نکاتی پیرامون بحران ساختاری  نظام و فرصت های نوین

یونس پارسا بناب

 

درآمد

نزدیک به صد و سی و شش سال پیش وقتی که نظام جهانی سرمایه با اولین بحران عمیق ساختاری خود روبرو گردید ، سرکردگان نظام سرمایه که بر خلاف زمان ما به قطب های سیاسی متعدد تعلق داشتند ، تلاش کردند که با اعلام " پایان تاریخ " و آغاز " عهد زیبا " جهانیان را قانع سازند که نه تنها بحران موقتی و زودگذر است بلکه بشریت بزودی وارد مرحله جدیدی از تنعم و رفاه در زندگی خود خواهد گشت . سرکرد گان رژیم سرمایه و ایدئولوگ های آنان مدام از محاسن و نکات مثبت و پر برکت جهان گشائی و مستعمره سازی سرمایه سخن گفته و با لاپوشئ‌ جنایات وناهنجاری های ویرانگر خود در آفریقا و آسیا توانستند افکار عمومی ( حتی تعداد زیادی از سوسیالیست های آن زمان ) را به سوی حمایت از جنگ و استعمار ز ائی جلب کنند . اما سیر تاریخ نشان داد که صرف نظر از تمام ادعاهائی که در " عهد زیبا " ( 1914 1873 ) از سوی سرکردگان نظام سرمایه درباره نعمات و برکت های روند جهان گستری سرمایه می شد ، دست یابی به جهانی شدن زندگی اجتماعی بدون استقرار برابری واقعی و اصیل به هیچ روی از طریق حاکمیت سرمایه ممکن نیست . اولین بحران عمیق ساختاری سرمایه ( که در سال 1873 آغاز گشت ) نه تنها " عهد زیبای " موعود سرمایه داران انحصاری مالی را به اعمال  سیاست های ویرانساز دوره " صلح مسلح " بین کشورهای امپریالیستی آن زمان کشانید بلکه همانطور که لنین پیش بینی کرده بود " صلح مسلح " نیز که در واقع رقابت های خونین و فلاکت بار انحصارات مالی را از انظار عمومی پنهان می ساخت ، بالاخره جهان را به سوی جنگ جهانی دوم سوق داد . بدون تردید بررسی و تجزیه و تحلیل ما از چند و چون اولین بحران عمیق ساختاری سرمایه که در سال 1873 ( دقیقا صد سال پیش از آغاز دومین بحران عمیق ساختاری سرمایه در 1973 ) آغاز گشت ، به ما فرصت بیشتری خواهد داد که به چند و چون بحران عمیق ساختاری کنونی که امروز بویژه از بهار سال 2008 به این سو رسانه ای تر و آشکارتر گردیده ، پی ببریم . بررسی مقایسه ای اولین بحران عمیق ساختاری سرمایه در سال های ( 1914 1873 ) با بحران ساختاری عمیق کنونی ( که در سال 1973 آغاز گشته و در سال های 2008 -2009 برای مردم جهان نمایان و بر ملاء گشته است ) نشان می دهد که نظام سرمایه هم در اشکال از نظر تاریخی شناخته شده ( سرمایه داری واقعا موجود ) و هم چهار چوب های قابل تصورش ( تئوری های کلاسیک و نئوکلاسیک سرمایه ) و حتی با پیش بینی های خودش از جهانی شدن و جهان گستری در تضاد و دشمنی قرار دارد . مضافا ، بررسی تطبیقی این دو بحران ساختاری نشان می دهد همانطور که بحران اول ( علیرغم اینکه بالاخره منجر به جنگ ویرانساز بین کشورهای امپریالیستی گشت ) شرایطی بوجود آورد که از درون  آن امواج فراگیر انقلاب کارگری و جنبش های رهائیبخش سراسر جهان را فرا گرفت ، به همان اندازه بحران ساختاری کنونی نیز علیرغم ویرانی ها ، نا امنی ها و آشوبی که ببار آورده ، احتمال دارد که به اوج گیری انقلابات کارگری و جنبش های رهائیبخش ملی بویژه در کشورهای پیرامونی منجر گردد . در این نوشتار ، بعد از بررسی تطبیقی ( توضیح و تفسیر تفاوت ها و شباهت های ) دو بحران عمیق ساختاری در تاریخ صدوسی سال گذشته سرمایه داری ، به ظهور و عروج فرصت های نوینی که چالشگران ضد نظام سرمایه می توانند آنها را مغتنم بشمارند ، می پردازیم .

ماهیت کنونی بحران کنونی

1 بحران کنونی که جهانی است ، نه صرفا یک بحران مالی است و نه ناشی از ناکارآئی های متعدد و فراگیر نهادی است بلکه این بحران عمیق ساختاری منبعث از فعل و انفعالات خطری است که در آن قربانیان نظام به شکل های مختلف قدر قدرتی بلامنازع اولیگوپولی های انحصاری سرمایه را به چالش جدی طلبیده اند . در حالیکه قدرت های سه سره امپریالیسم دسته جمعی ( کشورهای جی 7 ) تلاش می کنند که نظام را از درون بحران ساختاری سرمایه داری عبور دهند ، تلاطمات و آشوب های ناشی از بحران کنونی نیز فرصت ها و امید های نوینی را به چالشگران ضد نظام داده که به ایجاد یک جبهه متشکل " چپ جهانی " ( در برگیرنده کلیه نیروهای سیاسی و جنبش های اجتماعی که اکثریت عظیم قربانیان اولیگوپولی ها را نمایندگی می کنند ) همت گمارند . به چالش طلبیدن سرمایه داری تاریخی و پروسه عبور و خروج از سرمایه داری در بحران هسته مرکزی پروسه رهائی بشریت در بند را تشکیل می دهد . این چالش رهائیبخش زمانی به یک نیروی مادی و موثر " براندازانه " تبدیل خواهد گشت که مردمان کشورهای در بند و استثمار شده کشورهای جنوب و شمال با همدلی و در کنار هم به مبارزه برخیزند . زیرا این امکان بیش از هر زمانی از گذشته وجود دارد که در نبود و فقدان این چالش ، خود  سرمایه داری واقعا موجود  جهان ما را به سوی تخریب محیط زیست و تمدن انسانی و نهایتا " به نابودی زندگی در کره خاکی سوق دهد .

