نمایند.

* - رضا خان میرپنج به اشاره ژنرال آیرون ساید و بخواست دولت انگلیس، در اسفند 1299 شمسی کودتا میکند و زمام امور را در دست میگیرد و در 1304 به کار خاندان سلطنتی قاجار پایان میدهد و خود را شاه ایران میخواند و تا شهریور 1320 حکومت استبدایش را برقرار میکند.

* - اشغال کشور توسط نیروهای متفقین در شهریور 1320 به برکناری حکومت رضا شاه ( که در سال های آخر حکومت اش بسوی هم پیمانی با آدولف هیتلر، رهبر فاشیست آلمان، رفته بود ) منجر شد، تمامی نیروهای مسلح حکومت بسرعت درهم شکست و خود رضا شاه به جزیره موریس ( افریقای جنوبی ) تبعید شد و کشور دچار بی ثباتی ها متعدد میشود.

[ بد نیست که در اینجا توجه داشته باشیم که عدم اتکاء رضا شاه به مردم و تمایل به یک قدرت خارجی در آن زمان (فاشیسم هیتلری ) در سال های آخر سلطنت اش، عاقبت زمینه اشغال کشور در 1320 و مداخله متفقین در کلیه امور داخلی ایران را باعث شد که نتیجه آن از جمله آغاز سلطنت محمد رضا شاه پهلوی شد . 12 سال بعد ( 25 مرداد 1332) عدم اتکاء محمد رضا شاه به مردم ایران و فرار او از کشور، زمینه ساز خیانت محمد رضا شاه پهلوی در سر سپردگی تام و تمام به امپریالیسم ها، بویژه امپریالیسم امریکا، کودتای 28 مرداد 1332، سرنگونی دولت ملی دکتر محمد مصدق، برقراری دولت دست نشانده ابولفضل زاهدی و در تداوم آن تبدیل شاه ایران به ژاندارم قدرت های چپاولگر امپریالیستی درمنطقه خلیج فارس شد. امری که کشور ما را بمدت یک ربع قرن، عمدتاً به محل تاخت و تاز و چپاول قدرت های سرمایه داری جهانی به سرکردگی امپریالیسم امریکا تبدیل کرد.

* - حکومت ملی مصدق در سال 1329 بر سر کار آمد و در 1330 با پشتیبانی عظیم مردم موفق شد از امپریالیسم انگلستان خلع ید نماید و صنعت نفت را ملی نماید. حمایت توده ای و سراسری از حکومت مصدق تا مرداد 1332 ادامه می یابد، اما، عمدتاً بنا بر تداوم تسلط فرهنگ قبیله ای بر افکار توده های حق طلب، تشکیلات مستقل، سراسری، توده ای و متکی به مردم که بتواند دستاوردهای آن نهضت عظیم را حفظ و در مقابل کودتا چیان متکی به دربار محمد رضا شاه و CIA ( امریکا ) مقاومت نمایند، بوجود نمی آید.

دولت ملی مصدق با صرف مبلغ 19 میلیون دلار ، توسط جاسوسان امریکائی و حمایت " لباس شخصی " های آن زمان [برهبری شعبان جعفری ( معروف به شعبان بی مخ )] و دیگر ایادی دربار شاه و مامورین دول امپریالیستی درایران، سقوط میکند. آزادیخواهان دستگیر، زندانی و تعداد قابل ملاحظه ای اعدام میشوند و خفقان گسترده و حکومت استبدای محمد رضا شاه بر مردم ایران تحمیل میشود.. دوران سلطه بلامنازع امپریالیسم امریکا وهم پیمانانش به مباشرت دربار و شخص محمد رضا شاه پهلوی بر همه ارکان زندگی اجتماعی- اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جامعه آغاز و با غارت نیروهای کار و ثروتهای ملی مردم تا 25 سال بعد ( 22 بهمن ماه 1357 ) ادامه می یابد.

دورانی که با کودتای 28 مرداد 1332 و با ورود ریچارد نیکسون (معاون جمهوریخواه ریاست جمهوری امریکا) در 16 آذر 1332 و سرکوب دانشجویان دانشگاه و قتل سه دانشجو( شریعت رضوی- قندچی بزرگ نیا) آغاز شد و با مبارزات مردم و سرکوب های حکومت کودتا ، با فراز و نشیب های متعدد تا سال 1356- سال آغاز فعالیت های جدید مردمی که به سرنگونی حکومت شاه شد - ادامه داشت.

- در دیماه 1357 محمد رضا شاه بعد از ایجاد شورای سلطنت و انتصاب دولت شاپور بختیار، مفتضحانه کشور را ترک می نماید. در گریز از بازخواست های مردم ایران در دادگاهی عادلانه، از کشوری به کشوردیگر گریخت و عاقبت در تنهائی و موقعیتی که همه دول امپریالیستی حامی حکومت اش، او را تنها گذاشته بودند، در روی تخت جراحی در قاهره، در 1359 جان سپرد.

* - 22 بهمن 1357 با قیام مردم ایران و سقوط پادگانهای ارتش در تهران و دیگرارگانهای اعمال قدرت رژیم شاه درکشور بدست مردم ، رژیم ستم شاهی به زباله دان تاریخ فرستاده شد. " دیو " رفت، اما، " فرشته " در نیامد. پس از رفتن " دیو " ، دیوی دگر آمد. خمینی " بت شکن " آمد و خود به " بت " دیگری تبدیل شد. جباری از صحنه اجتماعی اقتصادی کشور خارج شد و جباری دیگر با مردم فریبی، بر سرنوشت کشور ما مسلط شد. ساواک شاه ( سازمان اطلاعات و امنیت کشور) که منحل و سپس با تداوم پایداری مردم درهم پاشیده شده بود، به مساعدت مزدوران سازمان های اطلاعاتی و امنیتی دول متروپل نظیر تیمسار حسین فردوست و گشاد روئی رئیس دولت موقت نظام خمینی، بازسازی شد. همچنان که دیگر ارگانهای رژیم جدید .

* - اکنون سی سال است که در زیر بیرق نظام اسلامی، دولت های ایدئولوژیک این بار تئوکراتیک - ولی فقیه، بر سرنوشت کشور حکم میرانند.

مردم ایران، محمد رضا شاه را فراری و نظام اش را واژگون نمودند، اما :

1 - بعلت عدم آشنائی جدی به دمکراسی و عدم تلاش سازمان یافته و سراسری در حفظ و گسترش سمُبل های اقتدار مردمی، جهت حراستِ حق تعیین سرنوشتشان،

2 - با مساعدت ها بقایای رژیم شاه و بیعت اکثریت قریب به اتفاق آنان ( اعم از روسای کشوری و فرماندهان نظامی) با روح الله خمینی و دولت موقت اش و حمایت های موًثر برخی از محافل قدرت در جهان سرمایه داری،

3 غلبه این تصور عامیانه بر اکثریت مردم در ایران که " چون دیو بیرون رود، فرشته در آید." و اقتدا به رهبر بلامنازع روالله خمینی،

4 عدم توجه به هشدار ها و فعالیتهای عناصر و نیروهای مبارز مردمی، در مورد غلبه فاشیسم بر جامعه،

5 - .....

ابتدا انقلاب با سرکوب عناصر و نیروهای مردمی، تعطیلی روزنامه های مخالفان، سرکوب دانشجویان و دانشگاهیان، سرکوب اعتراضات آزادیخواهانه زنان، کارگران، جوانان و ....مواجه شد و سپس حاکمیت رژیم قرون وسطائی ولایت فقیه ، تمامی دست آوردهای آزاديخواهانه و برابری طلبانه انقلاب 22 بهمن 1358 را بر باد داد .

 

نظام ولایت فقیه با استحکام پایه های جمهوری اسلامی در ایران و استقرار ارگان های دست نشانده ولی فقیه، نظیر کمیته ها، ستادها، سپاه پاسداران، مجلس خبرگان رهبری، نظارت استصوابی، مجمع تشخیص مصلحت نظام، تفویض اختیارات نیمه خدائی به شخص ولی فقیه و ... سلب اختیار از مسلم مردم، نظیر کاندید و انتخاب شدن و حق تعیین سرنوشت توسط مردم، و کوتاه سخن استقرار استبداد بر همۀ شئون اجتماعی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جامعه، همه دستاوردهای آزادیخواهاه و برابری طلبانه یکصد سال گذشته مردم را مورد هجوم قرار داد.

 

البته میتوان به نهضت ها و مبارزات ترقیخواهانه دیگری و اهداف آنها در تاریخ یکصد سال اخیر مرد ایران اشاره کرد، اما برای اختصار کلام در سطور فوق، تنها به سه نمونه عمده از اینگونه تحرکات اشاره شد.

 

یکی از نشانه های پیشرفت فکری و علمی بشریت مترقی، قطع رابطه با تحلیل های ساده گرایانه و عامیانه بنفع تحلیلهای دقیق منطقی و توجه به پیچیدگی معضلات جامعه و چند عاملی آنها است. این تلاش بما کمک مینماید که از تفکر سنتی که بر افکار اکثر مردم ما غلبه دارد فاصله بگیریم. در تفکر سنتی، انسان به تبع برداشت اش از جهان خارج از ذهن، خود را برای درک واقعیت ها و راه برون رفت از آن، قادر نمی بیند.

انسان سنتی وابسته به تفکر قبیله ای، عمدتاً بر این باور است که حاکمیت در نظام موجود بدست نیروهای مرموز و تواناتر از او سپرده شده است. لذا او ناچار است که از سرنوشت مقدر خویش پیروی نماید. ( در این رابطه توجه به "استدلال" مجلس خبرگان رهبری، که رهبر نظام را "کشف" مینماید! عبرت انگیز است. این "کشف" احمقانه برای آنکه بیشتر مشروع جلوه داده شود، بنابر اظهار نظر یکی از علمای دین و عضو مجلس خبرگان رهبری، در ارتباط با امام زمان، است.البته در نظام پادشاهی نیز ، سلطنت " موهبتی " الهی معرفی میشد. ).