نقش انباشت در سرنوشت نظام

2 اصل  و منطق حرکت و گردش لاینقطع سرمایه ( انباشت سود ) لاجرم به غده ائی کشنده در بدن نظام تبدیل می شود که مثل سرطان باعث مرگ آن می شود . جان استوارت میل با علم به این امر تصور می کرد که " دولت مداخله گر " به این پروسه غیر عقلانی پایان خواهد داد . جان می نارد کینز نیز با خوش بینی به " پیروزی عقل " اعتقاد داشت . ولی هیچ یک از این دانشمندان نمی توانستند پایان عمر سرمایه داری را تشخیص داده و ترسیم سازند . کارل مارکس برخلاف آنها بر آن بود که حاکمیت سرمایه داری ( که امروز در دست های اولیگارشی متمرکز گشته است ) از طریق مبارزات طبقاتی سرنگون می گردد . انباشت که مترادف با فقرزائی است چهارچوب عینی مبارزه علیه سرمایه داری را تشکیل می دهد . مبارزه اساسا انعکاس و بیان شکاف روز افزون بین سرمایه و ثروت جوامع مسلط  ( که از تاراج امپریالیستی بدست می آید ) و فقر روزافزون جوامع به حاشیه رانده شده است . این شکاف و تلاقی امروز به محور مرکزی انتخاب بین  سوسیالیسم یا بربریت  تبدیل شده است .

3 سرمایه داری واقعا موجود از نظر تاریخی مولود الگوهای سلسله وار انباشت از طریق غارت نه فقط در مرحله آغاز ( انباشت اولیه ) بلکه در تمام مراحل موجودیت خود می باشد . از اوان پیدایش خود در اروپای آتلانتیک ، سرمایه داری در سیرحرکت خود در جهت انباشت مناطق بزرگی را در آسیا ، آفریقا ، اقیانوسیه و آمریکا مورد تاراج قرار داده و آن نواحی را به‌ حاشیه‌های در بند خود تبدیل ساخت . پروسه ی تاراج و غارت مداوم حاشیه ها در خدمت انباشت برای مرکزها درقرن نوزدهم بویژه در دوره 1914 1884 ، تشدید یافت .

4 این پروسه جهانی شدن " پیروزمند " نشان داد که نظام قادر به حفظ بقای خود برای همیشه نیست . نیم قرن بعد از عروج به پیروزی در ربع آخر قرن نوزدهم ( که بعضی ها تصور کردند که " پایان تاریخ " آغاز گشته است ) نظام توسط انقلاب در روسیه " نیمه حاشیه " و مبارزات رهائی بخش پیروزمند در آسیا و آفریقا به چالش جدی طلبیده شد . این چالش ها که منبعث از بعد غارت و عمق تاراج برای انباشت در خدمت کشورهای مقتدر و مسلط مرکز بودند، به اولین موج " بیداری جنوب " دامن زده و تم اصلی تاریخ قرن بیستم را ورق زدند .

5 امروز انباشت سود از طریق غارت بیش از پیش در مقابل چشمان ما در سرمایه داری انحصاری اولیگوپولی معاصر ادامه دارد . در مرکزهای مسلط سود انحصاراتی که به جیب اولیگوپولی ها واریز می شود مترادف با غارت کلیدی بازدهی های جامعه است . در مناطق به حاشیه رانده شده ، این پروسه فقرزائی در غصب پایه های زندگی دهقانی و تاراج منابع طبیعی آن مناطق تجلی پیدا می کند . عملکرد غصب هستی و موجودی دهقانان و راندن آنها به شهرهای بزرگ جهان سوم از یک سو و غارت منابع طبیعی این کشورها از سوی دیگر ستون های ضروری گسترش استراتژی های سرمایه داری معاصر اولیگوپولی ها را تشکیل می دهد . غصب و تاراج اساس زندگی دهقانی در آسیا ، آفریقا ، آمریکای لاتین ، جزایر کارائیب و اقیانوسیه شکل اصلی روند به سوی فقرزائی منبعث از پروسه انباشت است . توجه به این موضوع در مبارزه جدی علیه اولیگوپولی های لجام گسیخته حائز اهمیت است . نجات و رهائی دهقانان در کشورهای جنوب ( که  نزدیک به نصف جمعیت شش میلیارد و نیم نفری جهان را تشکیل می دهند ) یکی از الزامات اصلی حرکت انسان به سوی استقرار یک تمدن اصیل رها شده از تسلط سرمایه که نگارنده آن را سوسیالیسم محسوب می دارد ، بشمار می رود .

6 غارت منابع تولیدی جنوب به نفع مرکزهای شمال که امکان هر نوع توسعه برای مردم جوامع جنوب را از بین می برد ، روی دیگر روند فقرزائی در سطح جهانی را ترسیم می کند . براساس این تحلیل ، " بحران انرژی " محصول کمبود منابع ضروری برای تولید انرژی نیست بلکه این بحران محصول خواست و آرزوی دسته جمعی اولیگوپولی های امپریالیستی در جهت کسب و تامین موقعیت انحصاری خود آنها در دسترسی به منابع طبیعی کره خاکی است . نگارنده براین باور است که تلاش این اولیگوپولی ها در جهت اتخاذ و پیاده ساختن استراتژی های هژمونی طلبانه خود بطور ضروری در نهایت با مقاومت روزافزون ملل جنوب روبرو خواهد گشت .