همانگونه که انسان قبیله ای، در مقابله با زلزله، سیل و یا آفات کشاورزی در سطوح وسیع خود را ناتوان میدید و آنها را مشیت الهی میدانست و تصور مینمود که باید صبر و انتظار پیشه نماید تا برحسب مشیت الهی، روزگار بهتری فرارسد، اکنون نیز انسان سنتی در مورد حاکمیت، انتظار دارد که همه "اسباب و علل" فراهم شود تا آنگاه با بحکومت رسیدن "حاکم عادل "، خانه خرابی ها و مصیبت هایش تخفیف یابد و زندگی بهتری نصیب اش شود.. بنا بر این تفکر، او نه بدنبال تغییر اساسی و بنیادی در جامعه است ونه پیگیرانه بدنبال ایجاد " اسباب وعلل" آن.

انسان با تفکر قبیله ای، از کسانی که "کاندید" هستند که " حاکم عادل " بشوند و زندگی بهتری به مردم " ارزانی " دارند، نمی پرسد که :

* - در حکومت شما، حق مسلم توده ها در دستیابی به دارو و درمان بر مبنای کدامین قانون پاسخ خواهد گرفت.؟

* - حداکثر ساعات کار در هفته برای کارگران و زحمتکشان چگونه خواهد بود.؟

* - حداقل حقوق ماهانه کارگران و زحمتکشان که کفاف یک زندگی انسانی در خور انسان هزاره سوم را بدهد، چقدر است؟

* - حق مسلم کارگران و زحمتکشان در رابطه با اعتصاب، تشکل مستقل و .. چگونه خواهد بود؟

* - برابری حقوق زن و مرد در حاکمیت "حاکم عادل" بنا بر کدامین قانون و به سرانجام خواهد رسید ؟

* - در مورد حقوق مکفی بازنشستگان و تامین زندگی انسانی برای آنان، چه تغییراتی در دستور کار قرار دارد؟

 

* - حقوق دوران بیکاری کارگران و زحمتکشان و رابطه آن با خط فقر جیست؟ و برای تحقق این حق، حق چه قوانینی میبایست در دستور کار جامعه قرار بگیرد ؟

* - در مورد حق مسلم انسان در رابطه با مسکن و انطباق این حق بر دستاوردهای بشریت مترقی، چه تحولاتی باید انجام بگیرد؟

* - حق آموزش و پرورش رایگان برای همه شهروندان و چگونگی محقق خواهد شد؟

* - حقوق ملل ساکن در کشور و خواست های انسانی آنان چگونه تحقق خواهد یافت.

* - برقراری آزادی های بی قید و شرط سیاسی در جامعه و بویژه آزادی ایجاد تشکل های مردمی و آزادی حق اعتصاب کارگران و زحمتکشان در نظام آینده کشور چگونه تضمین خواهد شد؟

* - ........

 

انسان با تفکر قبیله ای، به وعده و وعیدهای کُلی مدعی حاکمیت عادلانه دلخوش میدارد. لذا، هرگاه که بالائی ها نتوانند به شیوه گذشته بحکومتشان ادامه دهند و دیگر مدعیان حکومت برای حفظ و یا گسترش منافع خودشان بمیدان آیند و لزوم تغییراتی را ( نه تغییراتی اساسی، که غالباً فرعی در نظام حاکم) را مطرح نمایند، انسان های سنتی، بدنبال تغییراتی که متصوراً "اسباب و علل " آن فراهم آمده است، میروند.

اکثریت قریب به اتفاق عناصر جامعه ای که تفکر قبیله ای در آن غلبه دارد، زمانی که بنابر واقعیات سخت زمینی و مشقت های زندگی روزمره و تداوم خفقان حاکم بر جامعه، بر لزوم تغییر پای میفشارند ( از آنجا که بنابر حاکمیت خفقان و تفکر عقب مانده طبقه حاکم و عدم توانائی در سازماندهی تشکل مستقل خودشان و ناتوانی عناصر و تشکل های مترقی در رابطه با وظائفشان، درک درستی در رابطه با تغییرات مناسبات بنیادی ندارند ) بدنبال آن هستند که اگر جباری از صحنه سیاسی خارج شد، شخص مقتدر دیگری ( با "چهره ای انسانی") که امید به مهربانی و رافت او در دلهایشان بوجود آمده است، جای جبار قبلی را بگیرد. این همه زمانی ممکن است که توده حق طلب، خود را دست کم بگیرد و به سازماندهی تشکل مستقل و سراسری خود، بی توجه باشد.

یک بار دیگر به تاریخ یکصد سال گذشته ایران توجه کنیم. حکومت مشروطه، جایگزین حکومت استبدادی نمیشود! سلطنت قاجاریه میرود و سلطنت پهلوی بجای آنان زمام امور کشور را بدست میگیرد. پس از آن همه تلاش ها و مقاومت های مردمی، دولت ملی مصدق بر سر کار میآید، این دولت با کودتای CIA سرنگون میشود، مقاومت گسترده و سازمان داده شده توده ای بمیدان نمیآید و حکومت وابسته به امپریالیسم محمد رضا شاه، مجدداً استبداد را بر کشور حاکم مینماید.