بحران ساختاری کنونی و چالش نظام

7 در واقع ، بحران فعلی نظام نه بحران مالی است و نه مجموعه ای از خرده بحران ها بلکه بحران نظام سرمایه داری امپریالیستی اولیگوپولی هاست که قدرقدرتی متوفق و انحصاری اش دوباره در معرض چالش مبارزات طبقاتی کار و زحمت در کشورهای مرکز و ملل ستمدیده کشورهای حاشیه ای پیرامونی قرار گرفته است . مضافا این بحران تجلی فرود هژمونی راس نظام ( آمریکا ) نیز محسوب می شود . سرمایه داری اولیگوپولیستی ، قدرت سیاسی اولیگارکی ها ، جهانی شدن فلاکت بار ، مالی سازی اقتصاد ، هژمونی طلبی آمریکا ، نظامیگری مدیریت جهانی شدن سرمایه در خدمت اولیگوپولی ها ، فرود و تضعیف دموکراسی ، غارت منابع کره خاکی و بالاخره " وداع " با چشم انداز توسعه کشورهای جنوب اجزاء لاینفک و جدائی ناپذیر بحران کنونی را تشکیل می دهند .

 8 سئوال اصلی و چالش جدی این است که آیا مبارزات طبقاتی و  ملی موفق خواهند گشت که با ادغام خود راه و یا راه هائی در مسیر طولانی گذار خود به " سوسیالیسم جهانی " باز کنند ؟ یا اینکه نه آنها به جدائی های خود از همدیگر ادامه داده و حتی با تلاقی با یکدیگر ابتکار عمل را در اختیار سرمایه داری اولیگوپولی باقی خواهند گذاشت .

9 بحران مالی که در سپتامبر 2008 نمایان گشت احتمالا خیلی از اقتصاددانان جاری نظام را در مورد عملکرد " جهانی شدن بی خطر " سرمایه به تعجب انداخته و " عقلانی " بودن " بازار آزاد " نئولیبرالی را بین آنها برای اولین بار در تاریخ بیست ساله بعد از پایان " جنگ سرد " زیر سئوال برد . برعکس، این واقعه چالشگران نظام ، بویژه مارکسیست ها را متعجب نساخت . زیرا آنها وقوع آن را سال ها پیش حدس زده بودند . در واقع برای آنها وقوع این بحران ادامه رشد طبیعی سرمایه داری بود که در اوایل دهه 1970 اتفاقا صد سال بعد از وقوع اولین بحران عمیق سرمایه داری ، آغاز گشت . از نظر آموزشی خیلی موثر است که ما در اینجا نیم نگاهی به اولین بحران طولانی در تاریخ تکامل سرمایه داری و پی آمدهای آن که عملا تاریخ قرن بیستم را ورق زدند ، بیاندازیم .

درسهائی از اولین بحران عمیق

10 اولین بحران ساختاری در سرمایه داری صنعتی " پیروزمند " در سال 1873 آغاز گشت . در آن سال نیز در صد سود بطور ناگهانی نزول کرد . عکس العمل سرمایه نسبت به این نزول دو سره بود : تمرکز بیشترسرمایه از یک سو و تشدید گسترش در سطح جهانی از سوی دیگر. در این دوره انحصارات جدید که سودهای خود را با استثمار بیشتر کار و زحمت اخذ می کردند ، به اقدامات ویرانگر استعماری خود در مناطق مختلف جهان تشدید بخشیدند . این دگردیسی های ساختاری شرایط را برای اتخاذ سودهای جدید و بیشتر آماده ساخت . این دگردیسی که به اسم دوره " عهد زیبا " از 1890 تا 1914 معروف گشت فازی بود که در آن تسلط جهانی توسط سرمایه مالی شده انحصارات کامل تر گشت . در این دوره که به دوره " صلح مسلح " نیز معروف گشت ، گفتمان مسلط " سرود تحسین " از استعمارگری در خدمت پیشبرد امر ماموریت " متمدن سازی " بشریت پروسه تشدید جهانی شدن سرمایه را در  اذهان عمومی چنان با " صلح " و " همبستگی " مترادف ساخت که حتی بخش بزرگی از جنبش سوسیال دموکراسی کارگری اروپا را در آستانه جنگ جهانی اول با خود هم پیمان ساخت .

11 بهر رو " عهد زیبا " که توسط ایدئولوگ های نظام به عنوان " پایان تاریخ " محسوب شده بود به جنگ جهانی اول که لنین پیش بینی کرده بود ، ختم گردید . در واقع جهان ما وارد مرحله ای از تاریخ خود گشت که به اسم " عصر جنگ ها و انقلابات " معروف گشت . انقلاب بلشویکی در روسیه ( که " حلقه ضعیف " نظام بود ) و اوج گیری جنبش های بیداری و رهائی بخش در کشورهای در بند مشرق زمین ریشه های شرایطی را بوجود آوردند که سقوط مالی سال 1929 و بحران بزرگ سال های 1936 1929 در کشورهای سرمایه داری را مهیا ساختند . به کلامی دیگر ، " قرن طولانی بیستم " که با اولین بحران طولانی بزرگ در سال های 1873 آغاز گشته و تا سال 1991 ( فروپاشی و تجزیه شوروی و پایان جنگ سرد ) ادامه یافت هم یک قرنی بود که در آن اولین بحران ساختاری عمیق در سرمایه داری به وقوع پیوست و هم قرنی بود که در آن اولین امواج انقلابات ضد سرمایه داری ( روسیه ، چین ، کوبا و ویتنام ) و جنبش های رهائیبخش ملی در کشورهای آسیا ، آفریقا و آمریکای لاتین به وقوع پیوستند . آیا بحران ساختاری کنونی نیز منجر به اوج گیری انقلابات و جنبش های رهائی بخش خواهد گشت ؟ برای تهیه پاسخ مناسب به این پرسش بهتر است با یک نگاه تطبیقی شباهت ها و تفاوت های این دو بحران عمیق ساختاری در تاریخ صدوسی سال گذشته رشد سرمایه داری را مورد بررسی قرار دهیم .

شباهت های دو بحران

12 دومین بحران ساختاری نظام در سال های نیمه اول دهه 1970 تقریبا درست یک قرن بعد از اولین بحران عمیق ساختاری زمانی که همبستگی دلار و طلا لغو گردید ، شروع گشت . بعد از آن در صد سود ها ، سرمایه گذاری و رشد رو به کاهش رفت و دیگر هیچوقت به سطح سال های " زرین و طلائی " 1956 1975 نرسید . عکس العمل نظام سرمایه داری به این بحران نیز دقیقا مثل بحران اول بود : حرکت دوگانه در جهت تمرکز و جهانی تر شدن لجام گسیخته . در جریان این بحران نیز نظام دوباره متوسل به ترفند هائی مثل تعبیه " عهد زیبای دوم " در سال های 2008 -1990 گشت . ویژگی های این عهد نیز همانا مالی سازی و نظامی سازی گلوبولیزاسیون و تامین آزادی بی قید و شرط گروه های اولیگوپولی در دسترسی به اخذ سودهای کلان بود . در دوره بحران ساختاری اخیر نیز ما شاهد رواج همان گفتمان های رایج و مسلط دوران " عهد زیبای اول " هستیم : " بازار " رفاه ، دموکراسی و صلح را تضمین ساخته و بشریت به " پایان تاریخ " خود رسیده است . دوباره مثل عهد زیبای اول بخش قابل توجهی از سوسیالیست ها بر روی ارابه های نئولیبرالیسم ، گلوبولیزاسیون و.. سوار گشته و به ستایش نظام و جهانی شدن پرداختند . ولی این دفعه برخلاف دوره اولین بحران ساختاری سرمایه ، " عهد زیبای جدید " از اول با جنگ و نظامیگری شمال علیه جنوب در دهه 1990 همراه شد . همانطور که اولین مالی سازی جهانی شدن در عهد زیبای اول ( 1914 1973 ) بالاخره به بحران و سقوط سال 1929 منجر گردید به همان شکل عهد زیبای دوم نیز منجر به بروز سقوط و بحران سال 2008 منجر گردید . خلاصه اینکه ما در حال حاضر وارد فصلی از تاریخ جهان گشته ایم که در آن دوباره ظهور و عروج امواج نوین " جنگ ها و انقلابات " محتمل گشته اند . بررسی شباهت ها بین دو بحران ساختاری رژیم سرمایه که اولی منجر به دو جنگ و دو انقلاب بزرگ گردید و دومی در حال حاضر در مقابل چشمان ما به وقوع می پیوندد ، چشمگیر و جالب هستند . و اما این دو بحران طولانی نظام سرمایه تفاوت هائی با هم دیگر دارند که بررسی آنها حائز اهمیت می باشند .

تفاوت های دو بحران

13 بحران مالی تجلی و نمودار بحران ساختاری سرمایه داری انحصاراتی است . سرمایه داری معاصر چیزی غیر از سرمایه داری اولیگوپولی ها نیست . به عبارت دیگر ، اولیگوپولی ها در کنترل کامل باز تولید سیستم تولیدی در کلیت آن هستند . این انحصارات که " بعد از گذار از پروسه مالی سازی " مالی گشته اند ، تنها نهادهائی در جهان هستند که دسترسی به بازارهای سرمایه دارند . مالی سازی این انحصارات به بازارهای پولی و مالی ( بازارهائی که در درون آنها فقط انحصارات بین خود رقابت می کنند ) یک موقعیت متوفق می دهد که توسط آن کلیه بازارهای کار و تبادل کالا تحت کنترل انحصارات قرار میگیرند . مالی سازی جهانی شده در دگردیسی طبقه حاکم بورژوازی که به یک " پلوتوکراسی " سهامدار تحول یافته است ، تبلور یافته است . اولیگارک ها فقط روسی نیستند بلکه اکثر آنها آمریکائی ، اروپائی و ژاپنی هستند . تضعیف و فرود دموکراسی نتیجه اجتناب ناپذیر این تمرکز قدرت در اختیار منحصرانه اولیگوپولی هاست . شکل جدید جهانی شدن سرمایه داری که با این دگردیسی مطابقت دارد ( و دقیقا بر عکس دوره "عهد زیبا " است ) همانا گذار از شکل امپریالیسم چندتائی ( آلمان ، آمریکا ، روسیه تزاری ، انگلستان ، فرانسه ، ایتالیا ، ژاپن در رقابت دائمی علیه همدیگر در دوره 1914 -1884 ) به شکل امپریالیسم دسته جمعی سه سره آمریکا ، " اتحادیه اروپا " و ژاپن در دوره بعد از پایان " جنگ سرد " است .

14 انحصاراتی که در اولین دوره بحران ساختاری به قله قدرقدرتی مالی عروج کردند در تقویت رقابت خونین بین قدرتهای بزرگ سیاسی آن زمان نقش اساسی ایفاء کرده و جهان را به سوی تلاقی های نظامی بزرگ جنگ جهانی اول و سپس ( از طریق معاهده ورسای در 1919 ) به جنگ جهانی دوم سوق دادند . بر عکس آن دوران ، موج دوم تمرکز اولیگوپولی که در آغاز دهه 1970 شروع شد ، قلمرو و پایگاه کاملا متفاوتی دارد . این پایگاه به روشنی امپریالیسم سه سره است . در شکل جدید جهانی شدن امپریالیستی ، برتری قدرت های بزرگ دیگر از طریق انحصارات بر تولیدات صنعتی ( که در عصر عهد زیبا به نمایش گذاشته شد ) اعمال نمی گردد . بلکه این تفوق و برتری توسط وسیله ای دیگر به نمایش گذاشته شده و اعمال می گردد و آن کنترل کامل و بلامنازع بر تکنولوژی ، بازارهای مالی ، دسترسی بی قید و شرط به منابع طبیعی کره خاکی ، اطلاعات و ارتباطات و سلاح های هسته ای کشتار جمعی ( انحصارات پنج گانه ) است . این وضع حاکم در نظام که بعضی از مارکسیست ها آن را " آپارتاید جهانی " نام گذاری کرده اند ، حکایت از رواج پدیده جنگ بی پایان بین قدرت های امپریالیستی سه سره و خلق های " یاغی " و گردنکش کشورهای پیرامونی می کند که عملا در طول دهه 1990 با هدف استقرار کنترل نظامی بر کره خاکی توسط آمریکا و شرکای فرمانبردار آن ) اعضای سازمان ناتو (در یوگوسلاوی سابق ، سومالی ، رواندا ، و شرق کنگو آغاز گشت . این " جنگ بی پایان " در آغاز دهه اول قرن بیست ویکم بطور نمایان به کشورهای افغانستان و سپس عراق سرایت کرده و در حال حاضر در حال گسترش به کشور پاکستان و دیگر کشورهای منطقه بزرگ خاورمیانه و اقیانوس هند ( مثل کشور یمن ) و احتمالا به کشورهای آسیای مرکزی است .