حکومت محمد رضا شاه به همت تظاهرات، اعتصاب ها و قیام توده مردم سرنگون میشود، حاکمیت ولایت فقیه و رهبری خونریز روح الله خمینی حاکم میگردد. حاکمیت علی خامنه ای ولی فقیه، مورد تهاجم توده حق طلب قرار میگیرد، شعار " مرگ بر دیکتاتور، چه رهبر، چه دکتر" در فضای کشور طنین میافکند، " رهبری " اصلاح طلب جنبش ، شعار وفاداری به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را سر میدهد.

به زبان دیگر، " رهبری " اصلاح طلب جنبش ، نه نظام ولایت فقیه، که شخص ولی فقیه موجود ( جبار نشسته بر "تخت سلطنت" ولایت ) را هدف میدهد. به بیان دیگر در بنیاد باورهای تفکر قبیله ای، تغییرات در همین حّد، مَد نظر است. لذا، تغییر در نهاد جباریت نیست که در دستور کار تفکر قبیله ای قرار دارد. در نظام فکری قبیله ای، همگی سرنوشتشان وابسته به تقدیر است. این تفکر را ارسطو در 2300 سال قبل چنین فرموله کرد ؛

" گروهی عُقلا که در حکم مغز جامعه هستند و گروهی عامه که نیروی عقل کم دارند، ولی، نیروی بدنی زیاد و بالنتیجه در حکم بازوی جامعه هستند. بازوی جامعه باید از عقل تبعیت کند.

بنابر این، در یک مدینه مردم، جمعی صاحبان حقوق و سروران خواهند بود و اکثریتی کارگران و بردگان. این تقسیم یک اصل خدائی است، زیرا خداوند عقل را بین مردم به تسای تقسیم نکرده است."

این طرز تفکر، عملاً قرابت چندانی با پذیرش مسئولیت انسان و آزادی اراده او ندارد. در ایران، در نظام پادشاهی، سلطنت موهبت الهی قلمداد میشد که به شخص شاه واگذار شده بود. این "موهبت الهی" بنابر قانون اساسی نظام پیشین، میبایست با نظارت مجتهدان عالِم ، به حاکمیت شاه، عبای قانونیت و مشروعیت می پوشاند.

در نظام جمهوری اسلامی، ولی فقیه توسط " مجلس خبرگان رهبری" کشف! و به مردم معرفی میشود. لذا، بواسطه نمایندگان او در همه نهادهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، قضائی و فرهنگی، تصمیم گیری در همه امور تعیین کننده داخلی و خارجی بعهده ولی فقیه است. به واقع حکومت ولی فقیه، مظهر اراده خدا بر زمین است و بقول رئیس جمهور اسبق اصلاح طلب؛ رئیس جمهور در این نظام، فقط یک آپاراتچی است. در نظامی که قانون اساسی اش "ولایت فقیه" را پذیرفته است، رئیس مجلس شورای اسلامی ناچاراست که به حکم حکومتی ولی فقیه، بحث و تبادل نظر نمایندگان مجلس در رابطه با قانون مطبوعات ( و یا هر قانون دیگری) را، موقوف اعلام نماید.!

تا زمانی که اُس و اساس قوانین کشور بر چنین پایه ای استواراست، تا زمانی که اداره کشور بر مبنای قانون اساسی جمهوری اسلامی است، باید بصراحت گفت که فرهنگ غالب بر طبقه حاکمه در ایران، فرهنگ قبیله ای است. فرهنگی است که تقدیر را جبر میداند و عملاً اختیار را نمی بیند ( و یا القاء مینماید که نمیبند!) . با تبعیت از چنین فرهنگی علی رغم همه فداکار های جامعه عملاً از فرهنگ قضا و قدر پیروی خواهد کرد. برای رهائی از این "سرنوشت" ، باید این دور باطل را گسست.

حاکمانی که خود را تافته جدا بافته از جامعه شان میپندارند و خود را بی اعتناء به نظرات و خواست های مردم میدانند و عامه مردم نمیتوانند حرف هایشان را بی واسطه به گوش آنها برسانند، بسرعت جدا از توده شده و به مثابه یک مستبد با مردم روبرو میشوند. اما این مستبدین نیز برای آنکه بتوانند در ذهنیت عامه مردم از خودشان، قدرتی برتر و مافوق آنان را استوار نمایند، همواره در طول تاریخ خود را مرتبط با منادی طریقت و منبع الهامی مافوق تعقل نسبی جامعه و یا مافوق جامعه بشری معرفی نموده اند.

توجه داشت باشیم که در تفکر قبیله ای، حتی ولی فقیه اش نیز، احکامش را منتج از اراده خدا بر زمین معرفی مینماید. و مومنین نیز برای صلابت دادن به سخنشان، بنام خدا آغاز مینمایند.