15 گسترش جنگ های بی پایان ساخت آمریکا لاجرم به حضور و عروج امواج مبارزات و انقلابات در سراسر جهان بویژه در کشورهای پیرامونی حاشیه ای ، دامن خواهد زد . برای اینکه رابطه ای کم و بیش مکمل جنگ ها ( که ناشی از بروز بحران عمیق ساختاری سرمایه است ) و وقوع انقلابات را بهتر بشناسیم ، بهتر است که واقعیت های عینی و ویژگی های بحران عمیق کنونی را مورد بررسی قرار دهیم : بحران مالی کنونی نه تنها باعث " رکود " گشته بلکه پروسه یک " کساد " بزرگ را در سراسر جهان آغاز کرده است . مضافا ، ابعاد دیگر بحران ساختاری کنونی در انظار و افکار عمومی بطور نمایانی بر ملا گشته و درجه آگاهی مردم درباره خرده بحران های درون نظام بحران انرژی ، بحران غذا ، بحران محیط زیست ، گرمازدگی جهانی و... بطور قابل ملاحظه ای ارتقاء یافته است . بدون تردید این خرده بحران ها چیزی غیر از نمودارها و تجلی های جهانی تر شدن سرمایه داری معاصر و پروسه انباشت سرمایه به نفع اولیگوپولی های " انحصارات پنج گانه " نیست . طبیعتا در تحت این شرایط بحرانی ، قلمرو واقعی کارزار ، همان منطقه ای است که در آن اولیگوپولی های انحصاری که با استفاده از محمل های دولتی ( جی 3 ، جی 8 و جی 20 ) و نهادهای بین المللی ( بانک جهانی و صندوق بین المللی پول ، سازمان جهانی تجارت و... ) با تولید و باز تولید شرایط موجود به تاراج و غارت امپریالیستی و انباشت سرمایه خود ادامه می دهند،  در یک سو و خیل عظیمی از قربانیان نظام ( کارگران کشورهای مسلط مرکز و خلق های در بند و به حاشیه کشیده شده کشورهای پیرامونی ) در سوی دیگر در مقابل هم صف آرائی کرده اند .

عبور از بحران سرمایه داری ؟ و یا خروج از سرمایه داری در بحران ؟

16 امروز آن چالشی که در مقابل چالشگران ضد نظام سرمایه قرار گرفته ، این است که آیا باید تلاش کرد که راه خروج از " بحران سرمایه داری " را پیدا کرد و یا باید راهکار " عبور " از سرمایه داری در بحران را تعبیه و تنظیم کرد ؟ واقعیت این است که جهان معاصر بویژه در گستره های نظامی ، اقتصادی و سیاسی توسط اولیگارشی های مالی آمریکا ، ژاپن و اروپا اداره می شود . ولی این مدیریت جهانی سازی سرمایه مدتهاست که در یک بحران عمیق ساختاری فرو رفته است . با اینکه اولیگارشی های کشورهای امپریالیستی سه سره مطمئن هستند که به بقای خود بعد از فروکشی این بحران نیز ادامه خواهند داد ولی نشست های سران کشورهای جی 20 در آوریل 2009 در لندن و سپس در پیتسبرگ در سپتامبر 2009 نشان داد که آنها قادر به " نوسازی جهان " دلخواه خود از طریق راهکارهای سیاسی و اقتصادی نیستند . شاید تصادفی نیز نباشد که بعد از پایان این نشست ها سران نظام جهانی بویژه آمریکا، به برپائی پرهیاهوی اجلاس " ناتو " ( بال نظامی امپریالیسم سه سره ) و تقویت و گسترش مداخلات نظامی بیشتر در افغانستان و پاکستان ( و احتمالا ماورای این کشورها ) متوسل گشتند . در یک کلام جنگ بی پایان و دائم شمال علیه جنوب ادامه خواهد داشت . هم اکنون روشن است که سران کشورهای سه سره ممکن است که به هدف خود ( بقای نظام ) با توسل به هر ترفندی منجمله اشتعال جنگ در اکناف جهان ، برسند . نباید " اختلافات " ظاهری و فرمایشی بین باراک اوباما و گوردون براون از یک سو و نیکلاس سارکوزی و انگلا مرکل  از سوی دیگر جدی گرفت . همگی آنها بقول معروف به " آهنگ " اولیگارشی ها می رقصند : اختلافات و تفاوت ها بین آنان که توسط رسانه های گروهی " گوش به فرمان " تبلیغ می شوند ، چیزی نیستند به غیر از تلاش مذبوحانه و گاها " ساده انگارانه " این رهبران مبنی بر " نوسازی سرمایه داری " و اصلاح بخش مالی در جهت طفره رفتن و لاپوشانی ساختن واقعیت های فلاکت بار سرمایه داری واقعا موجود . اولیگارشی های مالی که قدرت واقعی را در کنترل خود دارند ، با برپائی کنفرانس های پر هیاهوی  جی 20 می خواهند یک " توهم  بصری " را در بین مردم بوجود آورند که نه تنها خروج از بحران عملی است بلکه ادامه بقای نظام به نفع مردم هم هست .

17 واقعیت این است که ادامه تسلط و تفوق با پدیده مالی سازی ( که برای مدیریت اقتصادی جهان توسط نظام یک امر ضروری است ) لازم و ملزوم هم بوده و جزء لاینفک یکدیگر هستند . این امر به روشنی در فعل وانفعالات و مصوبات نشست های جی 20 در آوریل و سپتامبر 2009 منعکس بود . آنچه که در جریان این نشست  ها جلب نظر می کرد سکوت سران " کشورهای نوظهور " ( چین ، برزیل ، هندوستان و.... ) بود . تنها نکته ای که در سرتاسر این کنفرانس ها بیان گردید و قابل تامل است جمله ای گذرا در صحبت هوجین تائو رئیس جمهور چین بود که بدون تاکید و همراه با یک لبخند معنی دار گفت که در ایجاد و اصلاح سیستم مالی جهانی جدید باید توجه کنیم که آن سیستم بر پایه دلار نباشد ( گلوبولیزاسیون بدون هژمونی آمریکا )

بحران فرود هژمونی آمریکا به عنوان راس نظام

این سخن اشاره به این واقعیت است که بحران نظام جهانی سرمایه اولیگوپولی ها جداناپذیر از بحران هژمونی ممالک متحده آمریکا است . ولی اگر آمریکا هژمونی و سرکردگی نظام را از دست بدهد کدام نیرو ( و یا مجموعه ای از نیروها ) به جای آمریکا ، در راس نظام قرار خواهند گرفت ؟ برای اینکه به این پرسش مهم پاسخ داده بشود باید به دو نکته اساسی دیگر که به صورت دو پرسش قابل تامل مطرح می گردد ، توجه کنیم : یکم اینکه آیا نظام جهانی سرمایه قادر است که از بحران عمیق ساختاری فعلی عبور کرده و بعد از " بهبودی " و گذراندن دوره " نقاهت " دوباره به بقای خود ادامه دهد ؟ دوم اینکه آیا این بحران ممکن است که جهان را ( در نبود و فقدان یک آلترناتیو منسجم و متشکل جهان مدار ) به سوی سبعیت و بالاخره " بربریت " سوق دهد ؟ پاسخ نگارنده به سئوال یکم مبنی بر اینکه نظام قادر خواهد شد که در نبود و فقدان یک آلترناتیو متحد و منسجم جهانی از بحران فعلی عبور کرده و بعد از گذار از دوره نقاهت به بقای خود ادامه دهد ، مثبت ( آری ) است . و اما در پاسخ به سئوال بحث برانگیز دوم مبنی بر سوق جهان به سوی بربریت نگارنده متمایل به رای منفی ( نه ) است . براین اساس احتمال فرود آمریکا به عنوان راس نظام و جایگزینی آن توسط نیروهای دیگر وجود دارد . در ا ینجا به نکاتی پیرامون این جابجائی اشاره می شود. 

18 بطور یقین ، اروپای فعلی که به عنوان یک قدرقدرت فقط در درون مرزهای آتلانتیک مطرح است و استقلالی از خود در مقابل آمریکا ندارد ( وما این امر را در نشست کشورهای ناتو در پائیز 2009 به وضوح شاهد بودیم ) ، نمی تواند " جای پای " آمریکا را بگیرد و اما چین ؟ بدون تردید " خطری " که توسط رسانه های گروهی بویژه در آمریکا تحت نام " خطر زرد " در اذهان عمومی ترسیم گشته کاملا بی اساس بوده و هدف از ایجاد این لولوخورخوره نیز فقط توجیه صف آرائی کشورهای ناتو و گسترش پایگاههای نظامی و جنگ های بی پایان از عراق و افغانستان به پاکستان و ماورای آن است . والا رهبران چین ( اولیگارشی درون حزب کمونیست حاکم در چین ) می دانند که کشور آنها توانائی و وسایل و منابع این " جانشینی " را ندارند و حتی خواست شان نیز نیست . اتفاقا استراتژی سیاست خارجی چین سرمایه دار رشد و تامین پروسه گلوبولیزاسیون " جدید " سرمایه بدون هژمونی است . البته این " نظمی " است که نه آمریکا و نه اروپا خواهان آن است.  در نتیجه شانس رشد دنیای فعلی بدون هژمونی آمریکا منوط به عروج مرکزهای جدید و نوظهور در جنوب است . و اما آنچه که ممکن است و احتمال وقوعش بطور فزاینده بیشتر می گردد این است که این بار نیز مثل دوره معروف " عهد زیبا " بحران عمیقا ساختاری نظام جهانی ( که درجه و مقدار فلاکت ، بی خانمانی و بی امنیتی را در جهان بویژه در کشورهای جنوب ، بیش از پیش ساخته است ) فرصت هائی فراهم سازد که اوضاع منجر به اوجگیری امواج دوره دوم مبارزات رهائیبخش کارگران و خلق های جهان گردد . آیا ممکن است که پیشرفت های نوینی در قلمرو کارزار توده های مردم در بطن و متن بحران بزرگ فعلی به وقوع بپیوندند ؟