حتی چنگیز خان مغول نیز فرمان هایش را منتسب به خواست خدا میکرد و زیر احکامش این عبارت مهمور بود : "منگو تنگری چو کندور" . این خواست خداوند جاوید است. در دوران ریاست جمهوری جورج دبلیو بوش ( رئیس جمهور سابق ایالات متحده امریکا)، او نیز حمله به افغانستان را در ابتدا جنگ صلیبی نامید و در ابتدای حمله به کشورعراق نیز، کلیه اعمال تجاوزکارانه دولت و ارتش امریکا را بمثابه ماًموریتی الهی وانمود کرد. پس از آنکه بوق رسوائی آن اقدامات جنایتکارانه و تجاوز کارانه، توسط مردم و نیروهای آزادیخواه در سراسر جهان بصدا در آمد، آنگاه بود که تبلیغات مردم فریبانه " صدور دمکراسی " به عراق در دستور کار دولت امریکا قرار گرفت.

 

به جامعه خودمان برگردیم. اکنون ماهها از " انتخابات" ریاست جمهوری در ایران میگذرد. با توسل به تقلب های گسترده، میرحسین موسوی و مهدی کروبی شکست خوردند و محمود احمدی نژاد، برنده آن " انتخابات" معرفی شده است.

برای همه روشن بود که دستگاه ولایت حاضر نیست که پیروزی اصلاح طلبان را بپذیرد. حتی گفته میشد که محمد خاتمی زیر فشار دستگاه ولایت از کاندیداتوری خود برای ریاست جمهوری، به کناری رفته است.

اما، مردم که از سرکوب های سیاسی ومدنی دوران ''زمام داري'' احمدی نژاد بشدت ناراضی بودند و فشارهای اقتصادی حاصل از سیاست های عوامفریبانه احمدی نژاد به خانه خرابی بیش از پیش محرومان جامعه منجر شده بود، بیکار ننشستند. [ در رابطه با وضعیت اقتصادی کشور میتوان بعنوان نمونه به واردات بنزین به کشور که هر ساله مبالغی هنگفتی از بودجه کشور را خود اختصاص میدهد- در کشوری که خود از بزرگترین صادر کنندگان نفت در جهان است- و یا واردات دیگر که در سال 1387 مبلغ عظیم 70 میلیارد دلار ازبودجه کشور را بلعید و درهم شکستن اقتصاد تولیدی کشور را نشانه رفت \ عدم اجرای نزدیک به نیمی از طرح های اقتصادی دولت بویژه " طرح های زود بازده" \ جلوگیری از وام دهی بانک ها به طرح هائی در "اقتصاد واقعی" موثر بوده است \ بالا رفتن قیمت مسکن در سه سال اول دولت احمدی نژاد که در شهرهای بزرگ ایران که افزایش قیمت 1000 تا 1500 در صدی را نشان مدهد و.... و بیکاری که آمار آن تا 30 در صد ذکر شده است \ آینده ناروشن جوانان ( بویژه جوانان مابین 15 تا 29 سال که 35 درصد کل جمعیت را تشکیل میدهند و بیکاری در بین آنان 70 در صد ارزیابی میشود) \ فزون بر اینها، شرایط ذلت بار زير خط فقر که گلوی یک سوم شهروندان ایران را میفشارد و نام جمهوری اسلامی ایران و ولایت فقیه را با نکبت مترادف نموده است، اشاره کرد.].

با توجه به خطر تداوم وضعیت نابسامانی های شکننده جامعه در صورت تداوم دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد، مردم بشدت ناراضی ، با ورود تقریباً ناگهانی شان به صحنه مبارزات "انتخاباتی" در خرداد ماه امسال، در مسیر زدن تودهنی به حاکمیت و درراًس آنها به ولی فقیه، به حمایت بسوی میرحسین موسوی کشانیده شدند. این عمل را بعدها مردم در یکی از شعارهایشان چنین فرموله کردند : میرحسین بهانه است، ولایت نشانه است.

شرکت وسیع مردم به صحنه "انتخابات" و مقاومت ها و مبارزات آنها پس از 23 خرداد 1388، فاصله برخی از جناحهای رنگارنگ رژیم با یکدیگر را، بشدت افزایش داد.

از ابتدای بقدرت رسیدن نظام ولایت فقیه اسلامی در ایران ، از نظر نظام، مردم همواره غیر خودی بوده اند. اما در "انتخابات" اخیر ریاست جمهوری در ایران، برای اولین بار در این سطح، جناح اصلاح طلبان نیز بطور رسمی، غیر خودی شده اند و آن "دمکراسی" درون نظام، که تا آن زمان رعایت میشد، بر علیه جناح اصلاح طلب، به زیر پا گذاشته شده است.