19 مدیریت سیاسی تسلط جهانی اولیگوپولی های سرمایه ضرورتا همراه با قهر و خشونتی است که هر روز در اکناف جهان شدیدتر و عمیق تر می گردد . دولت های جی 3 ( امپریالیسم دسته جمعی سه سره ) برای اینکه موقعیت سیطره جویانه خود را به عنوان کشورهای ثروتمند مرکز تامین سازند باید تسلط انحصاری خود را در دسترسی به منابع طبیعی بهر نحوی از انحاء حفظ کنند . این الزام پایه اصلی نظامیگری جهانی شدن را در روزگار ما تشکیل می دهد که بعضی از مارکسیست ها از آن به عنوان " امپراطوری آشوب " اسم می برند . در بیست سال گذشته تلاش آمریکا در جهت کسب کنترل نظامی بر سراسر کره خاکی منجر به اشتعال و گسترش جنگ های ساخت آمریکا تحت عناوینی مثل " جنگ های پیشگیرانه " علیه لولوخورخوره هائی چون " مبارزه علیه تروریسم " و " مبارزه علیه مواد مخدر " در اکناف جهان گردید . نظامی سازی پروسه جهانی شدن سرمایه در عصر بعد از پایان دوره " جنگ سرد " بیش از هر زمانی در گذشته باعث تضعیف و فرود اعتبار و مشروعیت نسبی سازمان ملل متحد و نهادهای متعلق به آن که  در گذشته نقش حداقل میانجیگری را بین متخاصمین جنگ در نقاط مختلف جهان ایفاء می کردند ، گشت . در نبود شوروی از یک سو و فقدان یک چپ جهانی متحد و اصیل از سوی دیگر ، نظام جهانی برای توجیه نظامی سازی و گسترش جنگ های بی پایان و برای لاپوشانی ساختن هدف های اصلی خود ، متوسل به نهادینه ساختن گفتمان دموکراسی و اعطای " حق مداخله به خود برای اعمال  احترام به حقوق بشر "  در سراسر جهان گشت . به موازات این فعل و انفعالات ، افزایش قدرت مطلق اولیگارشی های انحصاری مالی نه تنها کشورهای پیرامونی در بند را دچار جنگ های بی پایان و "  سی ساله "  ساخت بلکه با توسل به ترفندهائی چون " اجماع واشنگتن " و منافع " جامعه بین المللی " حتی دموکراسی بورژائی را در کشورهای مرکز را نیز از مضمون اصلی اش توخالی ساخت . به کلامی دیگر ، تسخیر ارگان های دولتی راس نظام توسط نومحافظه کاران و پیروانشان شرایط را آماده ساخت که گردانندگان اصلی نظام ( اولیگارشی مالی انحصاری ) با پیاده ساختن برنامه های سیاست زدائی منجمله اشاعه اندیشه و پراتیک " اجماع واشنگتن " در کشورهای مرکز ، اکثر شهروندان فعال و درگیر در مسائل اجتماعی و سیاسی را صرفا به انبوهی از تماشاگران ( نظاره گران ) و مصرف کنندگان تبدیل سازند . گسترش و شیوع نئولیبرالیسم ( هارترین و ویرانساز ترین فاز سرمایه داری معاصر ) در اکناف جهان نه تنها خاطره و حافظه تاریخی بشریت زحمتکش را از موهبت های عهد مبارزات کارگری و جنبش های رهائیبخش ملی سال های 1975 1955 خالی ساخت بلکه مردمان کشورهای هم مرکز و هم پیرامونی را به مصرف کنندگان بی آزار " اکثریت ساکت " تبدیل ساخت .

20 این فعل و انفعالات باعث شد که در کشورهای مختلف جهان نئولیبرالیست ها نومحافظه کاران با توسل به گفتمان پست مدرنیستی از تشدید روند " دموکراتیزه سازی دموکراسی " جلوگیری کنند . این گفتمان ( که مدت ها بویژه بعد از پایان دوره جنگ سرد تا بروز نمایان بحران کنونی جهانی در بهار سال 2008 بین روشنفکران رواج یافت ) ، بر آن است که " تاریخ " با افول و محو کامل مبارزات طبقاتی و ملی به " پایان " عمر خود رسیده و " فرد " و تکنولوژی به عاملین بزرگ دگردیسی اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی تبدیل شده و در زندگی بشر نقش تعیین کننده ایفاء می کنند . در همین دوره ما شاهد شیوع و گسترش توهمات دیگری در کشورهای جنوب گشتیم که اهم آنها عبارت اند از : بنیادگرائی های دینی و امت گرائی های مذهبی و یا انواع و اقسام اندیشه های اولتراناسیونالیستی خاک پرستی ، پانیستی ، الحاق گرائی و جدائی طلبی . آنچه که در این تحولات در سطح بین المللی حائز اهمیت بیشتری است این نکته است که  در این دوره ( تا بروز و نمایان گشتن بحران عمیق ساختاری در اوایل سال 2008 ) بخش قابل توجهی از روشنفکران و خیلی از خود محرومین و قربانیان نظام در کشورهای جنوب مثل تهیدستان و فرودستان کشورهای شمال ، فریب این گفتمان مسلط را ( که جهان گستری و جهانی شدن بالاخره رفاه و دسترسی به مصرف و ثروت را برای جهانیان مهیا خواهد ساخت ) خوردند . غافل از این واقعیت که نفس و جوهر منطق حاکم بر گسترش تاریخی سرمایه داری ( انباشت سرمایه و ثروت ) تعمیم و عمومی سازی رفاه و نعم این نظام را در سراسر جهان غیر ممکن می سازد . زیرا پروسه انباشت بدون ایجاد فقر فزاینده نمی تواند به بقای خود و نظام ادامه دهد .

پارادوکس انباشت و بروز فرصت های نوین

21 در پرتو تعریف و بررسی انباشت سرمایه و فقرزائی روزافزون ناشی از آن ما به این نکته بیشتر پی می بریم که بروز نمایان بحران عمیق ساختاری کنونی سرمایه داری ناشی از تشدید تضادهای درونی نظام است که رابطه مستقیم با انباشت سرمایه دارد . انباشت سرمایه بدون تولید و باز تولید " ارزش اضافی " از طریق استثمار و غارت و افزایش مداوم مصرف نمی تواند اخذ و تامین گردد . میلیاردها نفر از مردم جهان قادر به خرید و مصرف کالاهائی که اولیگوپولی های انحصاری از طریق استثمار و غارت تولید کرده اند ، نیستند . این آشوب در تولید که تشدید تضادهای درونی نظام را در خود نهفته دارد ، زمانی می تواند برطرف گردد که این میلیاردها انسان با مداخله خود شرایط را به نفع بشریت عوض کنند . ولی در شرایط کنونی ، جنبش های اعتراضی از سوی این نیروهای اجتماعی که ظاهرا نیز در حال افزاش هستند ، هنوز ظرفیت و قدرت کافی را ندارند که به طور جدی نظام اجتماعی سرمایه داری اولیگوپولی را زیر سئوال بکشند . علت اصلی این امر این است که این نیروها در حال حاضر از فقدان یک پلاتفورم و پروژه سیاسی ( که بتواند با مداخله براندازانه خود نظام را سرنگون ساخته و بشریت را از پی آمدهای این آشوب رها سازد ) رنج می کشد . روشن است که اگر این پروژه سیاسی به وجود نیآید ، آشوب منبعث از بحران کنونی جهان ما را به سوی تخریب محیط زیست و احتمالا محو تمدن بشری در روی کره خاکی سوق خواهد داد .