در آن "انتخابات" آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی ،حق نظارت استصوابی "مجلس خبرگان رهبری" را [ که حق آزاد اندیشیدن و انتخاب کردن در رابطه با کاندیدای ریاست جمهوری را از مردم سلب نموده بود ] را پذیرفته بودند، لذا ، امیدوار بودند، در صورتی که مردم به آنان اقبال نشان دهند، یکی از آنان بتواند به مقام ریاست جمهوری برسد. امری که با توجه واقعیت های اخیر جمهوری اسلامی ایران ، به نا امیدی این دو کاندید در عمل، میتواند مبدل شود.

 

بر چنین بستری و با توجه به : الف ؛ فاکتور ورود مردم به صحنه. ب ؛ نا امیدی نامزدهای اصلاح طلب در جلب رافت اسلامی "رهبر"، برای کسب مقام ریاست جمهوری. ج ؛ تغییر سیاست کاخ سفید واشنگتن از تهدید جمهوری اسلامی به حمله نظامی و سرنگونی، به پذیرش مذاکره مستقیم با رژیم ایران و جستجوی راههای نزدیکی با خاورمیانه و اسلام و تاملی با معنا در اعلام سیاست قطعی ایالات متحده امریکا در قبال ایران، تضادهای درون جناح های رنگارنگ جمهوری اسلامی ایران آنچنان تشدید کرده است، که بنظر میرسد هیچ کدام از طرفین درگیری ها ( ولی فقیه و نامزدهای اصلاح طلبان) قادر نباشند عقب نشینی نمایند. این همان تشدید شکاف در بین بالائی هاست که تا کنون توده های ناراضی و حق طلب مردم با استفاده بهینه از این شکاف به مبارزاتشان ادامه داده اند.

بعبارت دیگر بخشی از مردم با سپر کردن نامزد های اصلاح طلب در "انتخابات" دورۀ دهم ریاست جمهوری در ایران و حوادث پس از آن، امیدوار بودند که بتوانند با پیروزی یکی از این دوتن، اولاً جناح بغایت عقب مانده تر رژیم را که مورد حمایت آشکار ولی فقیه بود بعقب برانند و ازاین طریق تو دهنی مناسبی به رهبر نظام وارد آورند و دوماً با استفاده بهینه از اختلافات مابین بالائی ها، آرزومند باشند که این بار " دست تقدیر " آنان را در تضعیف پایه های رژیم ( جهت زمینه سازی برای رهائی از چنگال خونریز آن) یاری رساند.

البته در این میان مردمانی نیز از مدت ها قبل در تلاش ایجاد تشکل های مستقل مردمی بوده اند. اما در تعداد اینان متاسفانه بسیار قلیل تر از شرکت کنندگان در "انتخابات" بوده است.

بهررو، هم زمانی مقاومت آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی درمقابل اجحافات ولی فقیه ( علی خامنه ای ) و انفجار خشم در گلو خفه شده سی سال حاکمیت جمهوری اسلامی بر مردم لگد مال شده، انفجار توده ای 25 خرداد 1388 و تداوم مقاومت ومبارزه مردم، طلسم قدر قدرتی رژیم در ذهنیت توده به پا خواسته را بگونه ای غیر قابل انکار درهم شکسته و فضاحت و شقاوت رژیم در برخورد با مردم را، بی ردا و پوشش، در معرض دید افکار عمومی در ایران وجهان قرار داده است.

پاسخ رژیم این بار نیز سرکوب گسترده، تشدید خفقان، دستگیری، زندان، شکنجه ، در مواردی تجاوز جنسی به دستگیر شدگان و بعلاوه کشتن چندین ده نفر از تظاهر کنندگان در میادین و شهرها و یا در شکنجه گاهها بود.

 

اکنون کُل نظام جمهور اسلامی دچار بحرانی شده است که تا کنون سابقه نداشته است. این بحران از جانبی به تشدید شکاف دربالا و از جانب دیگر و عمدتاً، مربوط به مقاومت و مبارزه ای است که مردم آزادیخواه و برابری طلب ایران، در جنبش اخیر اعتراضی شان، آغاز نموده و ادامه داده اند.

در ابتدا مبارزات مردم، عمدتاً با شعار " رای من کو؟ " با خواست ابطال ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد آغاز شد. اما، با تشدید سرکوب ها، خواست های مبارزات مردم توسط شعارهای " آزادی دستگیر شدگان اخیر و زندانیان سیاسی" ، "مرگ بر دیکتاتور" و "مرگ بر دیکتاتور، چه رهبر جه دکتر" در فضای خفقان زده ایران طنین افکن شد.

اما در این میان یک نکته مهم را هرگز نباید از یاد بُرد. نفوذ اصلاح طلبان در این جنبش، مانعی در مقابل صلابت مبارزات ضد استبدادی جنبش اعتراضی اخیر مردم ایران است. بعباردیگر این نفوذ مانع از آن است که خواست ضد استبدادی این مبارزات به صراحت شفافیت یافته و در دستور کار جنبش توده ای قرار گیرد. باید توجه داشت که از جمله، میرحسین موسوی بارها در سخنرانی و یا بیانیه هایش ، با ابراز وفاداری به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، به واقع به هسته مرکزی استبداد در نظام کنونی، پوشش داده است. اینکه او به اصولی از قانون اساسی اشاره میکند که در رابطه با حقوق مردم است، کاری پسندیده است. اما تا زمانی که جنبش مردمی، سنگر و برج باروی استبداد را درهم نکُوبد، ارتجاع امکان خواهد داشت که با تجدید قوا و حمله به دست آوردهای مردم، مجدداً بتواند سلطه خفقان آورش را برای مدت زمان طولانی تر تر بر مردم تحمیل نماید. گذشته چراغی است فرا راه آینده.

 

اینکه در ابتدا، جنبش اعتراضی اخیر مردم ایران، فرصت یافت که با استفاده بهینه از شرایط و "شکاف در بالا"، بمیدان آید وبا استفاده از سپر اصلاح طلبانی نظیر میرحسین موسوی و مهدی کروبی با قدرت فائقه نظام ( ولی فقیه ) درگیر شود، نشان ازتیز هوشی مردم دارد. اما، ادامه جنبش و حفظ دامنه توده ای آن، تنها راه رادیکالیزه شدن آن و کم رنگ شدن نفوذ اصلاح طلبان در درون آن است. هر چند که این واقعیت نیز وجود دارد که در مقطع کنونی، در زمینه هائی جنبش توده ای و اصلاح طلبان بهم نیاز دارند.

برای تقویت ظرفیت انقلابی جنبش اعتراضی، دامن زدن به جنبش مطالباتی بخش های مختلف مردم و گره زدن این دو جنبش با همدیگر، ضروری است. برای آنکه جنبش مردمی بتواند از منبع لایزال قدرت اکثریت مردم، بیشترین و عمیق ترین کمک ها را دریافت نماید ، توجه به جنبش طبقاتی کارگران و زحمتکشان نیز غیر قابل انکاراست . و این از وظائف ویژه فعالان جنبش سوسیالیستی است. جنبشی که برای دست یابی به منافع اکثریت عظیم، به اکثریت عظیم متکی است.

در اینجا با توجه به فرارسیدن روز 16 آذر، روز گرامیداشت مقاومت دانشجوئی در ایران، اشاره به یک نکته اساسی ضروریست. در کشوری که استبداد با توسل به سرکوب های خونین، امکان ایجاد احزاب سیاسی متکی به مردم را سّد نموده است، جنبش دانشجوئی همانند تپش های قلب آزادیخواهانه جامعه عمل نموده و بگونه ای سمبلیک جای خالی احزاب سیاسی اپوزیسیون را پُر کرده است.

جنبش دانشجوئی در صورتی میتواند به این وظیفه سنگین و مردمی خویش پاسخ دهد که همگام با تحرکات حق طلبانه صنفی خویش، با پیکارهای طبقاتی جامعه ما پیوند بخورد. در چنین صورتی خواهد توانست در راًس پیکار نسل جوان و به مثابه پیشگام آنان، ایفای نقش نماید.

این ضرورت نه تنها متوجه جنبش دانشجوئی، که مربوط به همه جنبش های آزادیخواهانه و برابری طلبانه کشور ماست. برای آنکه درگیری مردم آزادیخواه با جمهوری اسلامی ایران بتواند به حاکمیت مردم و تاًسیس یک نظام واقعاً دمکراتیک منجر شود، توجه به همگرائی همه حرکت ها آزادیخواهانه و برابری طلبانه نیز از ضروریات غیر قابل چشم پوشی است.

در مقطع کنونی، درگیری مستقیم مردم با نیروهای رنگارنگ آبرو باخته رهبر نظام، هزینه سنگینی را میطلبد. حاکمیت در انزوای شکننده ای قرار گرفته است و بناچار تنها اتکاء او برای حفظ قدرت، نیروهای سرکوب است . سرنوشتی که همه مستبدان تاریخ در پایان دوران اقتدارشان، بدان دچار میشوند. اینبار نوبت علی خامنه، اعوان انصار او است.

متاسفانه در مقطع کنونی شواهد و قرائن بسیاری حکایت از آن دارد که در جامعه ما هنوز هم تفکرات قبیله ای بر بسیاری از ذهنیت ها، تاًثیرات غیر قابل انکاری دارد. بخشی از مردم، آن زمان نیز که با نهاد قدرت درگیر میشوند، اکثراً تلاش جدی و پیگیری نمینمایند که نهادهائی بوجود آورند که بتوانند قدرت توده ای را پایدار و جایگزی قدرت حاکمه نمایند.

آنها ضمن استفاه بهینه از شکاف های ایجاد شده مابین بالائی ها ( که امری صحیح است)، کمتربه ساختن تشکل هائی که در باورها نیز از طرز تفکر نظام غالب مستقل است ( شامل تشکل هائی جهت دسترسی به خواست های بلاواسطه خودشان تا تشکل های سیاسی و ...) روی میآورند. گرایش به تحرکات و برنامه هائی از خود نشان میدهند، که خودشان مستقلاً آنرا سامان نداده اند.