22 از این منظر ، اوضاع فعلی ( بروز بحران عمیق ساختاری ) خیلی با بحران عمیق سال های 1914 -1873 تفاوت دارد . در آن دوره ، نیروهای ضد نظام با تهیه و ارائه پلاتفورم ها و پروژه های سیاسی توانستند از فرصت هائی که بحران ( آشوب ، تجاوز و جنگ ) در بخش های بزرگی از جهان بوجود آورده بود استفاده کرده و انقلابات بلشویکی و کارگری و جنبش های ضد استعماری و رهائیبخش ملی را در سراسر جهان گسترش دهند . روند بحران کنونی و ادامه آن بسوی آشوب حتی اگر اولیگوپولی ها بعد از یک دوره " نقاهت " به تسلط خود ادامه دهند ، غیر قابل کنترل است . در تحت این شرایط ، رادیکالیزه کردن مبارزات ( علیرغم موانع و محدودیت ها ) و تعبیه و تنظیم یک پلاتفورم و پروژه سیاسی بسیار امکان پذیر است . در کشورهای سه سره امپریالیسم پروسه رادیکالیزه کردن ضروری می سازد که مبارزه علیه تضعیف و محو اولیگوپولی ها ( که فعلا در مد نظر اکثر چالشگران ضد نظام در کشورهای شمال قرار ندارد ) در سرلوحه این پروژه سیاسی قرار گیرد . به عبارت دیگر در کشورهای مرکز این نظرگاه که کشورهای سه سره خیلی امکان دارد از این بحران عبور کرده و تثبیت نظام را تامین سازند، هنوز به عنوان یک گفتمان از موقعیت مسلطی برخوردار است . ولی امکان اینکه در کشورهای پیرامونی مثل اولین دوره ی  بحران عمیق ساختاری ، نظام جهانی با امواج چالش های جدی روبرو گردد ، خیلی زیاد است . احیای کشورهای جنوب و عروج بلوک های سیاسی شبیه " کنفرانس باندونگ " و کشورهای " غیر متعهد " دهه های 1975 1955  می‌‌توانند  امپریالیسم دسته جمعی سه سره را مجبور به یک عقب نشینی ساخته و پروژه جنایتکارانه و ویرانساز کنترل نظامی سرمایه بر جهان را حداقل به تعویق اندازند . در جریان این مبارزه جنبش های دموکراتیک در کشورهای مرکز می توانند با حمایت خود از پروژه کشورهای جنوب خدمت مثبتی به پیشرفت امر پروسه " خنثی سازی " نظام حاکم انجام دهند . مضافا باید گفت که " عقب نشینی " نظام در کشورهای جنوب نه تنها در صد تاراج و غارت منابع طبیعی و انسانی را به نفع مردمان آن کشورها کاهش می دهد ، بلکه با تضعیف و بی اعتبار ساختن بیشتر " آریستو کراسی کارگری " در کشورهای شمال به بیداری و آگاهی سوسیالیستی و طبقاتی در بین کارگران و تهیدستان در کشورهای شمال نیز دامن می زند .

نتیجه گیری

1 بحران ساختاری کنونی نظام منبعث از تضادهای درون سرمایه داری است که مارکس آن را " پارادوکس انباشت " می نامد . انباشت مدام سرمایه و ثروت که جوهر و نفس منطق حرکت سرمایه است لاینقطع به افزایش در صد فقرزائی و فلاکت های ناشی از آن دامن می زند . به کلامی دیگر در صد انباشت سرمایه با درصد افزایش فقر رابطه ای مستقیم داشته و آنها اساسا لازم و ملزوم و مکمل همدیگر هستند .

2 ادامه این رابطه منجر به بروز بحران های فصلی و موقتی متعدد در تاریخ پانصد ساله نظام سرمایه داری بوده است . بحران های سیکلی و فصلی دوبار در تاریخ منجر به بروز و عروج بحران های عمیق ساختاری گشته اند . بحران عمیق ساختاری اول در سال 1873 آغاز گشته و تا پایان جنگ جهانی اول در سال های 1918 ادامه داشت . بحران ساختاری کنونی ، دومین بحران عمیق نظام است که در سال 1973 آغاز گشته و امروز بطور وسیعی نمایان و آشکار مورد شناسائی قرار گرفته است .

3 بحران عمیق اول با اینکه منجر به آشوب ، جنگ های خانمانسوز اول و دوم جهانی گشت ، ولی در عین حال به اوجگیری اولین امواج بزرگ کارگری و سوسیالیستی در " حلقه ی ضعیف " امپریالیسم ( روسیه ) و جنبش های رهائیبخش و ضد استعماری در کشورهای مشرق زمین دامن زد .

4 بحران عمیق کنونی نیز با فرصت هائی که بوجود آورده خیلی احتمال دارد که مثل گذشته به اوجگیری امواج مبارزات رهائیبخش در کشورهای پیرامونی و حاشیه ای نظام دامن زده و با حمایت نیروهای چپ ، دموکراتیک و مترقی در کشورهای شمال به پیروزی های قابل توجهی علیه نظام جهانی و به نفع گسترش چشم اندازهای سوسیالیستی منجر گردد .