مقاومت و مبارزه میکنند، شورش و جانفشانی میکنند، اما، در مسیری که "رهبران خود گمارده" تدارک دیده اند. مردمان گرفتار در تفکر سنتی، خود را از سامان دادن تحرکات مستقل شان عاجز میبینند.

اگر سکان رهبری را در عمل و تا به آخر، کسانی در دست داشته باشد که خود مبلغ فرهنگ قبیله ای هستند و در صددند که جباری را از صحنه خارج نمایند، اما، در سیستم جباریت تغییری ایجاد نشود، باید باور داشت که در پایان این مسیر نیز در صورت عدم دخالت فعال توده های حق طلب در امر رهبری، در صورتی که جباری از صحنه خارج شود، جبار دیگری سکان رهبری جامعه را بدست خواهد گرفت. در چنین تحولاتی سهم توده های کار و زحمت در جامعه ما، همان است که در یکصد ساله اخیر تاریخ ایران، شاهد آن بوده ایم.

سهم " بالائی" ها ؛ مطابق معمول ؛ تصاحب دسترنج کار و زحمت کارگران و آنچه از غارت منابع ملی باقی مانده است. سهم پائینی ها ؛ بدوش کشیدن هزینه بدهی ها ئی که هم اکنون وجود دارد و پس از پایان کار این رژیم باقی خواهد ماند، نتایج حاصل از عدم تاًمین اجتماعی، نابسامانی های حاصل از وضعیت مسکن، آموزش و پرورش، بهداشت، داروو درمان، بازار غارت نیروی کار کارگران و زحمتکشان، بی آینده گی جوانان، بی عدالتی های تحمیلی بر ملیت های ساکن ایران و ....و سرکوب هر اعتراض، با تشدید خفقان، زندان، شکنجه و اعدام است.

آیا این سرنوشت محتوم ما است؟

با توجه به تجربیات بشریت مترقی، مسلماً پاسخ منفی است.

 

 

 

 

برای برون رفت از این دور باطل، چه میتوان کرد؟

تجربیات انقلاب مشروطه ، جنبش ملی کردن صنعت نفت و انقلاب 22 بهمن 1357 بروشنی میگویند ؛ تا زمانی که مردم نتوانند تشکل های مستقل خویش را بوجود آورند و از بهم پیوستن این تشکلها و تحرکات اجتماعی، سیل خروشان بنیاد برافکن نهضت ضد استبدادی و ضد امپریالیستی خود را سامان دهند،امکان ایجاد جامعه ای آباد، آزاد ومرفه که در آن شرط آزادی هر فرد، شرط آزادی جامعه باشد و بر پرچم آن آزادی زنان و برابری حقوق آنان با مردان حک شده باشد بوجود نخواهد آمد.

کارگران و زحمتکشان کشور، زنان، جوانان، دانشجویان و ملیتهای ساکن ایران، تا زمانی که با برپائی تشکل های مستقل، آزادیخواه و برابری طلب خویش نتوانند به قدرت لایزال خود در مقابله با جباران ( جباریت و نظام های غیر عادلانه ) پی ببرند، " بناچار" در گرداب بی پایان " پناهندگی " به الطاف احتمالی این و یا آن " رهبر خود گمارده" طی طریق خواهند نمود.

سپردن سرنوشت، حتی به دست " رهبران عادل " وخود گمارده، نیز نتیجه ای جز شراکت در نتایج تاریک روشن رهبری های آنان برای مردم ببار نخواهد آورد. تجربه نشان داده است که حتی " رهبران صالح " نیز بدون نظارت و امکان کنترل جنبش، توسط خود مردم ، سرنوشت روشنی به مردمان خود عرضه نکرده اند.

امکان کنترل ازپائین، امکان پدیداری رهبری مردم ساخته و مردم پرورده را میدهد. این چنین رهبری، تنها با تکیه به تشکل های مستقل مردمی، شانس پدیداری خواهد داشت. در شرایط فعلی ایران، شانس آغاز ایجاد چنین تشکل هائی، با تکیه به خواستهای مطالباتی مردمی، ممکن و میسر است.

تنها با ایجاد چنین تشکل هائی در سراسر کشور و ایجاد ارتباط و هماهنگی و اتحاد عمل آنها با یکدیگراست، که دژ تسخیر ناپذیر مردمی، که در خود رزمندگانی را پرورش دهد که بتوانند جنبش عظیم اکثریت برای تامین منافع اکثریت را بوجود آورند، شانس پدیداری خواهد داشت.

برای رهائی از گرداب مصیبت هائی که در یکصد سال اخیر، جامعه ما در آن غوطه خورده است، راه دیگری متصور نیست.

به امید فرا رسیدن روزهائی که آرزوهای مردم مبارز، آزادیخواه و برابری طلب ایران به همت توده ها امکان تحقق یابند، به راهمان ادامه میدهیم. پیروزنهائی، از آن توده های آگاه است.

9 آذر ماه 1388 30 نوامبر 2009